مینیبلاگ توییترانه .:::. فیدبکها
داستان، داستان یک رابطه غلط است. یک رابطه که حرفها لابه لای روزمرگیاش گیر کردهاند آن قدر که دیگر اشباع شده و ناگهان انفجار...
فکر کردم چه قدر این داستان متداول است. دنیای ما پر است از رابطههایی که از یک نقطه به بیراهه رفتهاند و چه قدر تاسفبار که معمولاً این نقطه همان ابتدای طیف است. همان اولها. یک حرف، یک نگاه، یک فکر، یک حرکت همه چیز را از مسیر اصلی منحرف کرده و آن قدر در مسیر غلط راندهایم که برگشتن به مسیر درست غیرممکن به نظر میرسد!
کاش کسی فکری به حال این زندگیها که میتوانستند خیلی شیرینتر، پرفایدهتر و سالمتر باشند، میکرد. کاش اصلاً همین شبکه چهار خودمان یک پروژهی «تله تئاتر درمانی روابط اجتماعی» راه میانداخت. در مورد رابطه دو دوست، پدر و دختر، پدر و پسر، مادر و دختر، مادر و پسر، مادربزرگ و نوه، پدربزرگ و نوه، عمو/عمه و برادر/خواهرزاده، دایی/خاله و برادر/خواهزاده، دخترخاله/عمه و پسرخاله/عمه، دو خواهر، خواهر و برادر، دو برادر، دو همکار همجنس، همکاران از جنس مخالف، دو همکلاسی و.... احتیاجی نیست که زیاد دقت کنیم تا حرفهای نزده، احساسات آماس کرده و نگاههای در راه مانده را ببینیم. دنیای ما پر است از این حرفها و احساسات و نگاههای ناکام. پر است از قلبهای جریحهدار شده، پر است از حسرتها و تاسفها و حرفهایی که روی دلمان مانده...
متشکرم اریک امانوئل اشمیت! به خاطر کتاب خوبیت.
متشکرم فرهاد آئیش! به خاطر انتخاب این کتاب.
پ.ن: اینطور که پیداست وبلاگستان نظر مثبتی نسبت به این تله تئاتر ندارد و انتقادات شدید است. اما بچهها! بیایید منصف باشیم. مشخص است که نمیشود این نمایشنامه را مو به مو و بدون سانسورهای رایج، در ایران اجرا کرد. مشخص است که محدودیتهای بازیگران زیاد است. اما به نظرم کلاً نمایش این گونه این تله تئاتر، بهتر از این بود که اصلاً اجازه تولید بهش ندهند.
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای رسانه ملیای
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، برساحل سلامت، بلاگنیوز، یک ایرانی
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:چگونه زن و شوهر فرهاد آئیش روی اعصاب مردم راه میروند، دو تا آدم شل بیروح، خرده جنایت فرهاد آئیش!(پست انتقادی مریم مهتدی. شاید من هم اگر قبلاً خود کتاب را خوانده بودم، حالا کمی شاکی بودم. خدارا شکر که نخواندم!)، معرفی کتاب خرده جنایتهای زناشوهری، خرده جنایتهایی از عشق و روزمرگی، کلاه بر سر نیکی کریمی، وقتی رسانه بازیگر را محدود میکند، خانم نیکی کریمی شما چیزی درباره سوهان روح شنیدهاید؟!
| | لینک به این مطلب 
- لحظهی نوشیدن آب جوش شیرین افطار برایم لذت بخش و خندهدار است! یاد تام و جری میافتم! آن جا که جری یخ زدهبود، تام بهش شیر گرم داد و جری یواش یواش از بیرنگی به حالت طبیعی برگشت!
- سحر برایم حس شیرینی دارد. نور کم اتاق و خواب و صدای دعای سحر و رادیو و «تا اذان، 5 دقیقه دیگر باقیست.»
- ظهرهای رمضان امسال، روزهایی که بین ساعت 1:45 تا 2:45 خانه بودم، رنگ خاصی داشت. یکی از معدود کارهای ارزشمند رسانه ملی بیشک همین پخش مستقیم تلاوت یک جزء قرآن از حرم حضرت معصومه (قم) است. من شخصاً خواندن با قاری روشندل بینالملی «احمد دباغ» را بیشتر از همه دوست داشتم. زیبا و دلنشین و سریع قرآن میخواند. امسال اولین سالی بود که نصف قرآن را در رمضان خواندم(نشد ختماش کنم چون دیر برنامه را پیدا کردم!) البته سعی کردم همزمان ترجمهها را هم بخوانم تا فقط یک خوانش ساده نباشد.
- اصلاً به نظرم اگر یک آدم کار بلد و دلنشین(شاید کسی مثل استاد درس تفسیر موضوعی قرآن دانشگاهمان که عقشولانهی کل بچههای دانشگاهست!) پیدا میکردند و یکی از کانالها تفسیر یک جزء قرآن را با حضور او، نزدیکیهای افطار، به جای این تاکشوهای لوس یا آن سریالهای مزخرف، پخش میکردند خیلی مفیدتر و بهتر بود.
- شبهای قدر امسالم هم رنگ خاصی داشتند. نمیدانم امسال چرا اینقدر دلم حرم امام رضا میخواست. نشستن گوشه آن صحن استثنایی گوهرشاد و خیره شدن به گنبد طلاییاش شب هنگام وقتی نسیم خنکی میوزد. اگر در همین حالت نماز جماعت هم بخوانی و البته صدای جیغ و داد بچه و بزرگ هم نیاید که دیگر نور علی نور است. (عجیبه! بچه که بودم صدای نقاره را خیلی دوست داشتم اما حالا دیگر خبری از آن حس نیست. اصلاً به نظرم تا حدودی هم بد میزنند!)
- میهمانیهای افطاری هم قسمتی از دلخوشیهای این ماهاند.
- نماز عید فطر را دوست دارم و حس خوب خوردن اولین صبحانه بعد از یکماه در مسجد محل که شیر گرم است و کیک و بعد پیادهرویچند دقیقهای اول صبح تا خانه یا پارک.
- این انتظار تا اذان را هم دوست دارم. این شلوغی حوالی افطار و خلوتی نسبی خیابانها بعد از اذان و ربنای شجریان که نیمی از حال و هوای رمضان است.
|+|موضوع مطلب: گاهی به آسمان نگاه کن!
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب
7 صبح اولین روز سال تحصیلی میروم دانشگاه! آفتاب زده و حس صبح زود ندارد. خیابان شلوغ است. بچهها با فرمهای مدرسه، همه جا هستند. مادرها دست بچهها را گرفته جلوی سوپر مارکتها تجمع کردهاند. بعضیها منتظر سرویساند. بعضیها...حس خوبی دارم. دختربچهها با مانتو و مقنعههای زرد و صورتی و آبی و سبز و کیفهای رنگارنگ با مدلهای عجیب و غریب میآیند از جلویم میگذرند و من به همهشان لبخند میزنم!
یاد خودم میافتم.
یاد دبستان بزرگمان که صبح اول مهر طوسی و سفید و مشکی میشد! یاد خانم نوری که قدبلند و چاق بود و وقتی راه میرفت یاد اردک میافتادم! یاد خانم کلانتری که دوستش داشتم. با بچهها برای روز معلم برایش سکه خریدیم و کلاس تقسیم شد به دو گروه سرود و با عشق برایش خواندیم. یاد خانم گلچهره جوانمردی که مدیر چاق و کوتاه و مهربانمان بود و من که دوستش داشتم، اصرار میکردم اسم خواهر کوچک که تازه به دنیا آمده بود را گلچهره بگذاریم! دبستان برایم یعنی فریناز قارون و ریحانه علیخانی و ساناز سیدرصاف و دوقولوهای پردیس و پگاه و ارگ و بستنی دوقلو و خانم ناظم سیبیلو و مبصر کلاس سومیها شدن و شیما که یکی یکدانه بود و لوس و کلاس چهارم، باهاش قهر کردم!
یاد راهنمایی و تیم هندبال و آمادگی جسمانی و کاملیا و شهره و ناهید اسماعیلیان و فریده بهارزاده و فریبا و نیکو و رها و ساناز و موهای چتریاش و خانم داوودیان که معلم ریاضی بود و عشق بچهها و خانم عزیزی که عشقم بود و معلم زبان! و چه قدر مسابقاتی که پنجشنبهها داشتیم و ورژن انگلیسی «مسابقه هفته» بود، را دوست داشتم. هنوز گلسری را که در یکی از مسابقهها بردم، با عشق نگهداشتهام!
یاد دبیرستان که پر از شور و نشاط و آرزو و عشق و عجیب و دوستداشتنی بود. حداکثر تخلف متصورمان ابرو برداشتن بود، نه موها را افشان میکردیم و مانتوهای به شدت تنگ میپوشیدیم. نه خبری از کلکل سر گوشی موبایل و تعداد بیاف بود! ساده بودیم و روشنفکر و پرشر و شور!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای مناسبتی
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: دلم خواست برم مدرسه!(زهرا اچبی)
| | لینک به این مطلب امسال، 4 سریال را که هرکدام، مفاهیم کلیدیشان، دروغ، ریا، زن دوم، اعتیاد، مرگ، مشکلات ازدواج، نارو و نابسامانیهای اجتماعی است، برایمان تدارک دیدهاند که تنها فرقشان اسپایسهای مختلفیست که به هرکدام زدهاند تا محتوا را کمی تلطیف کنند دریغ که این طعمدهندهها نتوانستهاند به محتوای فقیر، کمکی کنند! دو تا را با طعم «طنز» سرو کردهاند، یکی «سنتی» است و دیگری هم «ماورایی» و این یعنی مثلاً مخاطبان از طیفهای مختلف «باید» جذب شوند و مثلاً نزنند، اخبار Voa را تماشا کنند، به جایش «مثل هیچ کس» ببینند! یا چه میدانم MBC Persia را بیخیال شوند، «بزنگاه» ببینند و «روز حسرن» و «مامور بدرقه»!

الف) شب اول ماه رمضان، اولین قسمت از اولین سریالی که قرار است هرشب دنبالش کنیم، با مرگ و مراسم ترحیم و گریه و زاری و البته با چاشنی «طنز»ی به شدت سطحی آغاز میشود. فکر میکنم خانوادههایی که تازه عزیزی را از دست دادهاند و حالا نشستهاند سر سفره افطار و تلویزون را هم روشن کردهاند تا سریال طنز ببینند، چه حالی دارند حالا؟! اگر اندک نگاه روانشناسانه به فیلمنامه این سریالها شدهبود، اگر مسئولین رسانه ملی اصلاً اعتقادی به این چیزها داشتند و فقط برای صرف بودجه، سریال نمیساختند، مطمئناً این سریال اصلاً اجازه تولید نمیگرفت!
«رضا عطاران» چند سالیست «کارگردان» شده. حضور او در این قالب باعث شد یک کاراکتر مهم در دنیای هنر هفتم، پدید آید: «مرد کنهی بدریختِ کثیفِ بیپولِ پررو» که نقش اول تمام سریالها و فیلمهای این کارگردان بِرجَستهی رسانه ملی است.
یک سوال خیلی مهم در اینجا وجود دارد. آخر آقایان محترم! ای عمو عزت! چه طور میشود «مرد هزار چهره» مجموعه طنز باشد و «بزنگاه» هم؟! چه طور میشود مخاطبانت هم آن را دوست بدارند و هم این را؟! اصلاً آیا برای رسانه دولتی که بودجه «هم» دارد، رضایت مخاطبان معنای خاصی دارد؟!
ب) «مثل هیچ کس» آنقدر لوس است و ساده و سردستی که نمیتوانم در موردش حرف بزنم حتی!
پ) «روز حسرت» عجیب است و اعصاب خوردکن! مخاطب از ابتدای قسمت اول دلشورهی یک اتفاق را دارد. اتفاقی که در پایان قسمت اول افتاد. شب اول رمضان! بعد از آن دوباره داستان زن دوم و بچه مذهبی که متحول میشود و اینهاست به اضافه تغییراتی از این قبیل که مادر شوهر داستان، عروس از گردن به پایین فلجش را در حد خدا میپرستد و آدم در هیچ جای داستان حس نمیکند این مادر پسر است نه مادر دختر! و یک عمر پسر را بزرگ کرده... بعد هم که ذلت و خواری زن دوم و اعتیاد به اضافه اینکه پسر، پسر واقعی خانواده هم نیست و این دو، فصل مشترک تمام سریالها و فیلمهای رسانه ملیست!
ت) «مامور بدرقه» بد نیست. یعنی حداقل میشود نگاه کرد و گاهی، لبخندی زد به طنز سطحی و گاهی کمی بالاتری که دارد. همین! همین که توهینش به شعور مخاطب کمتر است، جای شکر دارد دیگر!
+ اما اینکه رسانه ملی بودجهی میلیاردی که از پول من و شما و نسلهای آینده است را این طوری نابود میکند و این که چه قدر از قبل این سریالها و تبلیغات بیحد و مرز صدا و سیماییاش، درآمد کسب میکند یک طرف و این مراسم تجلیل گرفتن برای خودشان هم یک طرف! اینکه هنوز یک سریال هر شبی، تمام نشده برایش مراسم تجلیل و تشکر میگیرند و کادو میدهند و از دسته گلشان که دسته علفی بیش نیست، تعریف میکنند، دیگر حسابی خون آدم را به جوش میآورد!
+ به نظرم، مسئله چیز دیگریست. مسئله بودجه دولتی و بیرقیبی و عدم قایل شدن حق انتخاب برای مردم و نگاه به شدت غلط مسئولین به ماه خداست!




+ اما چیزی که مرا بیشتر عصبانی میکند، رفتار رسانه ملی در مقابل شبکههای ماهوارهای رقیب است. این که هم بد عمل کنی و هم دیگران را منع کنی دیگر یعنی وقاحت تا چه حد! آدم دلش میخواهد فریاد بزند که: جناب آقای ضرغامی و دوستان! شبکههایی امثال VOA یا حتی همان شبکههای مزخرف لسآنجلسی شرف دارند به رسانه ملی که علاوه بر هدر دادن پول و اعصاب ملت، رفتارها و منشهایی را در جامعه عادیسازی میکند که تاثیرات بدشان مشکلات و معضلات مضاعفی را به جامعه تحمیل میکنند.
+ این که مواد مخدر را امری دم دستی و عادی جلوه دهیم. اینکه شان و منزلت دختر(آنهم دختر سنتی که مثلاً نشانهاش اصلاح نکردن صورت است!) را در حد یک موجود بیخاصیت نفهم و سرباز پایین آوریم و مفاهیمی مثل کودک درون و انرژیهای مثبت را به گند بکشیم، اینکه در هر فیلم و سریالمان زن دوم را به تصویر بکشیم(آنهم زن دوم در خفا که بعداً آشکار میشود و داستان هم به خیر و خوشی تمام میگردد!!)، اینکه به چیزهایی لقب طنز بدهیم که عمیقاً هجوند، اینکه با سریالهایمان به شعور ملت توهین کنیم و سطح سلیقه جامعه را پایین بیاوریم. اینها خدمت به ملت است یا [...]؟!
+ زمانی بود که «رسانه ملی» اساساً وجود چیزی به نام ماهواره را انکار میکرد. حالا اما به جای رقابت، فقط درصدد سرکوب رقیب برآمده! این متد متداولی است در مملکت ما البته! اینکه پایینیها بالاییها را پایین میکشند به جای اینکه به بالارفتن و پیشی گرفتن از رقیب فکر کنند!
پ.ن )به نظر من در کل رسانه ملی، فقط چند گروه هستند که استحقاق کار با پول بیتالمال را دارند. اول گروه بیژن بیرنگ و مسعود رسام برای ساختن سریال و تاکشوهای اجتماعی. دوم گروه مهران مدیری و پیمان قاسمخانی(بدون حضور نویسندگانی چون مهراب قاسمخانی و مخصوصاً سروش صحت!) برای طنز. کیانوش عیاری هم با سریال تحسینبرانگیز «دکتر غریب» و کمال تبریزی با سریال باارزش و جذاب «دوران سرکشی» و فیلمهای سینمایی ارزشمندش و حسن فتحی با سریالهای جذابش ثابت کردند که اگر مسئولین بخواهند و اجازه دهند، میشود از رسانه ملی انتظار ساخت کارهای ارزشمند را هم داشت! و البته «دو قدم مانده به صبح» و «مردم ایران سلام» هم آدم را کمی امیدوار میکنند. همین!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای رسانه ملیای
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار(تیتر یک امروز بازنگار)، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: تقدیم بزنگاه به حسن حامد(+)، گریه و خنده با بزنگاه(+)، انتقاد رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما از بزنگاه(-)، تغییر فیلمنامه روز حسرت!(-)، فرهنگ و رسانه و روحانیت در گفتوگو با حجتالاسلام محمدرضا زائری(دانشجوی دکتری ادیان در دانشگاه فرانسوی بیروت)، سریالهای میمون ماه مبارک!(-)
| | لینک به این مطلب - خواندن این همه سفرنامه و روزنوشتهای بلاگرهای خارجنشین بدجور هواییام میکند...
- تصمیم گرفتهام جدیتر درس بخوانم. حتماً این راه فراری باز خواهد کرد. حداقل حالا که رفتن تا مالزی زیاد دور از ذهن نیست تا خدا چه بخواهد!...
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای سفر
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: کله پاچه در نیویورک، یک سفر کوتاه در معیت گوستاو، روزنوشت چشمپزشک در ینگه دنیا ، مراحل مهاجرت
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
| | لینک به این مطلب آب نیست. برق نیست. پول نیست. اخلاق نیست. شعور نیست...
زایندهرود تقریباً خشک شده. 3 ماه تابستان به غیر از یک بازه 10،15 روزه، هر روز 2 ساعت و گاهی حتی تا 4.5 ساعت برق نداشتهایم. تورم بیداد میکند آنطور که قیمت کالاهای اساسی هر روز افزایش مییابد. دروغ یک متد متداول شده. آدمها تقسیم میشوند به چوپان دروغگو، کمی دروغگو و دروغگوی متوسط! نه دین هست، نه بیدینی! نماز و روزه از مد افتاده! حریم خصوصی یک شوخی مضحک شده، غوطه میخوریم در منجلابی خودساخته...
روزگار سختیست. یاد آن 8 سال که میگفتند عجیب بود، میافتم. آن سالها فقط روشنفکران و روزنامهنگاران و سیاسیون درگیر بودند. سختیها مال مردم نبود، قشر خاصی از جامعه درگیر مشکلات خاصی بودند. اما حالا، این سه سال عجیبتر! همه درگیرند. همهی مملکت درگیر است. دوران تاسفباری شده! دوران تصمیمهای غلط، حرفهای نابجا، اعمال نمایشی فاقد ارزش، عوامفریبی و نابودی همهی داشتهها...
برایم مهم نیست که کسی چیزی بگوید، گیری بدهد. این حرفها، حرفهای من تنها نیست. حرفهای آن سه خانم توی اتوبوس، آن آقایان در میهمانی، آن دوستان در گردهمایی دوستانه، آن خانمها و آقایان مانده در صف شیر، آن خانم که آمده بود پودر ماشین لباسشویی بخرد، مادربزرگ که رفته بود برای ماه رمضان مرغ بخرد، بابا که باید 250هزارتومان پول زور «کمک به مدرسه» برای مدرسه دولتی(دقت کنید نگفتم:هیئت امنایی، نمونه دولتی یا چیزی در این مایهها!) بدهد، مامان که در خبرها خوانده بود کارمندان دولت در ماه رمضان فقط 5ساعت در روز کار میکنند، خاله که جلسه هیئت دولت با نخبهگان را میدید همانکه رئیسجمهور لطف کرده بود به نخبهگان مملکت خانه اهدا میکرد(یاد آن جملات طلایی کتاب «نشت نشا» امیرخانی افتادم!) و میلیونها آدم با و بیگناه است که نمیدانند این حرفها را هم نزنند چه کاری میتوانند برای جلوگیری از خفگی انجام دهند؟!
خدایا! کاش وقتی کمی سرت خلوت شد، سری به ما هم بزنی. داریم از دست میرویم. آمدیها!...
|+|موضوع مطلب: قلمفرساییهایی درباب قورمهسبزی
|+|به اشتراک گذاری: ۶مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب 
این منم وسط آن دشت سرسبز با لباس بلند تیره، دقایقی قبل از طلوع آفتاب... منم یا لیزی؟!(1)
این منم با آن کلاه و چشمان سبز، روی چهارپایه، جلوی آینه... منم یا اسکارلت؟!(2)
این منم با آن لباس بلند و ماسک عروسکی سپید زیر چلچراغ وسط سالن... منم یا سم؟!(3)
این منم با آن پیراهن و کت بلند صورتی وسط سوییت مجلل شخصیام... منم یا پرنسس میا؟!(4)
این منم با آن بلوز قرمز و شلوار جین، روی موتور... منم یا دفنی؟(5)
این منم با آن موهای وز قهوهای و عینک گرد مشکی توی کلاس... منم یا میا؟(6)
این منم با آن روح لطیف و عشق به نویسندگی توی کلبه وسط مزرعه... منم یا امیلی؟(7)
این منم با آن موهای قرمز و ککمکهای روی صورت ... منم یا آنه؟!(8)
...
هیچ چیزی قشنگتر از این نیست که گاهی از قالب خودت جدا بشی و فضاهایی را تجربه کنی که در واقعیت هیچوقت امکان تجربهشان را نداشته، نداری و نخواهی داشت. فضاهایی که تو را از فرهنگ، اعتقادات، تفکرات و فضاهایت جدا میکنند و بهت این امکان را میدهند که حداقل برای ساعاتی، آدم دیگری شوی با تفکرات و عقاید و تجربیاتی که بعضیهایشان را دوست داری و از بعضیهایشان خوشت نمیآید. عااشق این تغییر فضاهای بانمک، رمانتیک، فانتزی، عجیب و حتی مسخرهام. گاهی حسابی حکم یک ریفرش کمعمق ِروحی ِلازم را دارند...

1- Pride & Prejudice 2- Gone With The Wind 3- A Cinderella Story 4- The Princess diaries 2
5- What a girl want 6- The Princess diaries 1 7-Emily of newmoon 8-Ansherly
|+|موضوع مطلب:سینمایینوشتها
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: در ستایش زن بودن(شهروند امروز)
| | لینک به این مطلب کمتر از ده روز پیش، تیم وردپرس فارسی، امکانی به وجود آوردند که وبلاگهای بلاگفا بتوانند آرشیوشان را به سیستم وردپرس، منتقل کنند. این امکان جالب و هیجان انگیزی بود. وقتی دیدم، ترغیب شدم که وبلاگ دومم را به وبلاگی که در وردپرس ثبت کردهبودم، منتقل کنم درحالی که مطمئن بودم بلاگفا نسبت به این امکان ساکت نمیماند و به راحتی میتواند کدهای وردپرس را که باید در قالب بلاگفا میریختیم، ممنوع کند ولی به خاطر کمبود وقت و البته یک اشتباه مسخره، نشد این کار را بکنم. صبح روز آخر، کدها را در قالب ریختم تا بعد در فرصت مناسب، فایل xml را بگیرم ولی عصر، موقع دریافت فایل، با پیغام ارور روبهرو شدم و وقتی به قسمت قالب وبلاگم رفتم، دیدم قالب قبلی(آبی ساده) جایگزین شده!
اما بحث در مورد عملکرد بلاگفا، تیم وردپرس فارسی و حقوق وبلاگنویسان، همچنان داغ است و البته جالبه که این وسط، بیشترین اعتراضات از طرف وردپرسیهای وبلاگستان نسبت به بلاگفا بوده! لذا من به عنوان یک بلاگفایی که وردپرس را دوست دارد. آیتی نویس/خوان و فعال در پروژههای مشارکتی وبلاگستان است، میخواهم در این باب بنویسم.
: First episode خیلی بعید نیست که بالاخره این وبلاگ را به وردپرس منتقل کنم. چرا؟!
1 .اگر وبلاگستان آیتی را دنبال کنید، محال است که ترغیب نشوید باروبندیلتان را ببندید و به وردپرس نقل مکان کنید. وردپرس امکانات زیادی دارد که هر وبلاگنویس آیتی دوستی را وسوسه میکند و البته از انجا که من به شدت عاشق همراه شدن با موجهای وبلاگستان آیتی مثل موج فیسبوک و فرندفید و توییتر و فایرفاکس و فید و... هستم، دوستان وردپرسی زیادی هم دارم که تا به حال خیلیهایشان توصیه کردهاند که این وبلاگ را به سیستم قوی وردپرس منتقل کنم.
۲ .ما عادت کردهایم. این یک متد متداول شده در مملکت عزیز ما. «هر جا عرضه یا حوصلهی رقابت نداری، محدودیت ایجاد کن!» این راحتترین راه ممکنه. مهم نیست که مدیرعامل شرکتی باشی، رئیس باشی، بقال و نانوا و سبزی فروش یا حتی یک خبرنگار یا روزنامهنگار ساده که مثلاً سردبیری، مسئولی چیزیست. هر جا احساس کردی کم آوردهای برای دیگرانی که کارشان به تو گیره، محدودیت ایجاد کن. درست که این به ضرر خودت هم هست اما در عوض اگر تو پیشرفت نمیکنی، آنها هم پیشرفت نمیکنند. جالبه. نه؟! و من از این مدل محدودیتها بیزارم و حس میکنم، اقدام بلاگفا هم در این راستاست.(البته حرفهای جناب علیرضا شیرازی، مدیر بلاگفا، کمی در این نظر خلل وارد کرده!)
: Second episode اما از سوی دیگر، ماندنم در بلاگفا هم زیاد دور از ذهن نیست. چون:
1 .مدتها بود که دنبال یک قالب اختصاصی خوب بودم تا بالاخره به این رسیدم و دوستش دارم و دل کندن از آن خیلی آسان نیست.
۲ .بلاگفا سیستم خیلی ساده وسریعی است که آدم را حسابی تنبل میکند.
4- سه سال از عمر این وبلاگ میگذرد. آرشیوم را خیلی دوست دارم و دل کندن از آن خیلی سخت است.
۳ .کانترم را هم خیلی دوست دارم. (البته دوستان وردپرسی معتقدند اگر به وردپرس نقل مکان کنم، هم کانتر وبلاگم کنفیکون میشود و هم تعداد مشترکین فیدم افزایش مییابد.)
۴ .و اما دلیل مهمتر... این کامنتی است که زیر پستی که یک فتحی عزیز به من تقدیم کردهبود، نوشتم ولی به دلایلی شروین خان اجازهی انتشارش را نداد. حالا اینجا بخوانیدش:« از این که این مطلب خوب را به من تقدیم کردی، خیلی خیلی ممنونم یک فتحی جان! راستش را بخواهی زمانی بود که من عاشق وردپرس بودم، خیلی با خودم کلنجار رفتم که به وردپرس مهاجرت کنم، اما بعداً به این نتیجه رسیدم که این کار را نکنم! وردپرس واقعاً در مقابل بلاگفا یک غوله با هزاران امکانات خوب که گاهی آدم را بدجور به هوس میاندازه اما تصمیم گرفتم از این هیجانات زودگذر چشم پوشی کنم چون از وردپرسیهای وبلاگستان دلگیرم. میدانم اگر وردپرسی بودم، همهی این پستها که عاشقانه مینویسمشان ولی مهجور میمانند، داغ میشدند، کامنتهای خوبی میگرفتند، شر میشدند و به لیست داغترینهای وبلاگستان هم راه پیدا میکردند. اما حرف من این است که اگر محتوای پستهای من خوب است، چرا دوستان وردپرسیم نادیدهاشان میگیرند؟! فقط به خاطر بلاگفایی بودن؟! حتماً باید وردپرسی بود تا ارزش خوانده شدن داشت؟! من این را قبول ندارم. و از مافیایی که دوستان وردپرسیام راه انداختهاند ناراحتم.اشتباه نکنید! من وردپرسیها را دوست دارم. وردپرس را هم. به محض این که لینک «انتقال از بلاگفا به وردپرس را دیدم» رویش کلیک کردم و تصمیم گرفتم وبلاگ دومم را به وردپرس انتقال بدهم که البته بلاگفا پیش دستی کرده و کدها را ممنوع کرده بود:( از سوی دیگر، میدانم که وردپرسیها فعالترین، پرکارترین و موثرترین وبلاگنویسان وبلاگستانند. هر روز تعداد زیادی از بهترین وبلاگهای وبلاگستان، که عمدتاً وردپرسی اند، را میخوانم و برای ستونام در صفحه آیتی روزنامه، با ذکر منبع، ازشان استفاده میکنم. اما دوست دارم این انحصارگری در وبلاگستان وردپرس محو شود. دوست دارم بعضی پستهای بعضی وبلاگها فقط به خاطر نام نویسندهشان یا وردپرسی بودن وبلاگ، در لیست داغترینهای وبلاگستان قرار نگیرند و…»
+ .به نظرم در این مورد، همه تا حدودی حق دارند. کاربران بلاگفا، مدیر بلاگفا، وردپرسیها و... اما شاید بهتر باشد همهی ما در رفتارمان تجدید نظر کنیم. بلاگفا باید امکان مهم و حساس پشتیبانگیری از وبلاگ را به سرویسش اضافه کند. وردپرسیها باید دست از این انحصارگرایی خوردکننده بردارند و برای دیگر وبلاگنویسان هم احترام قایل باشند و همه ما باید سعی کنیم وبلاگستانی تاثیرگذار، فعال و به روز داشته باشیم.
+ .در مورد این موج، چند پست خیلی خوب و مهم نوشتهشده که توصیه میکنم حتماً بخوانیدشان: اول مطلب دکتر مزیدی با عنوان زندان بلاگفا که از open web حمایت میکند، بعد پست جناب مدیر بلاگفا را بخوانید یا مصاحبهاش را با عصیان بشنوید. و دست آخر هم این پست بلاگنوشت را دریابید.
! .پ.ن بیربط:به نظر شما آدم اصولاً چه قدر میتواند دیوانه باشد؟! این تعامل با روسای سرویسهای مهممترین روزنامهی پایتخت اسبق فرهنگی جهان اسلام، اگر به زودی مرا دیوانه نکرد احتمالاً حداقل این موهایم را به باد فنا خواهد داد! کمی همدردی و مورفین(!) نیازمندیم!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهایی به افتخار وبلاگستان
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: بلاگفا دربرابر فیسبوک/فلیکر، زندان بلاگفا-۳، کدامیک دایره بسته وبلاگستان را میشکنند؟سنتیها یا حرفهایها،
| | لینک به این مطلب امروز، دقیقاً سومین سالیست که در 17 مرداد، انتظار یک تبریک رسمی را دارم. سالهای جالبی بودند هرچند که چیزهایی را از دست دادم، چیزهایی را هم به دست آوردم و فکر میکنم اگر بخواهم «صورت سود و زیان» این سالها را تنظیم کنم(این هم تاثیرات گذراندن سه واحد حسابداریست!) دست آخر کمی «سود قبل از کسر مالیات» برایم باقی بماند!
آن سالهای تینایجری، خیلی ذوقزده و با انرژی به دنیای کاغذ و خبر وارد شدم. حالا اما دیگر خبری از آن شور اولیه نیست. شاید به دلیل مشکلاتی که این سالها دیدم یا شاید هم به خاطر واقعبینتر شدنم است. به هر حال میدانم که حالا دیگر مطمئنم که دوست ندارم به این حرفه، به عنوان تنها «شغل»ام نگاه کنم همان طور که حالا هم حقوقش مکملیست برای پول توجیبیام تا بتوانم هر چه قدر خواستم خرت و پرت و کارت اینترنت بخرم یا مثلاً پول غذایی که گهگاه با دوستان میخوریم را بدهم ... فقط! دوست دارم مثل همهی روزهای این سه سال، «دلی» کار کنم. عاشق ستون نویسیام و منتهای آرزویم این است که در یک روزنامهی معتبر، ستون ثابتی داشته باشم و هر چه که میخواهم بنویسم. شبیه وبلاگ رسمی! گاهی سیاسی بنویسم، اجتماعی، روزنوشت یا حتی شعر و داستان! کمی شبیه ستونهایی که شهروند امروز زده:« هر هفته با یوسفی اشکوری، هر هفته با هاشمی رفسنجانی، هر هفته با خشایار دیهیمی و ...» و کمی هم شبیه ستون پیرمرد داستان «دلبرکان غمگین من»! البته این جور ستونها برای 50 سالگی به بعد است، زمانی که «شخصیتی» شده باشی(اگر شدهباشی)!
حالا که نگاه میکنم، به این نتیجه میرسم که همهی نقاط انفصالی که در تجربهی مطبوعاتیام رخ داده، خوب و بهجا بودهاند هر چند ممکن است در لحظه، از این انفصالهای ناگهانی ناراحت شده باشم و عادت کردن بهشان سخت بوده باشد ولی حالا همهی این نقاط را دوست دارم مخصوصاً دو تای آخر را! اما هنوز هم به تساهل و تسامح و جنگ پنهان برای نوشتن، اعتقاد دارم. هنوز هم «نوشتن» برایم مهمتر است از «چه نوشتن» و «کجا نوشتن». این مهمترین حس من نسبت به دنیای جالب و هیجانانگیز روزنامهنگاریست.
پ.ن:این داستان «انتقال از بلاگفا به وردپرس» هم داستان جالبی شده!(پست «یک فتحی» که به ن.ح تقدیم شده- واکنش بلاگفا و اعلام غیرمجاز بودن کدهای وردپرس- پست دکتر مزیدی درباره اقدام غیرحرفهای بلاگفا،کاربران بلاگفا محکوم به ماندن هستند! )
|+|موضوع مطلب: عرقریزیهای ژورنالیستی قلم
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: خبرنگاران خودآموز در فضاي سايبر، روز خبرنگار؛ روز سوءتفاهم، مراسم روز خبرنگار، قبرهاي مجاني براي خبرنگاران، روز خبرنگار همچنان مبارک، پیام کلاشینکف دیجیتال به مناسبت روز خبرنگار!، خواب بزرگ و ازدواج و خبرنگاری و وبلاگنویسی(روزی روزگاری وبلاگستان)، بلاگرها خبرنگاران گمنان،مسئولان پاسخگو خبرنگاران پیگیر(مازیار ناظمی) محاکمه حداد عادل و حاشیه مراسم روز خبرنگار
| | لینک به این مطلب واقعاً چه میکنه این هفتهنامه عزیز شهروند امروز!... گاهی موقع خواندن بعضی از مقالاتش آنقدر از خود بیخود میشم که دلم میخواد «شر»شان کنم، «لایک» بزنم یا براش کامنت بگذارم حتی! بعد یادم میافته این نسخهی کاغذیشه!:دی... خیلی عالیه. کاش به این زودیها رفتنیاش نکنند...
این شماره شهروند هم خیلی خوب بود. چند مقاله و مصاحبه و تحلیل خوب و خیلی خوب داشت...
۲ .Octo pop جایگزینی برای gazzag!
این سایت را تازه کشف کردم. اگر در گزگ اکانت دارید، با همان یوزرنیم و پسوورد وارد اکتا پاپ شوید و صفحهتان را بازیابی کنید. کار جالبیست. این هم صفحهی قدیمی من در گزگ که حالا در octo pop است!!
۳ .پرسهی دیکشنریوار!!
این نوع پستهای انار خانم را دوست دارم...
۴ .لغو مجوز کنسرت گروه آمریکایی دبو در تهران!
این خبر خیلی جالب و تاملبرانگیزیه چون دوشنبه عصر این گروه میهمان برنامه زندهی کولاک بودند و چند نمونه از آهنگهای مذهبیشان هم پخش شد. اینجا ایران است. هیچ اتفاقی بعید نیست!
۵ .چهار راه ساده برای دانلود از یوتیوب
۶ .زمستان هم برق نخواهیمداشت!
این بیبرقی هم دیگر بدجور روی نرو است! کاش ما هم یه بویی از روحیهی معترضانهی فرانسویها بردهبودیم!
۷ .چند مینیمال منتخب:
پوکرانه! پتوی چهل تکه! مردها فرشتهاند! مینیمال کولر و نخ! ساعت شنی و کویر! آب و مشکلات و شوهر! مینیمال خوش عکسی! رابطه سن و عاشق شدن! چگونه میتوان 7ساله ماند؟! سه مدل حرف که نباید باور کرد! مینیمال دلیل زندگی با خانواده! فاتحهخوانی برای مردههای خطرناک! سهمیهبندی بنزین و تاکسی و مملکت!
|+|موضوع مطلب: منتخب وبلاگستان
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب بعضی آدمها وجود پربرکتی دارند...
بعضی آدمها خیلی بیشتر از یک نفرند...
بعضی آدمها معنای واقعی کلمهی «شادی» هستند...
بعضی آدمها را باید با تمام وجود حس کرد...
بعضی آدمها شاخصند. همیشه، همه جا، همه وقت...
بعضی آدمها مغناطیس عجیبی دارند...
بعضی آدمها را نمیشود فراموش کرد...
بعضی آدمها برای پیر شدن خیلی حیفند...
بعضی آدمها هستند که کلاً ورژن زندگیشان فرق دارد...
بعضی آدمها هستند که فامیل بودن باهاشان از افتخارات زندگی آدم است...
بعضی آدمها هستند که بودن باهاشان از افتخارات زندگی آدم به حساب میآید...
بعضی آدمها آنقدر وجود عظیم و باشکوهی دارند که اگر نباشند، هیچ کس نمیتواند جای خالیشان را پر کند.
گاهی وقتها دوست داری آدمهایی را پیش خودت نگهداری...
گاهی وقتها رقصیدن با بعضی آدمها یک خوشبختی و افتخار بزرگ است...
گاهی وقتها ورژن تفکرات آدم طی چند روز دستخوش تحولات اساسی میشود...
گاهی وقتها آدمهایی باید باشند تا یادمان بیاید حسهایی را که مدتهاست فراموش کردهایم...
گاهی وقتها دوست داری به آدمی بگویی عاااشق وجود بیهمتایش هستی. عشق یا شین شیش نقطه!
گاهی وقتها دوست داری کاملاً شبیه آدمی شوی که یک جور اسطوره است برایت...
گاهی وقتها زندگی بدجور شاد میخواهدت...
گاهی وقتها دوست داری زمان کندتر بگذرد...
***
هیچ چیزی به اندازهی چند روز بودن با یک فامیل خوب و پایه، چند روز میهمانی و خوشگذرانی، نمیتواند روح شادی، سرزندگی و امید را در رگهای زندگیت جاری کند...
عااشق مواقعی هستم که مراسمی هست، همهی فامیل از شهرها و کشورهای مختلف دور هم جمع میشوند. روزهایی که به شدت روی دور تنداند و چه حیف که زود تمام میشوند...
|+|موضوع مطلب: شخصینوشتها
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، بالاترین
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب میگویم: اختیار دارید! قدمتان روی چشم. حالا کِی هست؟!
میگوید: اونش مهم نیست، دو هفتهی دیگه، سه هفته!!
میگویم: البته سه هفته یه کم زوده. میترسم فامیل اوردوز کننها!!:دی
دارم به این فکر میکنم که ازدواج هم امر جالبیهها! تا وقتی کسی را پیدا نکردی که واقعاً دوستش داشتهباشی و بخواهی باهاش ازدواج کنی، وقتی صحبت از ازدواج و این حرفها میشه رو ترش میکنی و با خنده و تمسخر مسئله را دور میزنی ولی وقتی خودت به این نقطهی عطف میرسی، هنوز نرسیده، به فکر تنهایی بقیه میافتی و در هر فرصتی به جوانهای مجرد دور و برت پیشنهاد میکنی که خیلی جدی و تا دیر نشده به این امر مهم بپردازند! جالبتر اینکه حتی متاهلهایی که مشکلات زیادی در زندگیشان داشته و دارند هم زندگی مجردها را بیمزه، کسلکننده و غمانگیز میدانند و در هر صورت ازدواج را امری لازم برای هر آدمی میدانند... زندگی، بازی جالبیست!
پ.ن: اصلاً تصور نمیکردم که این نوشتهی ساده و روشن(به نظر خودم!) این همه کژتابی داشتهباشد! به هر حال ضمن تشکر از همهی دوستانی که به صورت کامنت خصوصی/عمومی، اساماس و تلفن جویای احوال شدند، باید عرض کنم که در این پست رد پای هیچ شاهزادهی سوار بر اسب سفیدی که به زندگی خ.ا.ن راه یافتهباشد، وجود ندارد، به هیچ وجه!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب شایان ذکر است که وبلاگ بامدادی(+) مرا به هوس تعبیهی اینگونه پستها انداخت! و در ضمن این پستها بیشتر حاصل فیدگردیهای اینجانب است یعنی شاید گاهی برخی لینکها زیاد جدید نباشند ولی قشنگ باشند!
+ معرفیClicky ، یکی از بهترین شمارشگرهای وب!
خودم مدتها پیش میخواستم معرفیاش کنم. عاالی است این کانتر! اگر هماکنون از Persianstat، webstat4u و یا وبگذر استفاده میکنید، کلیکی شگفتزدهتان خواهد کرد!
+ دو پروژهی بزرگ و باحال هماکنون در وبلاگستان درحال انجامه که حیفه از دستشان بدهید.
1- فیسآف وبلاگنویسان
پروژهای که صادق جم، نویسنده وبلاگ «وبلاگنوشت» راه انداخته و بامزه و ارزشمنده برای وبلاگستان حرفهای.
2- صدای وبلاگستان
پروژهای که آرش آبادپور، نویسنده وبلاگ «کمانگیر» راه انداخته تا وبلاگستان را به سمت پادکستسازی سوق دهد.
+ آستانه بیلیاقتی!
+ یک لذت تکنفره!
البته این حس یکجور حالت روانی است بیشتر که در مورد هر حس دوستداشتنی دیگر هم میتواند اتفاق بیفتد که البته افتاده و میافتد!!
+ وبسایت «یاری»- از سید محمد خاتمی بخواهیم در انتخابات دهم ریاست جمهوری کاندیدا شود.
/ این درخواست درست است یا نه؟! نمیدانم هنوز...
+ این عکاسها و پلیسها به همه محرمند؟! (عکسها-مطلب تابناک)
/ واقعاً که بهترین واکنش بعد از دیدن این عکسها، پرسیدن همین سوال است! فاجعهی ماجرا آن جاست که آقای پلیس به دو خانم چادری که روی صندلی نشستهاند عکسهای بیحجابشان را که در آلبوم عکاسی هست، نشان میدهد! ببخشید اینجا واقعاً کجاست؟!!
|+|موضوع مطلب: منتخب وبلاگستان
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: -
| | لینک به این مطلب الف. «ابنمشغله» و «ابوالمشاغل» را خواندم. دو کتابی که تاثیرات خوبی رویم گذاشت و یک عالمه حرف دربارهشان دارم. در تمام مدت داشتم به این فکر میکردم که اگر نادر ابراهیمی عزیز کمی بیشتر زنده و سرحال میماند و میتوانست وبلاگنویسی را هم تجربه کند، مطمئناً یکی از وبلاگنویسان برتر وبلاگستان میشد. اصلاً اگر وبلاگنویس/خوان باشید، وقتی «ابنمشغله»، «ابوالمشاغل» و «چهلنامه کوتاه به همسرم» را بخوانید حس میکنید درحال خواندن پستهای یک وبلاگ خوب هستید. باید اعتراف کنم اولهای کتاب ابن مشغله، سر بعضی صفحات، حس میکردم توکای مقدس(+) همان نادر ابراهیمی مرحومه! لحن و حتی موضوع برخی پستهایش عجیب حس «ابن مشغله» را دارند!
ب. یکی از تاثیرات «ابن مشغله»خواندن، این بود که مسئولیت یک ستون دیگر را که مدتها بود آرزویش را داشتم، برعهده گرفتم. امروز روز تولد «اینترچت»، ستون عزیزم در صفحهی آیتی روزنامه است
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای عمومی
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین، پرشین دیگ
|+|لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب روز- داخلی- دفتر روزنامه
میگویم: سلام آقای x! این هم مطلب ستونم!
میگوید: اما من صفحه را بستهام ...
[ آنقدر با انصاف و خوب هست که با کمی اصرار و این حرف که:«این آخرین قسمت ستونم است و نمیشود که یک هفته همینطوری فاصله بیفتد.» و اینکه «مطلب تایپ شده، ویرایششده و آماده روی فلش و همینجاست. این هم پرینتش!» قبول کند. 5 دقیقه بیشتر طول نمیکشد که مطلب قبلی حذف و ستون عزیزم در صفحه میدرخشد!]
میگوید:« مسئول جدید گفته فقط مطالب تولیدی کار کنید. این کپی-پیستای نباشه؟!»
میگویم:« من خودم از سردمداران مخالفت با کپی-پیست کاریام. من خودم تولیدکنندهی محتوام! اصلاً یک وبلاگنویس حرفهای هیچ وقت به خودش اجازهی این کارها را نمیده. اصلاً از افتخارات من اینه که در عمر روزنامهنگاریام تا به حال مطلب کپی-پیستی و مطلبی که به آن اعتقاد ندارم، کار نکردهام...»
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مطلبت را کپی-پیستیای بنگارند!! در حالی که تو همیشه عاشقانه و فقط برای دل خودت مینویسی و حتی وقتی مجبوری درباره موضوعی بنویسی که زیاد دوستش نداری جوری مینویسی که آخر سر خودت از مطلبت راضی هستی و دوستش داری. حتی گاهی خودت برای مطالبت تصویرسازی میکنی و... انگ کپی-پیست کاری خیلی درد دارد وقتی تو حتی در سیصد و اندی مطلب وبلاگت هم هیچگاه از روش کپی-پیست استفاده نکردهای و همیشه خودت «تولیدکنندهی محتوا» بودهای.]
میگویم: اگه شما شمارههای قبلی ستونم را خوانده باشید... البته مشخصه که من اصولاً نمیتوانم بروم با بازیگران فرندز و لاست یا لری کینگ و اپرا وینفری مصاحبه کنم! و مجبورم ترجمه کنم، گردآوری کنم و بعد به وسیله اطلاعات یافت شده، ولی با قلم خودم مطلب را بنویسم.
میگوید: خب البته مطالبتان را نخواندم. دیدم صفحه کپی-پیستیه و خوب نیست و... گفتم این یکی هم همینطوره حتماً! تازه دیدم آخرش اسم چندتا سایت را هم زدین...
[درد دارد! خیلی درد دارد. که مسئولی و همکاری بگوید مطالبت را نخواندهام چون فکر میکردم کپی-پیستی است. در حالی که تو را میشناسد. با هم کارکردهاید... سخت است اولین نفری باشی در روزنامه که ستون ثابتی مینویسی و «منابع» مورد استفادهات را هم دقیق و تمام و کمال ذکر میکنی و مطالبت به وضوح قلم تو و کلمات مشخصه تو را دارند. آنوقت ...]
پ.ن:این مطلب فقط یک درد دل ساده است. هیچ قصد دیگری از نوشتنش ندارم... میشناسیدم دیگر! اینجا، «حرفهای در گلو مانده» را گهگاهی مینویسم. این کاریست برای زندهماندن چون همین حرفهای مانده در گلو هستند که آدم را یواش یواش از پا در میآورند و من این نکته را با تمام وجود درک کردهام!
|+|موضوع مطلب: عرقریزیهای ژورنالیستی قلم
|+|به اشتراک گذاری: - مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار (بی ف.یل.ت.ر)، دودردو، بالاترین
|+|لینکهای مرتبط: پرونده مطبوعاتی
| | لینک به این مطلب 





