تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386
آرزوهای بربادرفته!
خوابیده‌ام روی کاناپه، یک دست زیر سر و با دست دیگر مجله را گرفته‌ام. درحال خواندنم که...
 می‌گوید:نفیسه! تو می‌خوای چی‌کاره بشی؟!...[کمی مکث می‌کند. می‌خندد و اینگونه تصحیح می‌کند!]
- منظورم اینه که وقتی بچه بودی می‌خواستی چی‌کاره بشی؟!
حوصله جواب دادن ندارم آنهم به او... چه جوابی بدهم... می‌خندم.
می‌گویم: «بی‌خیال حوصله ندارم»... اصرار می‌کند. ول‌کن ماجرا هم نیست. سوال را به خودش برمی‌گردانم. می‌گویم:«خودت دوست داری چی‌کاره بشی؟»... کمی حرف می‌زند و من گوش می‌دهم. گوش که نه! دارم به سوالش فکر می‌کنم و به تصحیحش!...
- چرا سوالش را تغییر داد؟ یعنی من الان کاره‌ای هستم؟! یا بزرگم؟! یا...
- بچه که بودم...
یاد نقاشی‌ای که آن‌سالها برای مسابقه‌ی «من از نگاه خودم» ویژه‌نامه دوچرخه همشهری کشیدم و در بخش تصویرگری جایزه برد، می‌افتم... آخ چه روزهایی بود... چه تصوراتی، چه رویاهایی... یادم نیست آن روزها بیست و دوسالگی‌ام را چه‌گونه تصور می‌کردم اما حتماً این جوری نبود. مطمئنم که خیلی بهتر از این زندگی بی‌مزه‌ی کسل‌کننده فعلی بود... و حالا دقیقاً بیست و دو سال و 24 روزه‌ام. بیست و یک سالگی را پشت سرگذاشته‌ام. یک سال فوق مسخره و افتضاح... حالا در بیست و دوسالگی پر از حس‌های متناقضم. گاهی حس پیری می‌کنم و گاهی فکر می‌کنم، شبیه یک بچه 10،15 ساله‌ام. گاهی دلم می‌خواهد همین الان سی‌ساله یا حداقل بیست و پنج ساله شوم و گاهی آرزو می‌کنم دوباره به 15 سالگی برگردم و طور دیگری زندگی کنم. اما حقیقت این است که خیلی دوست داشتم حالا 25 یا سی ساله بودم. یعنی هرطور بود، بالاخره از این بازه سنی 20 تا 25 گذشته‌بودم. به نظرم این بازه زمانی از سخت‌ترین مراحل زندگی آدمه... یک جور سردرگمی، افسردگی و محدودیت خاصِ بدفرم دارد که آدم را داغون می‌کند!...

4اپیزود اول، همان نقاشی فرستاده‌شده برای دوچرخه است. بیش از سه سال از کشیدنش می‌گذرد. حالا زیراکس سیاه و  سفیدش را برداشتم و کامپیوتری رنگ کردم وگرنه خودش قشنگ‌تر بود. اما اپیزود اخرش را همین دیشب کشیدم . این وصف حال من است...

امسال برای روز تولدم، پست خاصی ننوشتم. چون به نظرم اصلاً روز مهمی نبود که بخواهم درباره‌اش بنویسم. به مناسبت سالگرد بربادرفتن یک سال از عمرم جشن بگیرم؟! مضحک نیست؟!...
اما حالا در آستانه سال جدید، گفتم این غرهای مانده در گلو را بنویسم. شاید «او» که آن بالاهاست(!)، نظری افکند و... خدایا همین الان بگویم، اگر قرار است سال دیگر همین‌طوری یا بدتر باشد، بی‌زحمت من یکی را بی‌خیال شو. خلاص!
 !  پی‌نوشت پاچه‌خارانه: خدایا! این حرف آخری را شوخی کردم‌ها! بی‌خیال. هر طور راحتی. چاکریم!... 
 !  پ.ن معترضانه: در ادامه غرهای آخر سال... این آخرین برنامه مردم ایران سلام هم حسابی حال‌گیری بود. چرا این جناب «خسرو معتضد» این‌قدر «این جوری»ست؟! این‌قدر از شهیدی‌فرد و برنامه تعریف کرد که رسماً حال آدم را به‌هم زد! اول که این برنامه را از نظر تاثیرگذاری با برنامه «اپرا وینفری» مقایسه کرد بعد هم جملاتی از این دست گفت که:«مردم با تمام شدن این برنامه، احساس خلاء می‌‌کنند.» و... بابا کوتاه بیا دیگه!
 !  پ.ن مشفقانه:عیدی‌ جالب و متفاوت این وبلاگ را روز دوم فروردین، همزمان با اولین پست وبلاگ در سال جدید، دریافت کنید!...
 !  پ.ن آمارانه: امسال بیشترین آمار روزانه بازدید از وبلاگ: 512 و بعد 836 بار در روز بود. که به وسیله این دو پست ( + و + ) حاصل شد. امید که در سال آینده، ارزش این وبلاگ بیشتر از اینها درک شود!:)

نوشته شده توسط نفیسه در 10:35 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386
مروری بر مهمترین ویژه‌نامه‌های نوروزی
اسفند را خیلی دوست دارم هم چون ماه خودمه هم به خاطر شور و انرژی و طراوت بی‌حد و حصری که داره برعکس فروردین که یک ماه کشدار بی‌مزه‌ی بدون شور و هیجانه... اما یکی از چیزهای دوست‌داشتنی این آخرین ماه سال ویژه‌نامه‌های نوروزی روزنامه‌ها و مجلاته. امسال تا حالا 5 تا از ویژه‌نامه‌های مهم را خریده‌ام. اعتماد ملی، اعتماد، جام‌جم، همشهری و چلچراغ. شهروندامروز هم که هنوز نیامده‌بود... البته واضح و مبرهن است که خریدن این مجلات برای یک تقریباً روزنامه‌نگار("تقریباً روزنامه‌نگار" یک موجود دوپاست که روزنامه‌اش را غصب نموده‌اند فقط! و حقوق و عیدی و اینها یُخ!)، کمی کار سنگین اقتصادی محسوب می‌شود!(امسال هم که اصولاً سال خوب اقتصادی بود کلاً!) ولی خب چه می‌شود کرد... این شما و این مروری بر ویژه‌نامه‌های نوروز 87 منتخبشان(البته تا انجا که خوانده و دیده‌ام!)

ویژه نامه نوروزی چلچراغالف. هفته‌نامه چلچراغ- ویژه نوروز- 120صفحه- 1500تومان
1- مسابقات بین‌قاره‌ای منچ چلچراغ با حضور فرزاد حسنی ایده‌ی خفنی بود./ نمی‌دانم چرا بعد از خوندن این قبیل گزارشات باحال پایه، یه خورده احساس «آخی طفلکی» نسبت به خودم،به‌م دست می‌ده!!(گزارش تصویری مسابقات منچ چلچراغ را در اینجا ببینید)
2- صفحات بهاریه شبیه صفات یاهو360 طراحی شده. بهاریه آقای عموزاده خلیلی را از دست ندهید. در وصف سیاهساله 86 است. واقعاً کاش می‌شد این سال مسخره، به یک ساهچاله زمانی تبدیل شود...
3- نوشته منصور ضابطیان درباره کتاب در دست تهیه اتوبیوگرافی علی دایی فوق‌العاده است!
4- گفت‌و‌گوی علی میرمیرانی با محمدرضا خاتمی و همسرش زهرا اشراقی هم بسیار خواندنی‌ست.
5- پرونده‌ای برای بادیگاردها  / 6- پرونده‌ای برای فرزندان سینمایی‌ها:حنا مخملباف، میلاد صدرعاملی، یوسف حاتمی‌کیا، علی تبریزی و بهمن کیارستمی / 7- جوگیری در محضر فیروز کریمی، استاد خوزه  /
8- پرونده شیراز با نوشته‌های از:لیل گلستان،بهاءالدین خرمشاهی، کامبیز درم‌بخش و نیلوفر لاری‌پور و
9- تاریخچه تصویری سال 86 را هم ببینید.

ویژه نامه اعتماد ملیب. اعتمادملی- ویژه‌نامه نوروز- 176صفحه- 1000تومان
1- دوازده ماه، دوازده موج  2- نظام‌های انتخاباتی  3- مروری بر مهمترین وقایع اجتماعی سال86  4- گزارش از سال‌های جوانی کافه نادری به قلم آیدین آغداشلو  5-گزارشی از محدودیت‌های فرهنگی در سال86  6- نگاهی به وضعیت زنان در سالی که گذشت  7-روشنفکرها چه‌گونه به سفر می‌روند؟  8- گفت‌و‌گو با سیمین بهبهانی  9- گفت‌و‌گو با آلفرد یعقوب‌زاده،عکاس آژانس سیپا

ویژه نامه اعتمادپ. اعتماد- سالنامه1386- 216صفحه- 2000تومان
1- چه کسانی نامزد انتخابات ریاست‌جمهوری می‌شوند؟ / 2- چه کسی رئیس مجلس هشتم می‌شود؟ /
3- چه کسی سومین رئیس قوه قضائیه می‌شود؟ / 4- گفت‌و‌گو با قالیباف، رئیس کل بانک مرکزی، عبدالله جاسبی،مدیر امور بین المللی شرکت نفت،دکتر احسان شریعتی،عبدالله کوثری و... / 5- حوریان بهشتی در میهمانی اسفندیار(اسفندیار رحیم مشایی) / 6-گفتارهایی در باب روشنفکری / 7- «علوم ارتباطات، این زیبای چشم آبی» به قلم دکتر احمد توکلی / 8- خسوف اصلاحات / 9- سیر یکساله تحولات اقتصادی:«اقتصاد مُرد. زنده‌باد اقتصاد»
 
ویژه نامه همشهریت. همشهری- همشهری نوروز- 196صفحه- ضمیمه رایگان
1- دو قدم مانده به صبح قهوه خانه مدرن فرهنگی در دل تلویزیون
2- گفت و گوی مینو فرشچی با علی نصیریان
 
ث. جام‌جم- ویژه نوروز 87- 128صفحه- ضمیمه رایگان
---------
-->نتیجه‌گیری: به نظرم امسال، ویژه‌نامه‌ی اعتماد از همه بهتر و سنگین‌تر(از همه نظر) و ویژه‌نامه جام‌جم از همه بی‌خودتر و سبک‌تر(از همه نظر) بود. ویژه‌نامه چلچراغ هم که خیلی باحال بود.

نوشته شده توسط نفیسه در 19:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
آدم‌های متفاوت رسانه ملی!
بعضی از آدم‌ها عجیبند. غریبند. یک جور خاصی هستند. با همه فرق دارند... بله! البته من هم عمیقاً معتقدم که همه آدم‌ها با هم فرق دارند و اصولاً دنیا پر است از دنیاهای موازی، متقاطع و متنافر. هر کدام از ما دنیای متفاوتی داریم و تازه در هر برهه‌ی زمانی هم دنیایمان تغییر می‌کند. به دنیاهای موازی، متقاطع یا متنافر دیگری می‌رویم و... اما بعضی آدم‌ها هستند که این «تفاوت»شان خیلی بیشتر به چشم می‌آید...
خیلی وقت پیش می‌خواستم درمورد «دو قدم مانده به صبح» بنویسم. چند روز پیش هم که آخرین قسمت سریال «سرزمین سبز» را دیدم حس کردم حرفهایی برای گفتن در این باره دارم. دیدم بهتر است هر دوی این موضوعات را مخلوط کنم و کلاً اندکی در مورد آدم‌های متفاوت رسانه ملی بنویسم...

"بیژن بیرنگ"همسران، خانه سبز، بازهم زندگی، سرزمین سبز و... از این نام‌ها به چه کسی می‌رسیم؟! «بیژن بیرنگ»... بیژن بیرنگ یکی از متفاوت‌ترین آدم‌های رسانه ملیست. زبان ویژه‌ای دارد و دنیای خاصی. یک جور معصومیت، سادگی و خلوص در کارهایش موج می‌زند و تو را میخکوب می‌کند. از مرحوم «بازهم زندگی» که رسانه ملی تاب تحملش را نداشت، بگیر تا «سرزمین سبز» که در زمان خودش اجازه پخش نیافت و حالا بعد از چندین سال، هنوز بوی کهنگی نمی‌دهد. مصاحبه‌‌ی او و «مسعود رسام» با «مردم ایران سلام» واقعاً دیدنی و پر از حرفهای نگفته بود...

اما «دو قدم مانده به صبح»... گاه‌گاهی می‌بینمش. اصولاً این «زلف گره زدن» با «محمد صالح علاء» را عجیب دوست دارم!...دو قدم مانده به صبح، با وجود تمام کاستی‌هایش، با وجود تپق‌های گاه‌وبی‌گاه آقای شاعر مجری‌اش، با ابعاد محدودش، بازهم برنامه‌ای متفاوت و دیدنی‌ست. انگار آدم حس می‌کند که این برنامه به این رسانه نمی‌خورد! البته باید اعتراف کنم که همیشه وقتی دو قدم مانده به صبح را می‌بینم، به این فکر می‌کنم که چرا چنین برنامه‌ای برای چهره‌های علمی نیست. مگر یک نفر بازیگر چه‌قدر حرف برای گفتن دارد که در شونصد برنامه حضور به هم می‌رساند و از زندگی و کارش صحبت می‌کند اما در مقابل، یک پرفسور ریاضیات (دو نفرشان را در دانشگاه خودمان داریم) باید هر روز گچ تخته بخورد و با یک دوجین دانشجو که گاهی حسابی قدرنشناسند، سر و کله بزند و هیچ کس هم نیاید بگوید جناب پرفسور، لطفاً تشریف بیاورید برنامه ما را مزین کنید و برای نسل جوان از زندگیتان بگویید بلکه یک نفر از این برزخی که برخی دوستان ساخته‌اند، رها شود. واقعاً حیف نیست؟!... ببخشید حرفمان چیز دیگری بود!...

کامران نجف‌زادهآدم‌های متفاوت رسانه ملی... کامران نجف‌زاده هم متفاوت است. چیز دیگری درباب او نمی‌گویم چون اول‌ها بهتر بود. حالا زیادی گزارش‌های اعصاب خوردکن و بدجور باطرفانه می‌گیرد!... «مردم ایران سلام» هم کلاً متفاوت است. محمدعلی اینانلو و جواد آتش‌افروز و قبلاًها منصور ضابطیان و... متفاوت است هنوز هم با وجود بعضی مواضع نه چندان عادلانه... راستی نود را هم دوست دارم  البته نه اینکه فوتبالی باشم‌ها!...
خب اگر این فرضیه را قبول کنیم که «وبلاگنویسان کلاً آدم‌های متفاوتی هستند.» این هم لیست دیگری از متفاوتین رسانه ملی است: حمید محمدی(این وبلاگ را از دست ندهید. پایه‌ی خنده است!)، کامران نجف‌زاده، مازیار ناظمی، محمدحسین رنجبران، افروز اسلامی، میترا لبافی، حمید امامی، محمد دلاوری، محمدکاظم روحانی نژاد، بهروز میرورزنده، علی زندی فر(گوینده خبر جوانه ها) فاطمه قیومی(گوینده اخبار خانواده) و دکتر عاطفه میرسیدی.
لینک مرتبط: سرویس نگاهی به وبلاگهای ایسنا

نوشته شده توسط نفیسه در 9:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386
درباب یک انتخابات: این داستان واقعی است!
استاد می‌خواهد یک امتحان مکمل میان‌ترم بگیرد و البته به دلیل پیوستگی مطالب، حذف بخش، بی‌معناست. تازه روز امتحان هم فردای شب یلداست و مراسم شب چله آدم را خراب می‌کند. سه نفریم که مخالفیم. بقیه همه موافقند! روز امتحان فرا می‌رسد... آن‌قدر همه التماس می‌کنند که استاد راضی می‌شود که فقط از انها که آمادگی دارند، امتحان بگیرد... بیش از 60 درصد کلاس(حدود 30 نفر)، از جلسه خارج می‌شوند و امتحان نمی‌دهند!... بعد از جلسه مشغول صحبت با بچه‌ها هستیم...
- من: خب تو چرا اون روز، رای موافق دادی برای امتحان؟!...
- دانشجوی یک: من؟! من ممتنع بودم. مخالفت هم نکردم!
- دانشجوی دوم: من داشتم درس کلاس بعدیمو می‌خواندم.اصلاً حواسم نبود. دیدم همه دست گرفتن، منم دستمو بردم بالا!
- دانشجوی سوم: من اون روز غایب بودم...
- دانشجوی چهارم: خب گفتم، یک هفته وقت دارم، می‌خونم! بعد نشد...
- دانشجوی پنجم: فرقی برام نمی‌کرد. دوستم گفت، دستتو بگیر بالا، منم دستمو بالا بردم...
- دانشجوی ششم: می‌دونی که من آبم با «فلانی» تو یه جوی نمی‌ره، اون مخالف بود. منم از لجش موافق صد درصد شدم!
- دانشجوی هفتم: آخه من این درسو می‌خوام حذف کنم. برام فرقی نمی‌کنه بگیره یا نه. همین‌طوری دست گرفتم!...
- دانشجوی هشتم: آره! راست می‌گی‌ها! اون موقع فکر نکردم که اصلاً چرا باید بگیره و نگیره به نفعمان است...انتخابات-election                    
 !  این‌جا ایران است. خودتان که مستحضرید؟!...
 !  این‌روزها، همه بدجور از انتخابات حرف می‌زنند. شما چه‌طور؟!...
رسانه ملی انگار بخش‌نامه داده که همه کارکنان باید با موضوع «انتخابات» برنامه بسازند. یکی از روانشناسی رنگها به انتخابات می‌رسد. یکی می‌رود در رستوران و ما را تشویق به شرکت می‌کند. پیام آن یکی(بازیگر) را وسط سریال پخش می‌کنند. یک طرف از هر وسیله‌ای برای تبلیغات استفاده می‌کند. آن طرف، به صورت خستگی ناپذیرانه، تیشه به ریشه‌‌ی خودش می‌زند و ... خلاصه داریم در این فضای انتخاباتی رسماً خفه می‌شویم!...
 !  تهوع‌آورترین شعار انتخاباتی: انگشتم را طوری می‌گیرم که همه بفهمند رای داده‌ام! (گوینده: محمدرضا شهیدی فرد- برنامه صبحگاهی مردم ایران سلام- تعداد تکرار:Nبار در دقیقه!)
 !  شعار ترغیباتی ما: جون عمه جونت یه خورده دقت کن به کی رای می‌دی!(رای را که همه می‌دن. چه جوریش مهمه!)
 !  لینک‌های مرتبط: عجب آدم فهمیده ای بود کسی که گفت: سیاست پدر و مادر ندارد!/  نشریه الکترونیکی اصلاح طلبان جوان اصفهان/ بازباران-جبهه مشارکت اصفهان/ پایگاه رسمی ائتلاف اصلاح طلبان اصفهان/ خاتمی: شکست های بزرگ را به صورت پیروزیهای عظیم تبلیغ می کنند/ گزارشی از میتینگ انتخاباتی رمضان زاده در اصفهانپیام خاتمی به مردم ایران/ لیست کامل نامزدهای ائتلاف اصلاح طلبان در کل کشور
نوشته شده توسط نفیسه در 8:15 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیستم اسفند 1386
اینجا اصفهان است!
:( این‌جا اصفهان است. خدایا! لطفاً این نکته کوچک را خودت یک‌جوری به من بفهمان!!...
----------------
:)  عاشق زاینده‌رودم وقتی پر از پرنده می‌شود. عکس‌های زیر را همین چند روز پیش گرفتم... از همه فوق‌العاده‌تر، عکس اوله. مجمع پرندگان روی میله‌های جزیره بازی صحنه عجیب و جالبی بود که بینندگان زیادی را به خودش جلب کرده‌بود...
مجمع پرندگان!... بی نظیره! پل خواجو چایخانه زیر سی و سه پل

مردی در حال غذا دادن به پرندگان پرندگان روی زاینده رود

پ.ن 1: ببینید این پست در بالاترین، چه داغه!(۶۶۸ کلیک- ۱۱ نظر)
پ.ن ۲:خب! باید اعتراف کنم که این پست را فقط به خاطر اینکه چند پست قبلی کمی بلند بودند، و برای انکه تنفسی باشد، به عنوان یک زنگ تفریح گذاشتم! اما همین‌طور الکی الکی داغ شد و به کنتور وبلاگ یک حال اساسی داد، رکورد پربیننده‌ترین روز، 520 کلیک بود که حالا شده، 919! حالا این یعنی اینکه شما می‌گویید کوتاه و تصویری بنویسم بیشتر؟! یعنی این همه زحمت که برای این پستهای قبلی کشیدم، کشک بود؟! شما هم مثه خودمین، حوصله خواندن ندارید؟! واقعاً که!...

نوشته شده توسط نفیسه در 9:11 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم اسفند 1386
وقتی در پاتوق ماشین‌بازهای اصفهان، گندم می‌کارند!
نمی‌دانم شما هم تا به حال موقع قدم‌زدن توی خیابان نظر و چهارباغ بالا و پایین یا وقتی توی یک «فست‌فود فروشی» توی یکی از این خیابانها مشغول گاززدن یک اسنک پر از سس گوجه و مایونز هستید یا حتی وقتی سوار «بی‌ام‌دبلیو»تان بارها و بارها از خیابان «میر» می‌گذرید، به این فکر کردید، که چند ده‌سال پیش، این جاها چه شکلی بوده‌اند؟!(خیابان‌های نامبرده، همه، از جمله ‌پاتوق‌های جوانانه اصفهان هستند!)... 
- «اون موقع که ما آمدیم اینجا خانه ساختیم، دورتا دورمان گندمزار بود. از جلوی خانه هم جوی آب رد می‌شد. تک و توک، به تعداد انگشتای دست، خانه دور و اطراف بود. این خیابان «میر» هم خاکی بود. برق داشتیم ولی آب و فاضلاب نه! چاه آب داشتیم. همون که الان هم توی حیاطه! این حیاط هم پر بود از گلهای رز رونده و پیچک امین‌الدوله و یاس و انواع گلها...
  بعداً «پدر» جلوی خانه را درست کرد، روی جوی را بست تا بشه ماشین را ببریم توی خانه. بعد هم انجمن محله که پدر عضوش بود، خیلی تلاش کردند تا توانستند این خیابان میر را آسفالت کنند. این طوری شد که کم‌کم خانه‌های بیشتری توی محله ساخته‌شدند و چون مسکونی شده‌بود، شهرداری اجازه کاشت گندم به باغداران نداد و آنها هم، زمین‌ها را تقسیم کردند و فروختند.»
این‌ها را مادربزرگ می‌گوید و از همسایه‌های قدیمی که بعضی‌هایشان هنوز هستند، از فصل دروی گندم و از جوی‌های آب که از جلوی خانه‌ها می‌گذشتند صحبت می‌کند.  
                                  تفسیر عکس: اینجا خیابان «میر» فعلی‌ست. این دخترک بامزه، خاله‌ام و مرد کشاورز هم کارگر مزرعه‌ی کناریست.

اصلاً از هر پدربزرگ‌ و مادربزرگ‌ یا حتی پدر و مادری که بپرسید، از باغ‌ها و بیشه‌های قدیمی اصفهان که حالا محله‌های جدید شده‌اند با آپارتمان‌های چند طبقه‌ی چند واحدی، می‌گویند و با یک حس غریب از «محله»ها‌ی قدیمی با آداب و رسوم خاصشان که همه همدیگر را می‌شناختند، حرف می‌زنند؛ حسی که نسل جدید نه تنها دوست ندارد که از آن متنفر است!...
باغ‌های زیادی بوده‌اند که حالا خیابان و بزرگراه شده‌اند. خانه‌های بزرگ باشکوهی بوده‌اند که حالا تبدیل شده‌اند به چندین آپارتمان چند طبقه‌ی چند واحدی. حالا بهار و تابستان که می‌شود، نمی‌‌توانی در کوچه پس کوچه‌ها قدم بزنی و از بوی اطلسی و یاس و شب‌بو مست شوی. این‌ها حس‌های گمشده‌ی بشر امروزند.
« از پل الهوردیخوان یا سی‌و سه چشمه، که خیابان چهارباغ را به دو قسمت تقسیم می‌کند، به سمت جنوب، خیابان چهارباغ بالا واقع شده که در دوره صفویه در هر طرف آن باغهای بزرگی قرار داشته ولی امروز کارخانه‌های صنعتی و بیمارستانها در جای آنها قرار دارد.این خیابان به اراضی وسیعی به نام هزارجریب منتهی می‌شود که در محل باغ معروف هزارجریب از آثار دوره شاه عباس اول واقع شده. اراضی هزار جریب به سمت جنوب ارتفاع می‌گیرد و به خط الراس کوه صفه منتهی می‌شود. در این کوه چشمه‌های طبیعی واقع شده که معروف‌ترین‌شان چشمه‌های: درویش(به شکل حوض طبیعی و مسقف در پایه‌ی کوه)، گل زرد( حدود دویست متر بعد از چشمه درویش با راه صعب العبور) و نُقَط (که آب از بالا در آن،قطره قطره می‌چکد.)نام دارند.»
این چند خط قسمتی از کتاب «اصفهان» نوشته دکتر «لطف‌ا.. هنرفر»  با تاریخ انتشار آذرماه 1346 بود. شبیه یک فیلم است. خیابان هزارجریب حالا و قدیم را تصور کنید. کوه صفه هم حسابی عوض شده. حالا «باغ وحش» و «آبشار» و «تله‌کابین» دارد. خیلی از راههایش هم دیگر «صعب العبور» نیست!...
وقتی صحبت از پاسداشت طبیعت می‌شود، آدم‌ها دو دسته می‌شوند برخی‌ها آه از نهادشان برمی‌خیزد و از باغ‌های پر از درختی که حالا جایشان را آپارتمان‌های بی‌قواره گرفته‌اند، صحبت می‌کنند. بعضی‌ها هم با بی‌تفاوتی سری تکان می‌دهند که یعنی برایشان فرقی ندارد که قبلاً چی‌بوده، اصلاً طبیعت و این‌حرفها یعنی چه؟!...
اما جنگ تکنولوژی و طبیعت مدتهاست آغاز شده و اوج گرفته. و مهم این است که ما در این جنگ در کدام سوی میدان‌یم؟! با طبیعت یا تکنولوژی؟! بُرد با کیست؟!...
برد با ماست فقط اگر در میانه‌ی این نزاع بایستیم. به فکر تکنولوژی باشیم در حالی که برای طبیعت ارزش قایلیم و درک کنیم که نابودی طبیعت، نابودی خودمان است.
اصلاً شما فکر می‌کنید ما برای نوه‌هایمان چه می‌توانیم تعریف کنیم؟! از همه مهمتر طبیعتی که آنها خواهند داشت چگونه است؟!...

نوشته شده توسط نفیسه در 10:34 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386
وقتی در روزنامه‌نگاری هم از اون بالا کفتر می آیه!
):( تمام شد! دیگر تمام شد! کاری که نه لذتی دارد نه امنیت روانی،شغلی و نه حتی نفع مالی، همان بهتر که تمام شود. حداقلش این است که دیگر هر هفته مسئول نسبتاً شاید محترم صفحه، با اعصابم بازی نمی‌کند...
یک سال و اندی در روزنامه‌ای کار کنی با یک مدیر روشنفکر دموکرات که عمراً به درد یک جمع جهان سومی عقب‌افتاده، بخورد. آن مدیر ییهو می‌رود، چند ماهی کار منظم مطبوعاتی‌ام در کماست تا اینکه یکی از اعضای تازه‌وارد که مطلب خود او جرقه‌ای برای به کما رفتن کار مطبوعاتی گروه شده، ناگهان ظاهر می‌شود و با صحبتهایش مجابمان می‌کند که برگردیم، گروه نصفه نیمه پا می‌گیرد و کار مطبوعاتی باز، شروع می‌شود. ذره‌ذره جان می‌گیرد. بعد رئیس جدید یادش می‌افتد که باید ریاستش را به جمع ثابت کند. حس می‌کند هنوز کسی او را جدی نگرفته... محدودیت‌ها شروع می‌شود. اطاعت می‌خواهد و مکانی برای اعمال سلیقه... هر هفته جنگ اعصابی به پا می‌کند و تو باز هفته‌ی دیگر خودت را به فراموشی می‌زنی چون عاشقی، عاشق کارت. دیوانه داشتن یک ستون ثابت هفتگی حتی اگر در یک روزنامه‌ی محلی باشد... یک هفته «رئیس» تلفن می‌کند که «مطلبت به دردنمی‌خورد. تا یک ساعت دیگه یک مطلب دیگه بده یا چاپ نمی‌شود.» جا می‌خوری. به نظر خودت مطلب خیلی خوبی نوشته‌ای... با بحث و جدل‌های چند ساعته، بالاخره مطلب تکه پاره و با اعمال تصحیحات خواسته شده، چاپ می‌شود. از هفته بعد باید «جوانشهر»ت را ان‌طور که او می‌خواهد و می‌پسندد بنویسی. چیزی که تو دوست نداری محوری که اصلاً مد نظر تو نیست... و محدودیت‌ها، اعمال سلیقه‌ها ادامه می‌یابد...

:O شنبه است و ستون ثابتم... روزنامه را ورق می‌زنم. صفحه جوان. جوانشهر. چی؟! این چیه؟! افتضاحه... عصبانی می‌شوم. اس‌ام‌اس را سند توآل می‌کنم:«کاش به جای هفته پیش، این هفته اسمم را بالای جوانشهر نمی‌زدید!... حذف مقدمیه بحث و یک ستون کامل! این چه افتضاحیه؟! متاسفم:(» رئیس پاسخ می‌دهد:«حرف مفت ممنوع»!! برای خودم متاسف می‌شوم...
:O  سه‌شنبه است. از دانشگاه می‌رسم. مادربزرگ روزنامه را می‌دهد و می‌گوید:«چرا مطلبت چاپ نشده؟!» ورق می‌زنم. صفحه جوان. پس کو؟! شوکه می‌شوم. مطلبی که این همه برایش زحمت کشیدم. چندین ساعت وقت صرفش کردم و دو تا کلاس «ساختمان داده» و «اندیشه2»ام را به خاطرش دودرنمودم، بدون هیچ توضیح و آگاهی قبلی، چاپ نشده. باکس‌ تیترها را درشت چاپ کرده، عکسها را بزرگ زده و در مطالب را تا آنجا که می‌شده «اینتر»زده و مطلب من را چاپ نکرده! به همین سادگی... هنوز در شوکم و عصبانیت و در حال انفجار. لبخند می‌زنم و وانمود می‌کنم که دارم به حرفهای مادربزرگ گوش می‌دهم... تمام شد... اس‌ام‌اس، سند توآل:« متاسفم. برای خودم متاسفم!» و تمام... به خودم می‌گویم این بار دیگر جدی جدی تمام است. نه! صبر می‌کنم تا آخر امسال. یک جوانشهر و یک مطلب دیگر هم مانده. این ها را می‌دهم و از سال دیگر تمام!...
:O چهارشنبه می‌شود. جلسه هفتگی گروه...فقط می‌روم که توجیهات «رئیس» را بشنوم. عصبانیم. به شدت... اعتراض می‌کنم. «رئیس» جوابهای قشنگی می‌دهد:«من هرجوری دلم بخواد این صفحه را چاپ می‌کنم.»، «عمداً اون مطلبتون را چاپ نکردم. به خاطر اس‌ام‌اس شنبه...از این به بعد هم ازتون مطلب می‌گیرم ولی تا زمانی که تشخیص می‌دم چاپ نمی‌کنم.»، « این آخرین باریه که با شما بحث می‌کنم. همین‌جا میخو می‌کوبم...» و...
می‌گویم:«هاها! نه! دیگه تمام شد. احتیاجی به میخ و این‌ها نیست!» برای همکاران آرزوی موفقیت می‌کنم. خداحافظی و تمام...
:)( ناراحت نیستم. حس بدی هم ندارم. برعکس حسی که زمان بسته‌شدن اکسیر(اولین و دومین بار!) داشتم. سبکم. فقط کمی عصبانیم. می‌رسم خانه. مامان از اینکه زود آمده‌ام تعجب می‌کند:«چی شد؟چه قدر زود تموم شد؟!» می‌گویم:«دیگه تموم تموم شد!»... مامان می‌گوید:« نباید این‌قدر زود میدون را خالی می‌کردی» می‌خندم:«خیلی هم زود نبود!!»...

پ.ن1: جناب آقای س.ف.ع! لطفاً یک بار دیگر از ته دل به آن کامنت مسخره‌ام در مورد تغییر و آب و سنگ که زیر آن پست معروفتان گذاشتم بخندید. حالا می‌فهمم که سنگ‌هایی هم هستند که اصلاً ارزش این تاثیر را ندارند...
پ.ن۲: با خودم می‌گویم:کاش این‌قدر خوش‌باور (بخوانید:احمق) نبودم! کاش اصلاً دوباره نرفته‌بودم!... بعد می‌گویم:نه! این هم تجربه‌ای بود بس گرانبها!... حالا هم حتماً دلم تنگ می‌شود. ولی زود یادم می‌رود. ما آدم‌ها ذاتاً فراموشکاریم و خاطرات بد، این فراموشکاری را تسریع می‌کنند...
پ.ن۳:کار مطبوعاتی‌ام تمام شد. حالا آزادم! منم و همین تریبون کوچک دوست‌داشتنی. این «سکوی فریادم». منم و دنیای روزنامه‌نگاری سایبر... شاید دوباره شروع کنم با سرویس، روزنامه یا مجله‌ای دیگر. شاید هم این شغل «عزیز» را برای همیشه کنار گذاشتم. نمی‌دانم!...

نوشته شده توسط نفیسه در 8:1 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
نوستالژی عکسهای سیاه و سفید و لب‌تاپ مادربزرگ!
باید مطلبی برای روزنامه بنویسم. ربطی به قدیم دارد. به خاطر اوضاع شلوغ چند روز اخیر وقت نکرده‌ام مستقیم درمورد مطلبم با مادربزرگ حرف بزنم. زنگ می‌زنم. نیم ساعتی برایم حرف می‌زند و بعد می‌گوید: خب دیگه بسه! غذام سر گازه... بعد خودش زنگ می‌زند که: اسمم را توی مقاله‌ات ننویسی‌ها!... بعد دوباره زنگ می‌زند که:یه عکس هست که شاید به درد مطلبت بخوره. بیا بگیر... بدوبدو می‌روم...
چندین بار تا به حال ازش خواستم که آلبوم‌های قدیمی را بیاره ببینم. هربار بهانه‌ای آورده تا این‌بار بالاخره یکی‌شان را می‌آورد... صفحه اول راباز می‌کند... یک عکس خوشگل بزرگ هست. می‌گوید:« این دایی سرهنگمه که مرده، این مادربزرگمه که مرده، این پدرمه که مرده، این ماهرخ، خواهرمه که مرده و... شش نفرشان مرده‌اند!...»
می‌گویم: « مادر! به این می‌گن نیمه خالی لیوان را دیدن‌ها! تعداد اونایی که زنده‌اند را بشمرین، خب!»
می‌شمرد: این زنده‌است. از این خبری ندارم، این یکی هم کاناداست، این پسرداییمه که زنده‌است و... اینم خودم!... شش نفر زنده‌اند!...
یکی یکی عکسها را برایم توضیح می‌دهد... این مامانته، چهل روزشه ولی به اندازه یک بچه دوماهه است. خیلی تپل بود. اینم مامانته، این یکی هم. هر ماه ازش عکس می‌گرفتیم. اینم باباس کنار دوستاش...
هنوز به وسط آلبوم نرسیدیم که بلند می‌شه بره به کارهاش برسه. می‌گوید:«خودت ببین دیگه. من کار دارم.»...
آخر آلبوم عکسها رنگی‌اند. بعضی‌ها هم با دوربین پولاروید گرفته شده‌اند. شمال، کنار گلخانه توی حیاط، مامان بقل پدربزرگ، کنار شاخه رز رونده که تا بالای دیوار حیاط کشیده شده، مادربرگ که کنار مجسمه‌های موزه مادام توسو ایستاده و به دوربین(یا پدربزرگ که پشت دوربین است!) لبخند می‌زند، پدربزرگ که توی یک میدان‌ پر از پرنده و توریست(!) بین پرنده‌ها ایستاده و چند پرنده روی دست و شانه‌اش نشسته‌اند و...
حس می‌کنم چه قدر عکسهای سیاه و سفید را دوست دارم. خیلی دوست‌داشتنی، دلنشین و زنده‌ترند...
بعد خودم را تصور می‌کنم که نوه‌ام می‌آید با اصرار می‌خواهد آلبوم‌های قدیمی‌ام را ببیند. بلند می‌شوم. جعبه بزرگی می‌آورم که چند تا آلبوم قدیمی توش هست و چند صدتا سی‌دی رنگ و رورفته... بعد با تمانینه لپ‌تاب قدیمی‌ام (حتماً آن‌موقع این کامپیوترهای گنده‌ی بدقواره دیگر فقط در موزه‌ها یافت می‌شوند!) را که این سی‌دی‌ها را هم می‌خواند(حتماً سی‌دی هم دیگر نیست، آن زمان.) روشن می‌کنم و سی‌دی‌ها را می‌گذارم و برای نوه‌ام توضیح می‌دهم که... کاش آن موقع حس بدی نداشته باشم...
madam toso museum  london-my grand mother & grand father

چند لینک جالب: مجسمه افراد مشهور در موزه مادام توسو- خاطرات هلند

نوشته شده توسط نفیسه در 9:26 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نهم اسفند 1386
زندگی مسخره‌ سربازهای کوچک طفلکی!
Me and My Tigerمن از «سرباز بودن» متنفرم...
من از «سرباز بودن» خسته‌ام...
من از ایستادن در ردیف دوم، آماده به فرمان، بدم می‌آید...
من دلم برای آن 16 سرباز کوچک مسخره می‌سوزد...
سربازهایی که قربانی می‌شوند بدون اینکه بدانند اصلاً «روش بازی» چیست. بدون اینکه حتی برای یکبار بزرگان ردیف عقب را دیده‌باشند. آنهایی را که حق «انتخاب»، «حرکت گسترده‌تر» و «تصمیم» دارند...
من «ببر»م و «ماهی». شاید!...
دوست ندارم ماهی باشم. سرگردان توی تنگ، در حسرت رود...
«ببر بودن» را اما دوست دارم...«حق انتخاب»، «تصمیم»، «تعیین» زمان آسودگی گله گورخران...
من حتی «عقاب بودن» را هم دوست دارم. دلم «اوج» می‌خواهد و یک سقوط جانانه به سمت هدف، هم!....
ببر خواهم شد؟! و عقاب؟! و شاید ماهی در اقیانوس؟!...
نه! من سربازی خواهم شد که به آخرین خانه‌ی ستونش می‌رسد. و آنگاه وزیر خواهم‌شد!...
نوشته شده توسط نفیسه در 14:22 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه سوم اسفند 1386
یک پست زندگی در وبلاگستان مردونه‌ی آی‌تی!
خب! راستش را بخواهید عاشق آی‌تی و این حرفهام. قسمت اعظم وبلاگ‌خوانی‌های روزانه‌ام هم به یافتن وبلاگهای آی‌تی به درد بخور، خوراندن خوراکشان به خوراک‌خوانمان و خواندن پستهایشان(واژآرایی با «خ» را داشتید؟!) می‌گذرد. بعضی مواقع توصیه‌ها و راهنماهایی دارند که حسابی هیجان‌زده‌ات می‌کند و همانی‌ست که مدتها دنبالش می‌گشتی...
این پست توصیه‌ای را تقدیم می‌کنم به همه غیرآی‌تی نویس‌هایی که چندان علاقه‌ای به نکات فنی ندارند یا دارند! با سپاس فراوان از وبلاگستان آی‌تی کلاً!...

                                                                     IE-Firefox

1- شما را توصیه می‌کنم به استفاده از  فایرفاکس... فایرفاکس را دریابید. بسی کیف دارد و ثواب دنیا و آخرت هم! فایرفاکس و افزونه‌های جذابش دنیای دیگریست. باید تجربه‌اش کنی. همین امروز!...
->لینک‌ها:صفحه دانلود فایرفاکس-  فایرفاکس یا اینترنت اکسپلورر(مقایسه فنی)- صفحه فایرفاکس در ویکی‌پدیا- مرورگر فایرفاکس و اکستنشن‌هایش- موزیلا فایرفاکس فارسی- فایرفاکس پارسی- همه چیز درباره فایرفاکس- فایرفاکس را فارسی کنید- ساخت پروفایل در فایرفاکس-  بهترین اسکریپت‌های Greasemonkey برای جی‌میل
                                                                    snarfer-googlereader
2- گوگل ریدر را همه می‌شناسیم. مخصوصاً با این شاهکار اخیر یعنی گوگل ریدر اشتراکی. اما اصولاً این چیزها برای دنیای متمدن خوب است آقا! نه اینجا که ما چیزی «به نام اینترنت» داریم! پس استفاده از یک فیدریدر آفلاین چیزی است در حکم واجب موکد! بعد از خواندن این مطلب عالی، از اسنرفر استفاده می‌کنم. عجیب حال می‌دهد! مخصوصاً اگر یک اینترنت دایل‌آپ با سرعت لاک‌پشتی داشته باشید...
->لینک‌ها:گوگل‌ریدر را دریابید۱۰۱ ترفند گوگل ریدر- ده نمونه از بهترین فیدخوان ها

                                                                 

۳- هنوز از ایمیل یاهو استفاده می‌کنید؟! خجالت نمی‌کشید؟! با ورود عزیز دوست‌داشتنی‌ای مثل جی‌میل این دیگر خیلی زشت است. قباحت دارد آقا! شما را توصیه می‌کنیم به استفاده‌ی دیوانه‌وار از جی‌میل و امکانات محیرالعقولش!

                                                          

4-آقایان، خانم‌ها لطفاً فیدتان را بسوزانید! آدرس فید وبلاگتان این جوری نشده؟! زود باشید دیگر! هزار تا منفعت دارد...
->لینک‌ها:فید این وبلاگ- یک فید برای چند وبلاگ

                                                             facebook 

5- چی؟! اسم «فیس بوک» را هم هنوز نشنیده‌اید؟! عجیبه! «فیس بوک» را دریابید که دنیایی را از دست خواهید داد! فیس بوک عزیز با آن همه اپلیکیشن‌های دوست‌داشتنی... دنیای دیگریست. از دست ندهید. نه! آقا جان! «اورکات» و «گزگ» و «کلوب» چیه؟! همه‌ی اینها انگشت کوچیکه‌ی دست گل جناب «مارک زوکر برگ» عزیز هم نمی‌شود! حالا اون «زوکا»ی مسخره، هی برود آی‌پی ایران را ممنوع کند! به دَرَک!!
->لینک‌ها:پروفایل من در فیس‌بوک
                                                    -----------------------

6- راستش را بخواهید به شدت از وردپرس خوشم می‌آید. اما خب باید به فکر سرویس‌های وبلاگ‌نویسی وطنی هم بود دیگر!! فقط به همین دلیل هم هست که بلاگفا را رها نمی‌کنم! وردپرس هست. بلاگر هست اما خب من اینجام هنوز! شما ببخشید... 

                                                                  delicious
7- دلیشس را هم خیلی دوست دارم اما خب قیلترینگ محترم(!) و کمی هم تنبلی کار را سخت کرده و ما را از آن عزیز، دور!

                                                                  

8- خب این‌روزها همه در بالاترین به شدت کار می‌کنند. شما چه‌طور؟! البته «بیشترین» و «دنباله» هم آمده‌اند ولی خب اصولاً اولین ها بیشتر کیف و البته طرفدار دارند. حتی اگر...
                                                

 !!!  کاش این وبلاگهای آی‌تی یک بازی توصیه‌های «وب 2.0ایی» راه می‌انداختند. البته توصیه‌های فنی  مخصوصاً برای غیرآی‌تی نویس‌ها و وبلاگستان عمومی منظور است. عجب بازی خفن کاربردی مفیدی می‌شدها! آهای با شماام آقایان دکتر مزیدی، مگاآی‌تی، عصیان، عصرونه، صبحونه، آپ‌دیت بلاگ، یک پزشک، رادیکال دو، وبرگر، کیبرد آزاد، یک فتحی، بامدادی و...             
 !!  راستی! چرا تعداد خانم‌های آی‌تی نویس وبلاگستان این‌قدر ناچیزه؟! البته اصولاً ما که اصلاً چیزی ندیدیم!!...
 +  چند لینک فنی: برنامه‌های مدیریت دانلود رایگاننرم‌افزار‌های رايگان برای وبلاگ‌نويسی خوبابزارهایی برای دانلود ویدئو-

نوشته شده توسط نفیسه در 10:52 | Balatarin | | لینک به این مطلب