چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387
برچسبهای روز!
هفته پژوهش، گروه ریاضی, سمینار، دکتر زعفرانی، آکروبات ریدر، روزنامه، عکس، ارشاد، بیمه خبرنگاری، سختی کار، کباب بناب آذربایجان، پلاستیک دستهدار، سرویس، استاد، حل تمرین، 27.س، اساماس، اجرای زنده کاریکاتور، نمایشگاه بینالمللی، میسکال، وویس، برف، کافینت، اتوبوس، دانشگاه، تئاتر، از پاریس تا بیغوله، ابزور، 6500، با آقاشون، برف، زنده، آش رشته، نارگیل، باز هم زندگی، دکتر بسکی، محمدعلی اینانلو، پرستاران!
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 8:19 |
| | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
از «بازهم زندگی» تا «تیکتاک» برنامههایی که از رسانه ملی بعیدن!
کمتر فیلم، سریال یا برنامه تلویزیونی هست که بتوانم برایش عبارت «دلم تنگ شده» را به کار ببرم؛ برنامههای مورد علاقهای که گاهی یک دفعه بگویم:«چه قدر کیف میداد اگه الان هنوز پخش میشد یا چه قدر دلم هوای تماشاشو کرده!»… اما «باز هم زندگی» از این قاعده مستثنی است. پنجشنبه شبهای زیادی بوده (هست) که هوس دیدن یک قسمت جدید از بازهم زندگی به سرم زده و دلم برای آن اجراهای عجیب، غریب و کمی لوس بیژن بیرنگ و میهمانهای به شدت متفاوتش تنگ شده….
اینها را نوشتم که بگویم «تیک تاک» را هم دوست دارم. فکر میکنم از این مدل برنامههای به یادماندنی بشه. از آن کارهای امضاداره. از آن کارها که از رسانه ملی بعیده. از آن کارها که «تفاوت» وجه قالبشان است. از آن برنامهها که موقع دیدنش هیچ کار دیگهای نمیکنم، تمام حواسم را جمع و سعی میکنم خودم را غرق در فضای کار کنم و آدمها را بشناسم. البته قسمتهایی هم بوده (اصولاً این جناب رضا رشیدپور زیادی مجریگری را جدی گرفته!) که آنقدر شبیه یک مصاحبه ساده بودند که ترجیح دادهام تلویزیون را خاموش کنم و بروم مثلاً فرفرگردی! اما تا حالا چند قسمت را به شدت دوست داشتهام. قسمتهای: مسعود فروتن-مجید مظفری با موضوع «شهرت» (همیشه مجید مظفری را دوست داشتهام. حتی وقتی توی اون سریال مسخرههه بازی کرد! ولی اینجا خیلی عالی بود.)، رامبد جوان-امید روحانی با موضوع «خواب»، بهروز بقایی-ناصر کشاور با موضوع «کودکی»، سامان گلریز-سیامک انصاری با موضوع «طعم» (وااای این قدر خوشم اومد از سامان گلریز. اصلاً فکر نمیکردم همچین آدم باحال جالبی باشه. برعکس سیامک انصاری که به شدت خشک و مغرور و «وت بِلَنکِت»ه!! سامان گلریز به نظرم… ------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 15:27 |
| | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387
یک عصر، یک آدم خسته، یک وبلاگستان پر از حسهای متفاوت!
عصر پنجشنبهست. نزدیکیهای غروب. از دانشگاه(یک کلاس جبرانی بیموقع) برمیگردم. به شدت خستهام بس که از صبح جاهای مختلف رفتهام و آدمهای جورواجور دیدهام. بعد هم که آنالیز... خستهام و کمی کسل. دلم یک هیجان کوچولو میخواد. فکر میکنم اگر سرمانخوردهبودم خودم را به یک ضیافت کوچیک یک نفره دعوت میکردم. یک خوردنی که حسابی حال آدم را جا بیاورد. بعد فکر میکنم خب مثلاً چی؟!... دلم اما یک طعم جدید میخواهد... بعد فکر میکنم روزنامهای، مجلهای چیزی بخرم... دکه روزنامهفروشی هم حالم را خوب نمیکند. حتی آهنگهای روی امپی4ام هم فایده ندارند... با سرعت 1 میلیمتر بر ساعت، 5 دقیقه تا خانه پیادهروی میکنم! ساختمان هم سوت و کوره. حتی صدای خانم توی آسانسور هم خسته است انگار!... کمی جلوی تلویزیون ولو میشوم برای یک چنلسِرفینگ سردستی... شیرعسل درست میکنم و همانطور بیحوصله تا جلوی کامپیوتر میروم. شاید خواندن فیدهای آپدیتشدهی یک روز مانده، حالم را خوب کند. اسنرفر را باز میکنم. فولدر فیوریتفیدها و بعد یک پست از «توکای مقدس» را میخوانم، دو پست از «شهری از آب»، چند پست از «برای خاطر کتابها» و... حالم دارد بهتر میشود. بله واقعاً حالم بهتر شده انگار! متشکرم دنیای خوب وبلاگستان
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 21:12 |
| | لینک به این مطلب
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
به یاد یک مادربزرگ، نوستالژی عید قربان
تصمیم نداشتم امروز پست جدید بنویسم اما یک نوستالژی باعث شد هوس نوشتن یک پست جدید به سرم بزنه. در ضمن این پست تقدیم میشود به مرحوم مادربزرگ عزیزم که من «خانوم دکتر»ش بودم، نوهی ارشد و دوستداشتنیاش...
عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم میآید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانهمان اجرا میشده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار میشه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسمها را روی تکههای کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایهها را بده. البته دعوای اصلی من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را بهش میدادیم شکلات و آدامس بهمان میداد! جالب این بود که ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 12:53 |
| | لینک به این مطلب
یکشنبه هفدهم آذر 1387
با دکتر رضا منصوری در کافه علم!
اینترنت هیچ گاه برای من مساوی یا همپای چت نبوده و این یکی از چیزهایی است که در مورد خودم، دوست دارم! اینترنت برای من یعنی شناخت آدمهای جدید، فضاهای متفاوت، ارتباطهای جالب و در بکگراند همهی اینها، پی بردن به ابعاد جدیدی از وجود خودم و همینهاست که این وسیله یا به عبارت درستتر، دنیای جدید، را به یکی از مقولات دوستداشتنی زندگیام تبدیل کرده... اما از میان همهی این شناختها، یک سری، برایم دوستداشتنیتر و جالبترند؛ شناخت گروههایی با فضاهای (کاملاً) متفاوت که به وسیلهی این دنیای مجازی، شناختمشان، شناختنم و ارتباط جالبتری با هم برقرار کردیم. از گروه روزنامهنگاران اکسیر(که حالا دوسالی هست عضوش هستم و متاسفانه چند ماهیست نفسهایش به شماره افتاده) و انجمن حمایت از حیوانات اصفهان(که اینترنت رنگ دیگری به ارتباطمان داد.) گرفته تا انجمن کاریکاتور اصفهان(که اینترنت نوع رابطهام را با گروه عوض کرد) و البته این آخری، کافه علم که یک گروه با فضایی کاملاً متفاوت از قبلیهاست و در اصل فضایی است که باورم نمیشد در اصفهان وجود داشته باشد!... چهاردهمین فنجان کافه علم، اولین جلسهای بود که از طریق فیسبوک به آن دعوت شدم. جلسهای با حضور دکتر رضا منصوری و با موضوع معماری علم.1.«دکتر رضا منصوري عضو هيات علمي دانشگاه صنعتي شريف ، استاد مدعو دانشگاه مک گيل کانادا و پژوهشگر مرکز تحقيقات فيزيک و رياضيات نظري (IPM) است که حدود چهار سال نيز معاونت پژوهشي وزارت علوم، تحقيقات و فناوري را به عهده داشته است.»
-------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 15:44 |
| | لینک به این مطلب