تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
یک زندگی، یک دف
چه قدر قشنگ و غمگین و تاثیرگزار و واقعی بود فیلم مستند دف! متشکرم آقای بهمن قبادی. متشکرم آقای بی‌بی‌سی فارسی!

آمدم بنویسم:« بمیری آقای 20:30، بمیری آقای صدا و سیما، بمیری آقای رسانه ملی، بمیری...» بی‌خیال شدم. نشستم به تماشای «آپارات» و فیلم مستند «دف»؛ یکی از قشنگترین مستندهایی که تا به حال دیده‌ام. پر از احساس، پر از عشق، یک مستند غمگینِ شاد! چه قدر ایده‌ی زیبایی بود که در تیتراژ نوشته‌اند:« با زندگی:». چه قدر دوست داشتم مفهوم جدیدی را که از ساز دوست‌داشتنی دف برایمان ساختی، آقای قبادی! چه قدر زود تمام شد فیلمت، آقای «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند»!

و دلم نمی‌آید اینجا ننویسم که چه قدر جای چنین زندگی-فیلم‌هایی خالی‌ست در رسانه‌ای که می‌گویند ملی است و کسی نمی‌تواند حتی بپرسد:«ببخشید، کدام ملت؟!»

   

لینک‌های مرتبط: فيلم "دف" جايزه ويژه هيات داوران جشنواره بين‌المللي اسپانيا را دريافت كرد، نگاهي به فيلم مستند دف ساخته بهمن قبادي، کاریکاتور- تجاوز عمومی، دف و باور شفا در کردستان-بی بی سی فارسی، Daf by Bahman Ghobadi

نوشته شده توسط نفیسه در 23:25 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه پانزدهم آذر 1388
پرچم‌های سرخ برای یک عید سبز!

طنزهای روزگار زیادند این روزها!... یک عید مهم شیعه فرارسیده. از قدیم این روز، عید غدیر، عید سیدها بوده؛ یک عید سبز... شهر هم آذین‌بندی می‌شد با چراغ‌ها، پرچم‌ها و... اما امسال رنگ این آذین‌ها کمی فرق کرده. پرچم‌های قرمز پاره پاره و پرچم ایران دو عنصر مهم آذین‌بندی شده‌اند برای یک روز که از قدیم سبز بود، سبز!

داستان چیست؟... سبزهای سیاسی خیلی قدرتمند شده‌اند؟! غیرسبزهای سیاسی خیلی ترسو شده‌اند؟! مفهوم رنگ‌ها این‌قدر به سرعت تغییر می‌کنند؟! سیاست ما از دیانت ما قدرتمندتر است؟! یا...

                           پرچم‌ ایران، پرچم سرخ پاره پاره دو عنصر چشم نواز آذین بندی شهر برای یک عید سبز!!

نوشته شده توسط نفیسه در 15:31 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم آذر 1388
ویدئویی درباره‌ی آنچه بر زاینده رود رفت...

The story of a city, a river from nafise on Vimeo.

پ.ن: این اولین ویدئوی این وبلاگ است. می‌دانم که کمی اشکالات دارد ولی فقط به عنوان یک جور آغاز، گذاشتمش وگرنه دو گزارش سانداسلاید و ویدئویی ساخته‌ام، بیا و ببین!:دی

نوشته شده توسط نفیسه در 10:3 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
برای زاینده رودی که زنده بودنش هم در هاله‌ای از ابهام است!
زنده رود برای اصفهان، چیزی فراتر از یک رود برای یک شهر است. زاینده رود برای اصفهان یک موجود زنده‌ی دوست داشتنی است که حال و هوایش رابطه‌ی مستقیمی با حال و هوای مردم شهر دارد. مدت‌ها بود می‌خواستم درباره‌ی این رود بنویسم و حالا این چند اپیزود...

کاش زاینده رود از پایتخت می‌گذشت!
اگر اصفهان پایتخت بود. اگر زاینده رود از وسط تهران می‌گذشت، آن وقت می‌توانستید مطمئن باشید که هیچ وقت این سکوت مسخره در برابر مرگ سیاسی این رود، قلب شهر، اتفاق نمی‌افتاد. آن وقت می‌توانستید مطمئن باشید درست موقعی که مردم به وجد آمده‌اند از شنیدن صدای آب، از بیدار شدن دوست‌داشتنی‌ترین موجود زنده‌ی شهر، یک مستند کذایی به نام «زاینده رود» اما در ذم مردم اصفهان، در ذم شایعه پردازی، از یک شبکه‌ی پربیننده‌ی ملی پخش نمی‌کردند. می‌توانستید مطمئن باشید که «زاینده رود» را که قرار بود زاینده باشد اما زنده بودنش را هم برنمی‌تابند، این گونه به راحتی و در سکوت نابود نمی‌کردند...

لینک‌های مرتبط:
آب زاینده رود کجا می‌رود؟(خبرآنلاین); زاینده رود خشک و اصفهان تشنه(خبرآنلاین)
 
 
زنده رود و آب و اشک‌ها
شلوغ بود. خیلی شلوغ... مردم آمده بودند وسط رود. قبل از سی و سه پل. جمع شده‌بودند. مرد و زن، کودک و پیر و جوان... من دیدم اشک‌هایشان را. هر چند آن‌ها که باید، این اشک‌ها را، این اشک‌هایمان را، نمی‌فهمند. عکس می‌گرفتند... دف می‌زدند... می‌خواندند... شاد بودند بعد از ماه‌ها... مردم ناباورانه، آمده‌بودند وسط رود، آب که آرام آرام جلو می‌آمد، مردم آرام آرام عقب می‌رفتند. چند قدم مانده بود هنوز به سی و سه پل که آمدیم نشستیم روی پله‌های پل، منتظر موقعی که آب می‌رسد به پایه‌هایش... من، ما، آن دوشنبه‌ی دوست‌داشتنی را فراموش نمی‌کنیم. مگر می‌شود آن همه شور و شوق را فراموش کرد؟! آن صدای دوست داشتنی را؟!
لینک‌های مرتبط:
جاری شدن آب در زاینده رود، مردم را به وجد آورد(خبرآنلاین); زاینده رود تنها 24 روز زنده می‌ماند(تابناک)
  

روح شهر
همین جمعه‌ای که گذشت، گروه سه نفره‌ی اسکیت-دوچرخه‌سواری ما، شور زندگی را در شهر دید. انگار همه‌ی مردم شهر آمده بودند عصر جمعه را با زنده رود بگذرانند. یادم نمی‌آید آخرین بار کی این همه جمعیت توی پارک‌ها، کنار پل خواجو و سی‌و سه پل دیده بودم. آب که آمد، شهر جان تازه‌ای گرفت. دیگر مجبور نیستیم، وقتی از روی پل‌ها می‌گذریم چشم‌مان را به جلو بدوزیم، مبادا دیدن جسد روح شهر، افسرده‌ترمان کند...  مردم آمده بودند پیک نیک. کنار سی و سه پل، کنار پل خواجو پر از مردمی بود که ایستاده بودند به تماشای حرکت‌های نمایشی دوچرخه سواران... نشسته بودند زل زده بودند به آب... عکس می‌گرفتند...

کاش می‌فهمیدند زنده رود یک موجود زنده است!
اول از پاهایش شروع کردند... از کمر به پایین فلج شد. (مرحوم تالاب گاوخونی را دیده‌اید؟ از کشاورزی شرق اصفهان خبری دارید؟) بعد رسیدند به قلب... می‌خواهند از گردن به پایین فلجش کنند... زاینده‌رود را نه یک موجود زنده‌ که یک ابزار در دست و برای مقاصد پوچ جزیی سیاسی خودشان می‌دانند. گیرم از گردن به پایین فلج باشد!...
 
لینک‌های مرتبط: شکایت شهردار اصفهان از متجاوزان حق آبه شهر اصفهان; اشتباه نشود. بحران زاینده‌رود فقط بی‌آبی نیست
 
شبه مستند زاینده رود!
شش ماه اصفهان، بدون زنده رود بود. رسانه‌ی ملی(میلی) هیچ وقعی بر این واقعه‌ی مهم یک شهر، یک کشور یا حتی یک جهان، ننهاد. بعد درست 5 روز بعد از جاری شدن زندگی در شهر، «مستند زنده رود» را از شبکه سوم‌اش پخش کرد. زاینده رود خشک را نشان داد و حرف‌ها و دلتنگی‌های مردم شهر را. بعد شروع کرد به صحبت از شایعه‌ها... گفت که مردم عقیده دارند خشکی زاینده رود به خاطر انتقال آب به کرمان و رفسنجان است. به این نتیجه رسید که مردم شایعه پردازی می‌کنند و بعد صحبت‌های مردم کرمان و رفسنجان را که انتقال آب را منتفی می‌دانستند، نشان داد و با صحبت‌های زیبای یک روانشناس که برای مردم توضیح می‌داد شایعه سازی چیز خیلی بدی است، علل خشکی زاینده رود را به خشکسالی محدود کرد و مردم را محکوم! البته من معتقدم که این مستند با سانسورهای شدید مواجه شده است. چرا که عکس‌هایی از همایش بحران زاینده رود و طومار امضا کردن مردم نشان داده شد. یک جا هم یک نفر در مورد اختلاف چهارمحال و بختیاری با اصفهان صحبت کرد. در انتهای تیتراژ هم از حاج رسولیها، نماینده شورای شهر، تشکر شده بود در حالی که هیچ جای فیلم مصاحبه‌ای از او پخش نشد!

خلاصه این که مطمئنم سازنده‌ی مستند زاینده رود، فیلم مستند «اونشب که بارون اومد» را دیده است اما خروجی کارش الگوبرداری ناشیانه و یک جانبه‌نگرانه‌ای بوده که نتیجه‌ای جز دلخوری و پنهان کردن حقایق (درست عکس هدف مفهوم مستند!) نداشته است.

لینک‌های مرتبط: شهردار اصفهان: فیلم مستند زاینده رود در شان اصفهان نبود(پرتال اصفهان) ; مستند زاينده‌رود از پرداختن به مسائل اصلي كه سبب خشكي زاينده‌رود شد غافل بود (ایمنا)
     
نوشته شده توسط نفیسه در 20:51 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه دوازدهم آبان 1388
آفتاب پرست می‌شوم/مدیریت فرهنگی می‌گیرم!
دخترک ساده است. روراست است. یکرنگ است. و با کسانی که فکر می‌کند، ظرفیتش را دارند، راحت.  همین خصوصیاتش هم دلیل خیلی از شکست‌هایش بوده. دخترک دارد سعی می‌کند که یکرنگ و روراست و صادق نباشد. دخترک دارد سعی می‌کند که در محیط‌های متفاوت رنگ عوض کند. دخترک دارد تجربه می‌کند. دارد یاد می‌گیرد که به فراخور محیط، در پوششش اغراق کند و در صحبت کردن و ابراز عقیده‌اش و در رفتار و لحن صحبتش. دخترک خسته است از این فضاها و آدم‌ها اما باید تحمل کند کمی دیگر... فقط کمی شاید! 

نوشته شده توسط نفیسه در 20:14 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388
چند تلنگر ساده در کلاس درس
کلاس‌های این استاد را تقریباً دوست دارم چون در میان حرف‌های خیلی خسته‌کننده و تکراری‌اش، همیشه می‌توانی چند تلنگر جالب که روح را هوشیار می‌کند، پیدا کنی.
استاد گفت:« شیطان به خدا گفت: تو مرا اغوا کردی. اما انسان گفت: من فریب خوردم. این است فرق انسان و شیطان. حواستان باشد کی افکار شیطانی دارید و کی انسانی فکر می‌کنید.»
فکر کردم چه قدر گاهی شیطانی فکر کرده‌ام...
استاد گفت:«پیش‌بینی مُرد. دیگر دوره‌ی پیش‌بینی و دعای باران خواندن گذشته. در قرن بیست و یکم باید پیش‌سازی کنیم. باید ابرها را بارور کنیم.»
فکر کردم از کجا باید شروع کنم... اوهوم! خیلی کارها باید انجام بدهم...

نوشته شده توسط نفیسه در 9:53 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه هشتم شهریور 1388
قضاوت‌های غیرمنصفانه‌تان روحم را آزرده کرده است!
من نمی‌فهمم آدم‌هایی را که آدم‌های دور و برشان را براساس قومیت‌هایشان، دسته‌بندی می‌کنند. نمی‌فهمم وقتی هر قوم را در یک دسته و قالب با خصوصیات مشخص و لایتغیر می‌ریزند و بعد درباره‌ی آدم‌های متفاوت هر دسته، قضاوت‌های یکسان می‌کنند. نمی‌فهمم این آدم‌ها را.

من همیشه تمرین کرده‌ام که بدون قضاوت، بدون پیش‌داوری به آدم‌ها نگاه کنم. به عقایدشان، به رفتارهای متفاوتشان احترام بگذارم. وقتی حرف می‌زنند، با دقت، بدون قضاوت، گوش کنم. همیشه دوست داشته‌ام و سعی کرده‌ام که دوستانی با عقاید، علایق، شغل‌ها، ملیت‌ها، قوم‌ها و ظاهرهای متفاوت داشته‌باشم تا بتوانم، هر روز، از هر کدام‌شان، چیز جدیدی یاد بگیرم و خودم را، رفتارم را، عقایدم را و حتی ظاهرم را بهبود ببخشم. اما حالا به این نتیجه رسیده‌ام که آدم‌ها این دسته چنان بی‌شمارند که اول باید تمرین کنم که عقایدم را، افکارم را و حتی قومیت و شغل و احساساتم را پنهان کنم. کار سختی‌ست ولی باید یاد بگیرم. این تنها سپر من است در مقابل قضاوت‌های دردناک و ویران‌کننده‌ی آنها.
نوشته شده توسط نفیسه در 2:10 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
استقبال از مستر پرزیدنت در نقش جهان!

حتماً می‌دانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)

1. خب آدم هوس می‌کند دیگر! بس که این صدا و سیمای استانی وعده دیدار 9 صبح مردم شمال شهر با مستر پرزیدنت را تبلیغ می‌کرد و دفعه قبل هم که مسیر عبور مستر پرزینت از جنوب شهر و دقیقاً ازخیابان ما بود، توفیق دیدار حاصل نشده و حسرتی پدیدار گشته بود!...2. دوربین به دست، عینک آفتابی به چشم(هوا ابری بود!)، کاپشن به دست، کیف سنگین به دوش، ساعت 1 پی‌ام رسیدم میدان تاریخی نقش جهان که بیچاره، یک تنه نقش آثار باستانی، استادیوم چند هزار نفری برای میتینگهای سیاسی، سالن برگزاری کنسرتهای عموپورنگ و اینا و غیره را ایفا می‌کند!
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت می‌کردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوس‌هایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند،  و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت می‌کنند، آدم از  جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافه‌ی آدمها را میبیند، برای بینش جامعهه‌شناسانه‌ی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را می‌خواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنه‌های جالبی دیدم که از برخی‌شان نمی‌شد یا نمی‌توانستم عکس بگیرم واز برخی‌شان می‌شد، می‌توانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی به‌ش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیده‌ی شومیت برخی‌ها" را قبول کنم؟!
7. خیلی‌ها در حال نامه نوشتن بودند. خیلی‌ها می‌خواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا  "واقعاً این نامه‌ها را می‌دن به رئیس جمهور؟" بعضی‌ها هم بودند البته که بلند بلند آرزو می‌کردند "کاش یه چیزی به‌مون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جوات‌های کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور که در چمن‌ها چهچهه می‌زدند و شنیدن متلک‌های کلیشه‌ایِ لهجه‌دار ِبرخی لمپن‌های استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9
آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟!  آیا دلفین‌ها دوباره آری خواهند گفت؟!
نوشته شده توسط نفیسه در 0:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386
یک گل رز در روز «یادمان»!

چند سالیه حوالی بیست و پنجم بهمن(چهارده فوریه) حال و هوای بانمکی بر فضای خیلی از شهرها در خیلی از کشورها حاکمه! «شکلات ولنتاین»، «عروسکهای ولنتاین»، « باکس‌های ولنتاین» و... در این موقع، آدم‌ها چهار دسته می‌شوند. یا موافق جشن گرفتن «روز عشاق»اند یا مخالفند یا ممتنع یا ناآگاه!! هر سال همین موقع‌ها کهHappy Valentine's Day!!! می‌شود آن دسته دوم مدام می‌گویند ما خودمان «سپندار مذگان» داریم چرا به این «رسم غربی» عمل کنیم؟! البته شایان ذکر است که این دسته، عموماً «جشن اسفندگان» هم که می‌شود، کار خاصی نمی‌کنند فقط می‌خواهند «چهارده فوریه» را یکجوری دودر کنند! حالا یا افه روشنفکری است یا به بهانه‌ی وطن‌دوستی و این حرفها! که البته این دسته فقط در کشور ما حضور ندارند. خیلی از کشورها این مخالفان را دارند. مانند عربستان که فروش رز قرمز را در این روز ممنوع کرده و محدودیتهای زیادی برای «عشاق» به وجود آورده! اما دسته اول. خب معلومه، خیلی باحالند! کادو می‌خرند، کادو می‌دهند. دسته سوم هم یا کسی را ندارند که به‌ش کادو بدهند یا کسی را ندارند که به‌شون کادو بدهد یا هر دوتاش! اما دسته سومی هم هستند که اصولاً اگر بتوانند خرج یومیه‌شان را دربیاورند، کار بزرگی کرده‌اند و دیگر به این قبیل «مرفه بی‌درد»بازی‌ها نمی‌رسند!
اما حالا جدای از اینکه شما جزو کدام دسته‌اید، بیایید کمی در باب این روز جهانی صحبت کنیم... یک روز هست که مردم سراسر جهان به نشانه عشق گرامی‌اش می‌دارند. صرف نظر از پیشینه تاریخی این روز، هرچند که خیلی‌ها معتقدند همین که یک روز شاد هست که پیوند با دین دارد، چون پایه‌گذارش یک کشیش مسیحی است، خیلی خوب است و گسترش این روز مساویست با نمایاندن چهره‌ی مهربان دین به مردم.
چه فرقی می‌کند که روز عشق، 14 فوریه باشد یا پنجم اسفند؟! بله! مطمئناً خیلی خوب است که همه مردم دنیا بدانند که ایرانیان از چه تاریخ کهن و زیبایی برخوردارند و چه جشن‌های باستانی جالبی داشته‌اند ولی حالا که ما نتوانستیم این جشن را به جهانیان معرفی کنیم و اگر خوب بنگرید، همین جشن غربی، ولنتاین، هم بود که یادمان آورد خودمان هم یک جشن شبیه به این داریم، بیایید ولنتاین را گرامی بداریم. سپندارمذگان را هم جشن بگیریم. اصلاً چه اشکالی دارد هر کشور، یک روز در سال داشته‌باشد که با آن به مردم دنیا شناسانده شود؟! مثلاً امروز جشن الف باشد که از کشور الف به جهان معرفی شده. فردا جشن ب باشد که معرف تاریخ کهن کشور ب است و... چه اشکالی دارد جهانی رفتار کنیم، هر روز دو خط در مورد تاریخ یک کشور یاد بگیریم و البته به پیشینه تاریخی خودمان هم احترام بگذاریم؟!روز ولنتاین+اصفهان+کادو+عروسک+قلب

لینک ها: هدیه روز والنتاین ناصر الدین شاه به انیس الدوله / عکس های ولنتاینی فلیکر

نوشته شده توسط نفیسه در 8:38 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386
بازار داغ شایعات پیرامون قاتل فراری در اصفهان
این ماجرای قاتل فراری هم داستانی شده‌ها! این‌روزها در اصفهان هرجا می‌روی حرف این مرد 27 ساله‌ی ترک قشقایی و برادر 16ساله و مادرش است. واکنش مردم بیشتر، توام با ناباوری و شوخی و خنده و کمی هم ترس، است. بازار شایعات پیرامون تهدیدات و اعمالش هم که داغِ داغه... این دیالوگها و مونولوگها قسمتی از حرفهایی است که امروز از دوستان و اطرافیان شنیده و دیده‌ام. عجب تبحری داریم ما، در ساختن شایعه!...قاتل فراری در اصفهان
1. صبح، قبل از اینکه بیام دانشگاه، مادربزرگم زنگ زده، می‍‌گه: «گفتن تهدید کرده که امروز یک دختر دانشجو را می‌کشه. اگر کسی تو خیابون ازت پرسید دانشجویی؟! بگو: نه! محصلم. یک عالمه نذر و نیاز کرده‌ام. مراقب باش‌ها!»
2. جلوی در دانشگاه ایستاده‌ایم منتظر سرویس دانشگاه. یک نفر از حراست می‌آید و همه را(که بیشتر هم دختر هستند) راهنمایی می‌کنه داخل و می‌گوید: «5 دقیقه‌ی دیگر اتوبوس می‌آید. بفرمایید داخل دانشگاه. بعد بیایید بیرون!»
3. - دیروز عصر، یک دختر را توی خیابون «میر» کشته.
- تو از کجا می‌دونی؟! من امروز صبح از میر رد شدم. هیچ خبری نبود.
- ساده‌ای ها! صدایش را که در نمی‌یارن! من رفته‌بودم آرایشگاه. یکنفر مامور اطلاعات بود. همون موقع موبایلش زنگ خورد و این خبر را به‌ش دادند! (احتمالاً، خواهر «دوم» چهارخونه بوده!!)
4. می‌گویند: تهدید کرده که امروز می‌خواد توی دانشگاه اصفهان بمب بگذاره. خیلی مراقب باش! شب خودم می‌یام دم آموزشگاه، دنبالت.
5. می‌گویند: یک دختر دبیرستانی را کشته. برای همین جلوی هر مدرسه دخترونه یک مامور گذاشته‌اند. خیلی مراقب باش. سوار تاکسی و اینها هم نشو. فقط اتوبوس. زود برگرد خونه.
6. امشب توی دانشگاه، جُنگ بود. ساعت 6:30 شروع می‌شد تا حدوداً 9 شب ولی به خاطر همین مسئله، خبر دادند که جنگ کنسل شده. حالا معلوم نیست تکلیف آن دو شب کنسرت دانشجویی چی می‌شه.
7. کلاسهای آموزشگاه زبان، تمام شده. والدین آمده‌اند دنبال دخترهایشان... «مامان! هنوز ما را نکشته‌اند!» دختر با خنده این را می‌گه و می‌ره به طرف مادرش.
8. توی کلاس فقط حرف این ماجرا بود. معلممان هم نیومده بود. بچه‌ها می‌گفتن :حتماً کشته شده!»
9. می‌گویند: یکجا، عکس قاتل را، به قیمت 50 تومان به مردم می‌فروخته‌اند!
10. توی اتوبوس نشسته‌ام. دو دختر دانشجو هم صندلی جلو نشسته‌اند و مردی حدوداً 50،60ساله ایستاده و تکیه داده به میله‌ی جلوی صندلی دخترها. درحالی که تغریباً تمام صندلی‌های قسمت مردانه، خالیست. یکی از دخترها، کمی در مورد همان ماجرای قاتل فراری صحبت می‌کند و بعد به محض اینکه صندلی کناری خالی می‌شود. درحالی که با تردید به مرد نگاه می‌کند، جایش را عوض می‌کند.
11. در اخبار شبکه اصفهان به مدت چند دقیقه، عکس قاتل و مادر و برادرش را نشان می‌دهند و از مردم می‌خواهند که با حفظ آرامش، «به فرزندانشان در نیروی انتظامی، در شناسایی قاتل کمک کنند.»
این ماجرای قاتل فراری هم داستانی شده‌ها! این‌روزها در اصفهان هرجا می‌روی حرف این مرد 27 ساله‌ی ترک قشقایی و برادر 16ساله و مادرش است. واکنش مردم بیشتر، توام با ناباوری و شوخی و خنده و کمی هم ترس، است. بازار شایعات پیرامون تهدیدات و اعمالش هم که داغِ داغه... این دیالوگها و مونولوگها قسمتی از حرفهایی است که امروز از دوستان و اطرافیان شنیده و دیده‌ام. عجب تبحری داریمقاتل فراری در اصفهان ما، در ساختن شایعه!...
۱۲- عکس قاتل فراری را دیدی؟!
   نه! صبرکن بلوتوثمو روشن کنم. بفرست واسم.
   اِِِِ‌ِِِ!... من اینو دیروز دم دانشگاه دیدم! به جان تو!!
۱۳. استاد در مورد شایعه‌های علمی صحبت می‌کند و بحث را می‌کشاند به شایعات قاتل معروف(!). می‌گوید:«چند نفر از دانشجوها  به من زنگ زده‌اند که استاد! گفته دانشجوها را می‌کشه، بیایم دانشگاه یا نه؟! منم گفتم به من ربطی نداره!... تو این چند روز خیلی شایعات الکی درباره‌ی این موضوع شنیده‌ام که خیلی‌هاشو وقتی پیگیری کرده‌ایم، دیدیم بی‌خود بوده. مثلاً شنیدیم که یک استاد دانشگاه خوراسگان را کشته! زنگ زدیم پرس‌و‌جو کردیم. گفتند: نه! خبری نیست اینجا!... جشن را هم خودم کنسل کرم. گفتم تو این اوضاع اگر یکی از بچه‌ها بخواهد شوخی‌ هم بکنه و مثلاً یک ترقه بزنه، معلوم نیست چه اوضاعی پیش می‌یاد. آنهم آن موقع شب... شما هم زیاد این شایعات را جدی نگیرید ولی خُب مراقب باشید...»
1۴. یک دانشجوی دانشگاه شهید اشرفی را کشته.
  نه بابا! اینا شایعه است.
  نه! این خیلی جدیه. 5 روز هم هست که دانشگاهشون تعطیله.
به نظر من که اینا شایعه است. اصلاً وایسا من یه اس‌ام‌اس بدم به دوستم که اونجا درس می‌خونه، ازش بپرسم.
دوست مذکور، جواب اس‌ام‌اس را نمی‌دهد. می‌گویم: خُب پس حتماً دوست منو کشته!!
ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ــ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ
پی‌نوشت:
اصلاً انتظار نداشتم این پست این‌قدر خوانده شود و در صدر فهرست جستجوی گوگل برای این موضوع، قرار گیرد.آمار نگرفتم ولی فکر می‌کنم این یکی، دو روز به طور میانگین تغریباً هر 5 دقیقه یک ورود با عنوان «قاتل فراری در اصفهان» با چیزی شبیه این فقط از گوگل داشتم. امیدوارم مسئولان محترم هرچه زودتر اطلاع‌رسانی درستی درباره این ماجرا انجام دهند تا آتش این شایعات که هر روز بیشتر و عجیب‌تر می‌شوند، کمی بخوابد و به زودی هم ختم به خیر شود.ان‌شاا...!

لینک‌ها: در حاشيه وقايع اخير اصفهان – اعتمادملی
لینک پست در:(
بالاترین/بازنگار/بیشترین)

نوشته شده توسط نفیسه در 21:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386
روز جهانی هموفیلی- بازی پیچیده‌ی زندگی!

امروز 28 فروردین، روزجهانی هموفیلی است. برای تهیه‌ی یک مصاحبه در همین زمینه، برای صفحه جوان روزنامه‌ی اصفهان زیبا، به بیمارستان امام رضا رفتیم.

باید اعتراف کنم اولین حسی که در مواجهه با این مکان تمام وجودم را پرکرد، حسی شبیه ترس بود، دلم می‌خواست به سرعت فرار کنم از این همه درد و رنج و... اتاقهایی پر از بچه‌هایی که زیر سرم خوابیده بودند. این جا محل بیماران هموفیلی و تالاسمی بود. دنبال جوانی می‌گشتیم که با وجود این بیماری، زندگی موفقی داشته باشد. یک مرد 36 ساله پیدا کردیم که با خانومش آمده بود. هموفیلی، هپاتیت، بیماری قلبی، دندان مصنوعی و ... در تمام مدتی که مشغول حرف زدن با او و خانومش بودیم، لبخند می‌زدم ولی حس "ناچاری" تمام وجودم را پرکرده بود. چیزی که همیشه ازارم می‌دهد "حس همذات‌پنداری"شدیدیست که باعث می‌شود با شنیدن یا دیدن هر واقعه، "وارد بازی پیچیده"ای شوم، خودم را به جای "فرد درگیر" بگذارم و به "بن‌بست" برسم!

مرد، از "هپاتیت"ی که به دلیل "فاکتورهای آلوده‌ی وارداتی از آلمان" گرفتارش شده بود، به شدت می‌ترسید. از این که کودکانش هنوز از آب و گل در نیامده‌اند و از "سرطان کبدی" که در انتظارش بود.

دخترش حالا در ابتدای نوجوانی است، و تازه فهمیده‌اند که او هم گرفتار این بیماریست. دختر دچار "افسردگی"شده و از آینده به شدت می‌ترسد. "حالا وقتی بخوام عروس بشم چی‌کار کنم؟!" این سوالیست که از مادرش پرسیده و مادر و مادربزرگ دلداریش داده‌اند که: "تا آن موقع حتماً راه درمانی پیدا می‌شه"،"وقتی مامانت که سالمه اومده با بابات ازدواج کرده، حتماً کسی هم پیدا می‌شه که تو را همین‌جوری قبول کنه..."

پدر وقتی می‌فهمد که "هپاتیت" هم به لیست دردهایش اضافه شده، افسردگی می‌گیرد، سرکار نمی‌رود و شبها تا صبح در اتاق قدم می‌زند. بیماری قلبی می‌گیرد و... دکتر قلبش، انسان والاییست، خودش هم هپاتیت دارد و وقتی دانشجوی پزشکی بوده از طریق بیمارانش مبتلاشده، دکتر قلب، نقش روانشناس را هم برای او بازی می‌کند و این مرحله به خیر و خوشی می‌گذرد...

"مسواک که نمی‌تونه بزنه... اون شبی که دیگه هیچ کدام از این دردها را نداره، از دندان درد نمی‌تونه بخوابه"... "اینجا 2 تا یونیت دندان پزشکی هست که یکیش برای مردم عادیه و یکیش برای 600 نفر بیمار هموفیلی و هپاتیت!... باید چند ماه تو نوبت باشیم "... " برای همین هم رفته دندون مصنوعی گذاشته... پیرمرد شده دیگه !..." و همه می‌خندیم، یکی از دندانهای جلوییش افتاده... "با چسب آمریکایی می‌چسبونن ولی خب می‌افته و هنوز نرفتیم درست کنه..."

"مثه توی داستانها، اگه الان یه غول چراغ  پیدا بشه بگه 3 تا آرزوت را برآورده می‌کنم..." چشمانش می‌خندند."هپاتیت نداشتم." آخه من 36 ساله دارم با "هموفیلی"زندگی می‌کنم، به‌ش عادت کرده‌ام ولی از این هپاتیت می‌ترسم، از سیروز کبدی می‌ترسم، اگه بچه‌هام بزرگتر بودن..."، "2 تا آرزوی دیگه مونده!"...آرزو... اولین آرزوم که..." ظهور آقا امام زمانه... اگه اون بیاد دیگه همه‌چی درست می‌شه.. این هپاتیت و..." زن هم هم‌صدا با مرد همین را تکرار می‌کنه و هردو لبخند شیرینی می‌زنند... و من...

 نیم ساعتی شده... خداحافظی می‌کنیم... به‌شان می‌گویم امیدوارم این مصاحبه به یک دردی بخوره و حداقل آن 1 یونیت دندان پزشکی بشه 2 تا... می‌خندند... می‌خندیم... و فرار می‌کنم از این همه رنج... تا خانه زیر باران تند بهاری، پیاده می‌روم... همه جا سبز پر رنگ است...

--->متن مصاحبه منتشر شده در روزنامه اصفهان زیبا به قلم خانوم فخری شکرچیان.

نوشته شده توسط نفیسه در 11:38 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
مقتول آفلاین!

به بهانه‌ی پخش فیلم "قتل آن‌لاین" از شبکه اصفهان... کلمه‌ی "اینترنت" چه تصویری را برای شما تداعی می‌کند؟ با شنیدن "چت" چه صحنه‌ای در ذهنتان مجسم می‌شود؟... این دو کلمه، نمونه‌ای از کلمات بی‌شماریست که به زندگی انسان قرن بیست و یکم معنا می‌دهند. کلماتی که در دایره‌ی لغات انسانهای قرنهای پیش جایی نداشتند ولی حالا به پررنگ‌ترین واژه‌های زندگی ما بدل شده‌اند.

 کلمه‌ی "چاقو" در ذهن شما بار منفی دارد یا مثبت؟! مطمئناً جواب شما به این سوال چیزی شبیه به "بستگی به موقعیت کاربری‌اش دارد." است. از طرف دیگر، همه‌ی ما این جمله‌ی معروف را بارها در توجیه مشکلات مختلف شنیده‌ایم که :" فلان چیز، قبل از فرهنگش وارد مملکت شده؛ درحالی که مردم، فرهنگ استفاده از آن را نمی‌دانند، هر روز درحال به کاربردنش هستند!" حالا سوال اساسی‌تر این است که با وجود همه‌ی این صحبتها چرا ما، خودمان به این پروسه‌ی خلاف دامن می‌زنیم؟!

به دلایل مختلفی اینترنت در کشورما نسبت به کشورهای دیگر بسیار جوان است و هنوز افراد زیادی هستند که هیچ تصور روشنی از این "ابزار دنیای جدید" ندارند. این روزها فیلمها و سریالهای زیادی ساخته می‌شوند که در آن‌ها بنا بر موقعیت زمانی، بارها از کلماتی مانند: اینترنت، چت، چت‌روم، هک و... استفاده می‌شود و عجیب این‌که در پس‌زمینه این کلمات، قتل، روابط غلط اجتماعی، ناهنجاری‌های حاد، اِکس، الکل و هرآن چه منفی است، به خورد بیننده داده‌می‌شود! بیننده‌ای که یا با این "ابزارها" آشناست و می‌داند که با ابزاری به نام چت، می‌توان "سایبر ژورنالیست" بود، می‌توان سوالات علمی خود را از دانشجوی دانشگاه معتبری در آن‌سوی کره‌ی خاکی پرسید و می‌توان کارهای مثبت بسیاری انجام داد. یا بیننده‌ای که تمام تصورش از این ابزار به همان تصاویر نشان‌داده شده در این‌گونه فیلم‌ها منحصر می‌شود.

ما با نشان دادن تصاویر یک جانبه از تکنولوژی‌های عصر جدید به کجا خواهیم رفت؟! اگر همه فریاد می‌زنیم که "فرهنگ استفاده از ابزارهای قرن بیست و یک را نداریم." چرا به فرهنگ سازی نمی‌پردازیم و یک جانبه به سیاه‌نمایی روی می‌آوریم؟! چرا به بچه‌ی 10،11 ساله‌ای که هنوز ذهنیتی از این ابزار ندارد، "فقط" راههای غلط و تصاویر منفی را نشان می‌دهیم؟! چرا در همین ابتدای کار که رسانه ملی‌‌مان تصمیم گرفته نقبی به دنیای تکنولوژی‌های جدید بزند، از این دریچه وارد شده؟! چرا همیشه فقط آن جمله‌ی معروف " عدم دانستن فرهنگ استفاده "را به کار می‌بریم و خودمان هم به راهی می‌رویم که به این چرخه دامن بزنیم؟! کاش زمانی، این چراها متوقف شوند، و پاسخ‌ها و تصحیح‌ها، جاری...

 

--->این متن، امروز در روزنامه‌ی "اصفهان زیبا" منتشر شده‌است.

نوشته شده توسط نفیسه در 8:0 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385
گزارشی از حاشیه‌ی اتوکام 2007 اصفهان: لطفاً IT را جدی بگیرید!

->این گزارش، امروز(۲۸/۱۱/۸۵) در صفحه دانش روزنامه‌ی اصفهان زیبا منتشر شده است.

 

نمایشگاهها پدیده های علمی-فرهنگی مهم و درخور توجهی هستند که می‌توانند بسیار تاثیرگذار و مفید واقع شوند اگر، جدی گرفته شده و مسئولین امر اهمیت بیشتری به آنها بدهند.

دوازدهمین نمایشگاه بین‌المللی کامپیوتر و اتوماسیون اداری"، 23 تا 25 بهمن ماه  در محل نمایشگاههای بین المللی اصفهان برگزار شد. در گزارش پیش رو، قصد داریم به این نمایشگاه، به عنوان یک اتفاق علمی مهم هفته‌ی گذشته اصفهان بپردازیم.

در این جا باید تاکید کنم که این گزارش، فقط  تلاشی است در جهت کمک به پیشرفت صنعت ITدر اصفهان، شهری که بیشتر از این ها استحقاق شناخته شدن و ترقی کردن دارد. امید که مسئولان امر توجه خاصی به این "درددلها"  مبذول دارند و سالهای بعد شاهد نمایشگاههایی با بار علمی به مراتب بالاتر و کیفیت بهتر و متناسب‌تر باشیم. 

 

...از 10 غرفه داری که با هم درمورد نقاط قوت و ضعف نمایشگاه اتوکام 2007 اصفهان صحبت کردیم، 7نفر ناراضی، 2 نفر به شدت عصبانی و 1 نفر تغریباً راضی بودند....«من پیشنهاد می کنم اگر سال دیگر هم می خواهند به همین منوال پیش بروند، بهتره نمایشگاه را برگزار نکنند!»...

یک نکته جالب، تعجب و تاسف آور، عدم توجه مسئولین امر به نمایشگاه بود، غرفه داران با ناراحتی سوال می‌کردند که چرا استاندار محترم، بعد از مراسم تشریفاتی افتتاحیه، از نمایشگاه بازدید به عمل نیاوردند و بلافاصله نمایشگاه را ترک کردند؟!...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 6:37 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385
ولنتاین یا سپندارمذگان؟!

این نوشته، روز دوشنبه(23بهمن)در صفحه جوان روزنامه‌ی اصفهان زیبا (ستون جوان‌شهر) منتشر شده‌است.ولنتاین تهران-بی بی سی فارسی

 

 آخرهای این هفته، خصوصاً اگر گذرتان به خیابانهای نظر، چهارباغ بالا، دروازه شیراز و کلاً خیابانهای این محدوده بیافته، خواهید‌دید که عروسک‌فروشی‌ها پراند از جوانهایی با جعبه‌های کوچک و بزرگ که یه جایی روشون یه جمله معروف انگلیسی نوشته‌شده!...

اما چه خبره؟!...

 نظریات مختلفی درباره‌ی این جشن وجود دارد، که به 3 دسته کلی تقسیم می‌شوند....

اول کسانی که موافقند. این افراد هم به دو دسته تقسیم می‌شوند: کسانی که ریشه موافقتشان به افکار "جهان وطنی"‌‌شان مربوط می‌شودو یا غربزده‌هایی که به خاطر "کلاسِ"ماجرا (!)، جوزدگی و عشقشان به سنتهای خارجی ولنتاین را جشن می‌گیرند و حتی بعضی‌هایشان یه دوجین هدیه‌ی عین هم برای یه‌دوجین "معشوقه"هایشان می‌خرند!!

 دسته‌ی دوم، مخالفانند...

 اما دسته سوم، افرادی هستند که در هیچ کدام از دودسته قبلی نمی‌گنجندو در یک کلام "بی‌خیال عشق و مِشق و این حرفها" اند!!... 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 7:19 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه چهاردهم بهمن 1385
وضع فجیع شعبه اصفهان کانون زبان ایران

جمعه(دیروز) آزمون SCE داشتم. برنامه‌ریزی کرده بودم که در یک هفته تعطیلی قبل از آن کتابها را دوره کنم اما این روزها هم خوش به علافی گذشت! انگارپوست کلفت شده‌ام! خوشم می‌یاد نخونده امتحان بدم ببینم همین طوری چی میشه! ولی خب حق بدید، وقتی عزیزی بعد از چندماه اومده باشه، آدم نمی‌تونه بره بشینه درس بخونه! باید از مینیمم لحظه‌ها برای دیدنش و لذت بردن از حضورش استفاده کنه.کانون زبان ایران

 اما در این پست می خوام از وضع افتضاح شعبه اصفهان(ILI) بگویم اعتراض شفاهی که تاثیری نداشت حداقل آدم این جا می تونه حرفهاش را بزنه و عصبانیتش کمی کمتر بشه! 

آزمونSCE در شعبه خواهران، ساعت 3:20 دقیقه برگزار شد، صرف نظر از تاخیر 20 دقیقه‌ای، فضای افتضاح آزمون حسابی اعصاب همه را خورد کرد، محل آزمون، یکی از بدترین کلاس‌های ساختمان قدیمی و درحال ریزش شعبه‌ی خواهران بود که هیچ پنجره و تهویه‌ای نداشت، کولر و پنکه‌ی سقفی را روشن کرده‌بودند و 18 نفر داوطلب آزمون، را چپونده بودند توش!

ضبطی که مسئولیت پخش listening را بر عهده داشت(!) مربوط به عصر دایناسورها بود با صدای به جان خودش، دالبی!!

نیم ساعت مانده به پایان جلسه، برق رفت و 5 دقیقه بعد، برق اضطراری را وصل کردند.خلاصه با این شرایط افتضاح امتحان دادم، تازه بدبختی این که سرما هم خورده بودم و ...

ما که مردیم از  بس اعتراض کردیم به این اوضاع ولی کو گوش شنوا؟!...البته بچه‌ها و استادها می گویند که این مشکلات فقط در شعبه اصفهانه و شعبه‌های تهران بسیار شیک و مدرن

اند و به دانشجوها اهمیت می‌دهند( احتمالاً به خاطر رقابت)...رئیس شعبه اصفهان، آقای حکیمی است که اساتید خیلی ازش تعریف می‌کنند و یک بار هم که خودم شخصاً بِهِش اعتراض کردم با خوشرویی برخورد کرد ولی توجیه چه فایده‌ای دارد؟!

با توجه به این که هنوز هم با وجود تکثیر قارچ گونه‌ی مؤسسات زبان،ILIطرفداران خاص خودش را دارد و کلاسهایش شلوغ است و هر ترم پول هنگفتی به جیب مسئولین محترم سرازیر می‌کند، چرا ساختمان درخور و وسایل کمک آموزشی مناسبی تهیه نمی‌کنند؟ این سؤالی است که خیلی ها از خود می‌پرسند!

 >>پی‌نوشت: این فیلترینگ بالاترین هم حسابی رفته روی موج مغزی ما! 

نوشته شده توسط نفیسه در 7:44 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385
ما هنوز دانش آموزیم !

این طرح خوشگل دستپخت آقای ساندویچ خودمان است ...از وبلاگش دزدیده ام ..امیدوارم آقای بزرگمهر حسین پور عزیز ما را ببخشایند !!

16 آذر روزیست که خیلی ها تبریک می شنوندوصد البته برای سال صفری ها این مبارک بادها خیلی شیرین است ! ...ولی کاش فقط یک نفر از خودش می پرسید که این تبریک ها به چه درد می خورند ،خیلی هامان هنوز" دانش آموز"یم ،فقط این وسط مدرسه مان کمی متفاوت شده !حتی می خواهم پارا فراتر بگذارم و با جرات بگویم که خیلی از اساتیدمان هم هنوز "دانش آموز"اند!! ...

 نشسته ای در کلاس و استاد از روی جزوه اش به تو درس می دهد وتو به دلیل کارهای زیادی که داری و وقت کم(؟!) ،نمی توانی جزوه رادر طول ترم بخوانی و مجبوری شب امتحان به هر جان کندنی که هست ،جزوه را قورت بدهی ،درست مثل کاری که در مدرسه انجام می دادی و این وقتی وحشتناک تر می شود که استاد "مشق شب" بدهد و هرجلسه حضور و غیاب کند ...

دوست دارم در این نوشته تمام حرفهایم را آن قدر بلند ،فریاد بزنم که همه بشنوند ،مسئولین محترم ،اساتیدو از همه مهمتر خودمان !همه باید تغییر کنیم .دلم می خواهد از کسی بپرسم که "ریاضی درس دادن "در دانشگاه ،آن هم برای دانشجوی ریاضی چه فایده دارد ؟برنامه نویسی درس دادن آن هم نه در سایت که روی تخته وکاغذ چه فایده دارد ؟...

در کلاس "فیزیک دو" هر جلسه یا باید تمرین هایی را که نوشته ایم تحویل بدهیم یا امتحان داریم وباید اعتراف کنم که از این کار استاد بسیار خوشحالم چرا که از درس "فیزیک یک" هیچ چیزی به یاد ندارم چون استاد هر جلسه از روی جزوه مسایلی می نوشت و درسی می داد و ماهم کمابیش درحال چرت زدن ،امتحان هم آسان بود و نمره دادن بهتر از آن ! ولی حالا دراین ترم حداقل به خاطر استرسی که داریم کمی درس می خوانیم و این گونه برای امتحان میان و آخر ترم دست کم یک دور از روی جزوه خوانده ایم !...

گاهی اوقات از استاد خجالت می کشم وقتی با هیجان درس می دهد و از تجربیاتش حرف می زند چرا ما بلد نیستیم درس بخوانیم ؟...حتی خیلی از شاگرد اول ها هم همان "دانش آموز "مانده اند .نه خلاقیتی ،نه اشتیاقی ،نه دانش جویی ای .چرا ؟...

ترم پیش تصمیم گرفتم که جزوه استاد را به کناری بنهم و خودم "دانشجو"شوم !سری به کتابخانه زدم و کتابی راکه مربوط به رشته دیگری بود ولی یکی از مباحثش همان چیزی بود که من می خواستم برداشتم و با چنان اشتیاقی تمام کتاب (حتی آن قسمتها که به من مربوط نبود )را خواندم که خودم هم باورم نمی شد .این حس که از بقیه بیشتر می دانم و خودم خوانده ام خیلی جالب بود ولی خب این تکرار نشد .چرا ؟...

خیلی هامان از اجبارمتنفریم و هرکاری را که "مجبور" به انجام دادنش باشیم،نمی توانیم خوب انجام دهیم و به همین دلیل سرخورده و بی حوصله می شویم پس باید محیط دانشگاهها و حتی مدارس را به سویی هدایت کنیم که "دانش جویان " تاحدی که نه سیخ بسوزد ونه کباب (!) اختیار داشته باشند چون همین "اختیار" است که اشتیاق و حتی عطش فهمیدن به وجود می آورد و تا حد زیادی تنبلی را از بین می برد.خود شما چند نفر را سراغ دارید که به شدت برای کنکور درس خوانده اند و با رتبه های خیلی خوب دانشگاه ،در همان رشته ای که برایش درس می خواندند،قبول شده اند ولی بعد از یکی دو سال فهمیده اند که این رشته دلخواهشان نبوده ؟!عجیب نیست ؟!شاید هم بهتر است بگوییم وحشتناک نیست؟ آیا اگر "دانش جویی"را از دبیرستان ها آغاز می کردیم (حداقل به طور کمرنگ) دیگر افرادی این گونه وجود داشتند؟تازه وضعیت رتبه های بالای کنکور که گاه فقط رشته ها را پشت سرهم می نویسند تا یکی را قبول شوند، بدون هیچ برنامه ریزی ای ،خیلی بدتر است خیلی هاشان همان ترم های اول تغییر رشته ویا حتی انصراف می دهند و خیلی ها هم "افتان و خیزان"می روند تا بالاخره مدرکشان را بگیرند و بعد که مدرک را قاب گرفتند(!) بروند به دنبال علاقه واقعی شان و متاسفانه این متناسب نبودن رشته تحصیلی با شغل چیزی است که به صورت حقیقتی عادی و نه چندان قابل بحث در کشورمان رواج یافته بدون این که کسی به این همه انرژی هدر رفته فکر کند ...

آیا بهتر نیست به جای این که آن "قیف"معروف را به شکل "استوانه" در بیاوریم ،دورانش دهیم ؟ تاهر کس به رشته ای  که واقعا دوست دارد،وارد شود و نتواند بهترین سالهای عمرش را صرف گرفتن مدرکی کند که عملا برایش کارایی ندارد ...و در آخر ،فقط یک آرزو .کاش به جایی برسیم که  "دانش آموزان"مان هم ، 16 آذر تبریک بشنوند !

نوشته شده توسط نفیسه در 7:53 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385
ماتریس چند قتل از پیش تعیین شده !

 

شماره این هفته چلچراغ یک مطلب وحشتناک داشت ،در این نوشته حقایقی ،که به نظر می رسد به ترتیب اتفاق افتادنشان پشت سرهم قرار گرفته اند ،گرد آوری شده بودند که گاهی انسان را یاد "برره "می انداختند ،آدم از خودش می پرسد یعنی همه این اتفاقات (مخصوصا 3 تای آخر )در دنیای واقعی و در همین جامعه ای که من در آن زندگی می کنم رخ داده اند ؟!...به نظرم این نوشته آن قدر مهم و قابل توجه است که در دنیای اینترنت هم دست به دست بچرخد .این توحش به کجا خواهد رسید ؟

 

ماتریس چند قتل از پیش تعیین شده :

 

...

 

3- ن:قتلهای محفلی کرمان     

 م:6 تن از جوانان کرمانی   

ق: یک حشیش فروش ،یک مشروب فروش ،یک دختر معتاد و زوج جوانی که به نظر قاتلین ،فساد اخلاقی داشته اند .     شرح م:در سال 81 ،6نفر از جوانان کرمان تصمیم به اصلاح جامعه می گیرند ،عده ای را که به نظر آنها متهم بودند ،بعد از استخاره می کشتند .هر 6نفر آنها اعترافاتشان را با این جمله آغاز کردند :«ما برای ریشه کن کردن فساد از جامعه دست به این کار زدیم »     

س:متهمان در حال حاضر با قید ضمانت آزاد هستند .

 

 

4- ن:همسر کشی 

م:مرد افغان    

ق:همسر قاتل و مردی که همراهش بوده       

ش:مرد وقتی از همسایه ها می شنود که زنش دچار فساد اخلاقی است و با مردی رابطه دارد عزمش را جزم می کند تا زن و مرد متهم را بکشد .  

س:مهدورالدم بودن مقتولین به دادگاه ثابت و مرد افغان از قصاص تبرئه شد.

 

 

5- ن:خواهر کشی در تهران  

م:پسر32ساله 

ق:خواهر 27ساله قاتل      

ش:اوایل سال 84 پسری خواهرش را به اتهام فساد اخلاقی کشت . 

س:ابتدا پدر و مادر قاتل و مقتول تقاضای قصاص پسرشان را کردند اما چندی بعد اولیای دم از قصاص گذشتند .

 

 ... 

 

8- ن: سینما بهمن

 م:پسری 23 ساله از شهر ری  

 ق:نامق قادری (کارمند سینما )      

 ش:قاتل در مخالفت با سینما برای پاک کردن فساد از جامعه دست به قتل زده است .

 س: بنا به تشخیص پزشک قانونی قاتل بیماری روانی دارد و هم اکنون در آسایشگاه روانی بستری است .

 

 

9- ن: قتل در جاده همدان 

م:یک مرد میان سال  یک زوج جوان    

ش:مردی که در جاده همدان به رابطه یک زوج مشکوک شد پسر را کشت و دختر را مجروح کرد او در جلسه دادگاه گفت :«من تنها قصد امر به معروف و نهی از منکر داشتم انگیزه من از این کار رضای خدا بود .»

س: اولیای دم خواستار قصاص قاتل هستند ولی حکم دادگاه هنوز اعلام نشده است .

 

....................................................

ادامه ماتریس به پیش بینی خبرنگارافتخاری نیویورک تایمز:

...................................................

 

9.1- نام پرونده: قتل درخانه

متهمین:پسر 8 ساله مقتولین

قربانیان:پدر و مادر ماجرا

شرح ماجرا:پسر یک شب که در رابطه والدینش شک می کند ،برای اصلاح ریشه فساد (!)هر دو را به قتل می رساند .

 سرانجام پرونده: چون والدین مقتولین درقید حیات نبودند ،قاتل از قصاص نجات یافت !

 

9.2- ن:  لبخند مونالیزا

م:مردی نه چندان میان سال

ش:مرد ،بعد از این که ناگهان ،چشمک زدن پسر به دختری را دید ،چشمان پسر را کور کرد و دختر را کشت تا فساد کلا ریشه کن شود !

ق:دو عدد انسان نمای گناه کار

س: مدال لیاقت را به قاتل ندادند چون کارش را نصفه کاره رها کرد !


ادامه مطلب
نوشته شده توسط نفیسه در 7:4 | Balatarin | | لینک به این مطلب