تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388
سفرنامه مالزی- کوالالامپور
اول این سفرنامه‌ی مفصل و جذاب برزیل را خواندم. بعد این سفرنامه‌ی پاریس را و بعد یادم افتاد که بخش دوست‌داشتنی وبلاگ‌خوانی‌هایم همیشه، سفرنامه‌های وبلاگی بوده‌اند و خودم چه قدر دوست داشتم سفرنامه و گزارش سفر نوشتن را! بعد فکر کردم که حداقل سه سفر عقبم. سه سفرنامه به خودم و خوانندگان این وبلاگ بدهکارم. چرا ننوشتم؟! عجیب است! شاید شور و شوق وبلاگنویسی را از دست داده‌ام یا دیگر حوصله‌ی نوشتن پست‌های مفصل با جزئیات را ندارم مثل همین پستی که چندین هفته است می‌خواهم درباره‌ی «زنده‌رود»مان که بی‌صدا کشتندش و در میان این همه جار و جنجال‌های این چند ماه کشور کسی صدایش را درنیاورد، بنویسم و نمی‌شود. اما بالاخره می‌نویسمش مثل سفرنامه‌ی مالزی که الان می‌خواهم بنویسم.

کوالالامپور من!

ده روز زندگی در شهر کوالالامپور، تجربه‌های خیلی خوب و دوست داشتنی‌ای برایم داشت. آنقدر که تا یک هفته پس از برگشت هنوز ساعت مچی‌ام را که 3.5 ساعت جلوتر بود، تغییر نداده بودم. آنقدر که دیروز وقتِ بدرقه‌ی چند نفر از افراد فامیل که عازم مالزی بودند، دلم می‌خواست باهاشان بروم. آن قدر که الان هم هر وقت کسی می‌پرسد: «مالزی چه طور بود؟»، «به نظرت مالزی برای ادامه تحصیل خوبه؟» در جوابش می‌گویم:« مطمئن باش زندگی اونجا، اصلاً به سختی زندگی در ایران و اصفهان نیست. خودم هم اگر درسم تمام شده بود، به هیچ وجه دیگر در ایران نمی‌ماندم و دم دست‌ترین و سریع‌ترین جایی هم که با کمال میل برای ادامه‌ی تحصیل انتخاب می‌کردم، بی‌شک کشور مالزی بود.»

به راحتی می‌شود «هوای گرم و شرجی‌اش»، «برخی عادات دوست نداشتنی مردمش» و «میهن نبودنش» را فراموش کرد و  از «آزادی نسبی‌اش»، «فضای نسبتاً شادش»، «امکانات خوب کار و تحصیلش» استفاده کرد. فرهنگ مردمش نه آن قدر از فرهنگ ما دور است که وفق یافتن با جامعه‌اش برای آدم سخت باشد و نه آن‌قدر نزدیک است که بدی‌های فرهنگ ما را در خود داشته باشد. کشور نویی است که دارد پله‌های ترقی را چند تا چند تا طی می‌کند.

سلف سرویس هتل  تنوع رنگ و شکل و مزه ی غذاها:)


یک ماماشاپ- صبح روز یکی مانده به آخر این عکس را گرفتم. هییی!کشور طعم‌ها

مثل چین و ژاپن و کره نیست که غذاهایش را نتوانید با میل و شجاعت بخورید. برای کسانی که این برایشان مهم است، بگویم که حلال و حرام غذاهایشان مشخص است. می‌توانید یک رستوران چینی، ژاپنی، مالزیایی یا حتی ایرانی را انتخاب کنید یا اصلاً بروید مک دانلدز و کی‌اف‌سی و ناندوز و کینگ برگر و امثالهم. تازه اگر ریسک‌پذیری بالایی دارید می‌توانید از بازارچه‌های غذا و ماماشاپ‌هایشان غذا بخرید.

غذا، صنعت عجیبی‌ست در مالزی. اگر غذایتان را صبح و ظهر و شب، همه به سمت رستوران‌ها روانند. اصلاً رسم ندارند در خانه آشپزی کنند. در یک بازارچه‌ی غذا، در پاساژ معروف کی‌ال‌سی‌سی، رفتم از خانم‌های فروشنده و خریدار سوال کردم چرا خانم‌های مالزیایی رسم ندارند در خانه غذا بپزند. عجیب اینکه خیلی‌هایشان با تعجب یا خنده جوابم را می‌دادند. یکی هم گفت چون مردم مالزی خیلی اجتماعی هستند و از همه‌ی فرصت‌ها برای در جمع بودن، استفاده می‌کنند.

 

رنگ هایک کارگر کنار پیاده رو- بیزنس سنتر شهر کوالالامپور

لباس های رنگی می پوشند و برعکس ما، لباس های با رنگ های مشکی و طوسی و قهوه ای به ندرت تنشان می کنند. من این عادتشان را خیلی دوست داشتم و بعد از برگشت هم تصمیم گرفتم رنگ های تیره، مخصوصاً مشکی را از میان لباس های حذف کنم. خیلی وقت ها هم که مجبور به پوشیدن رنگهای تیره می شوم، سعی می کنم حداقل مشکی نباشد. [ در عکس یک کارگر را می بینید که کنار خیابان نشسته است. رنگهای لباسش را ببینید و با لباس هایی که کارگران ایارنی می پوشند، مقایسه کنید.]

وسایل نقلیه

مونوریل-کوالالامپور-مالزیوسایل نقلیه ی متفاوتی در مالزی وجود دارد. من برای اولین بار، در مالزی مونوریل سوار شدم. اما نکته ی جالبتر این که کوالالامپور برای پیاده روی ساخته نشده است! در هیچ جای شهر، پیاده روسازی اصولی نمی بینید. نمی دانم شاید هوای گرم، مجال پیاده روی به مردمش نمی دهد. نکته ی دیگری که برای توریست ها جالب است، موتورسوارها هستند. کاپشن هایشان را برعکس می پوشند و البته زنان موتورسوار هم به چشم می خورند.

از مینی‌ژوپ تا روسری

مالزی یک کشور اسلامی است اما اجبار مذهبی ندارد. اگر اعتقاد دارید، می‌توانید حجاب داشته باشید و اگر نه، به ضرب چوب و چماق وادارتان نمی‌کنند. مینی‌ژوپ‌پوش‌هایشان در کنار  ‌‎روسری‌به‌سرهایشان راه می‌روند، درس می‌خوانند و زندگی میکنند. هم مسجد دارد هم نایت کلاب و این به خودتان بستگی دارد که کِی، کدام را انتخاب کنید. البته شنیده‌ام که برخی از مسلمانانش با رفتار دولت مخالفند و سنگ کشور مرا به سینه می‌زنند و نمی‌دانند که همین‌ها باعث شده این کشور نه چندان بزرگ این درآمد را از صنعت توریسم داشته باشد و کشور من... تبلیغات گسترده‌ی مالزی را در شبکه‌های خارجی دیده‌اید؟!

چرا سفر به مالزی؟!

این روزها، خیلی‌ها مالزی را برای سفر انتخاب می‌کنند و خب غیر از دلایل فرهنگی، چه کشوری بهتر از مالزی وقتی تعداد جاهایی که ایرانیان محترم بدون ویزا می‌توانند تشریف ببرند این قدر زیاد است؟!

خانمی از آشنایان که دو هفته بعد از من، با اعضای خانواده‌اش،9نفری، رفته بودند در جواب اینکه چرا مالزی را انتخاب کرده است گفت:«می‌خواستم برای اولین سفر خارجی، بچه‌ها- دو دختر 9 و 15 ساله- را جایی ببرم که هم به قول معروف دچار تهاجم فرهنگی نشن، هم انگلیسی صحبت کردن را یاد بگیرن، هم تفریح کنن و هم آثار فرهنگی و باستانی ببینند. خودم هم قبلاً اندونزی رفته بودم گفتم برویم مالزی. اما مثلاً عموی بچه‌ها که دو تا پسر نوجوون هم داره، در اولین سفر خارجی بچه‌ها را برده بود آنتالیا! خب این به نظرم زیاد مناسب نیست. مالزی خیلی خوب بود. بچه‌ها هم خیلی دوست داشتند. »

دختر کوچکش توی صحبت مادر می‌پرد که:« از همه بهتر شهربازیش بود. خیلی خوش گذشت...» دخترک شروع می‌کند به صحبت درباره‌ی بازی‌های مختلف شهربازی و شهرآبی و مایوی اسلامی خریدنشان و ...

بعد نوبت به خاله‌ی دخترک می‌رسد. او می‌گوید:« بهترین قسمت سفر، آن روز آخرش بود که هواپیما تاخیر داشت و ما را فرستادند به یک هتل پنج ستاره نزدیک فرودگاه. بچه‌ها دیگه خودشان را کشتند. هم هتل خیلی خوب بود و هم غذاهای سلف سرویسش. یک ناهار و یک شام آنجا بودیم...»

   از پنجره ی هتل، برج های دوقولوی معروف کوالالامپور پیدا بود:)    معبد باتوکیو-مالزی-کوالالامپور- نزدیک سیصد تا پله تا بالای معبد راه بود!    دهکده ی فرانسوی ها- زیبا و خوش آب و هوا و خوراک عکاسی:)  

تفاوت ما و آن‌ها

مالزی کشور جذابی است. دهکده‌ی فرانسوی‌هایش (بوکیت تینگی)، شهربازی‌اش، رستوران‌های مختلفش، فروشگاه‌های جذابش و همه و همه می‌تواند یک سفر به یادماندنی برایتان بسازد. تازه اگر بتوانید لنکاوی هم بروید که دیگر محشر است، ما که نرفتیم البته! کسی از فامیل اما برایم تعریف کرده که آنجا می‌شود عقاب‌های طلایی و اقیانوس را دید. می‌توانی ببینی، عکس بگیری، خوش بگذارنی.  و بعد وقتی برگشتی به شهرت، ببینی که رود زندگی‌بخش شهرت را کشته‌اند و کسی حق حرف زدن هم ندارد. ببینی که چه طور آنها از هر داشته‌ی کوچکشان بهره می‌برند و ما چه طور تمام داشته‌هایمان را با آخرین قوا با خاک بیکسان می‌کنیم و بعد می‌رویم در رسانه‌ی ملی(!) نطق و خطابه تقدیم ملت می‌کنیم. ببخشید عصبانی‌ام از کشورم، شهرم و تعداد زیاد مسئولان بی‌خردِ فرومایه‌اش. کاش این طور نبودیم. کاش این طور نبودند. کاش می‌فهمیدند که این خاک و این آب بیشتر از عمر دو سه روزه‌ی آنها ارزش دارد. 

میز یک خبرنگار در یکی از خبرگزاری های کوالالامپور- روی میز همه چی پیدا میشه حتی یه پشتی کوچیک صورتی! موقع رد شدن از خیابان، حواستان باشد که آنها سیستم انگلیسی دارند! گرافیتی‌ها -دیوار نوشته ها- در محله ی چینی ها (چاینا تاون)

پ.ن) عکس‌های سفرم را در خبرگزاری ایمنا گذاشته‌ام. از اینجا و اینجا ببینید.

لینک مرتبط: عید فطر در مالزی و رسم تحسین‌برانگیز آنها در شب عید

نوشته شده توسط نفیسه در 6:6 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه هجدهم شهریور 1387
آیا روزی در هوای استنفورد نفس خواهم کشید؟!
- دارم به این فکر می‌کنم که اصلاً دلم نمی‌خواهد در یک گوشه‌ی دنیا متولد شوم، زندگی کنم و بمیرم بدون اینکه زندگی در سرزمین‌های دیگر، با مردمی دیگر و فرهنگی دیگر را تجربه کرده‌باشم.کاش این حسرت بزرگ زندگی‌ام نشود...
- خواندن این همه سفرنامه و روزنوشت‌های بلاگرهای خارج‌نشین بدجور هوایی‌ام می‌کند...
- تصمیم گرفته‌ام جدی‌تر درس بخوانم. حتماً این راه فراری باز خواهد کرد. حداقل حالا که رفتن تا مالزی زیاد دور از ذهن نیست تا خدا چه بخواهد!...

|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای سفر
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو
|+|لینک‌های مرتبط:  کله پاچه در نیویورک، یک سفر کوتاه در معیت گوستاو، روزنوشت چشم‌پزشک در ینگه دنیا ، مراحل مهاجرت
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر

نوشته شده توسط نفیسه در 6:39 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه نوزدهم مرداد 1386
گزارش کامل تصویری و تحریری تور یکروزه «بی‌بی سیدان»!
   من زیادی بی احساسم!... دارم به ریحان می‌گم زود عکسو بگیر، برم!  رد شدن از عرض رودخانه... شدت آب زیاده...  ریحان خیلی با احساس زیر آبشار ایستاده!

وقتی ریحان از سفرهای یک‌روزه‌ی انجمن‌شان برایم تعریف کرد و گفت که این هفته هم برنامه‌ی تور«بی‌بی سیدان» را گذاشته‌اند، تصمیم گرفتم که باهاش بروم. من اصولاً عاشق سفرم. مخصوصاً سفرهای مستقل! مادر و پدر هم مخالفتی نکردند تا شبی که ساعت 4:50 صبحش برنامه‌ی حرکت داشتیم. پدر مخالف بود چون همسفری‌ها را نمی‌شناخت( اصولاً خودم هم نمی‌شناختمشان!!). صبح هم در تمام طول راه مخالفت شدیدش را ابراز کرد و من تمام سعی‌ام را کردم تا آرومش کنم و به‌ش اطمینان بدهم که اتفاقی نمی‌افتد! گفتم: مدام زنگ می‌زنم و خبر می‌دم که الان کجاییم!، گفت: نمی‌خوام خبر بدی!...وقتی در ایستگاه رسیدیم، ماشین دیگری را دیدیم و فهمیدیم که دختر آنها هم شرایطی شبیه به من دارد با این تفاوت که خودش همسفری‌هایش را می‌شناسد!... تمام طول راه به این فکر می‌کردم که حق کاملاً با پدره و اگر من جای او بودم، امکان نداشت این اجازه را به دخترم بدهم و یا حتی اگر برادر یا خواهرم به‌جای من بودند، تمام سعی‌ام را می‌کردم تا از این سفر منصرفشان کنم! اما... شب قبل، موضوع «بازهم زندگی» سفر بود و حرفهای «آقای بیژن» در آخر برنامه، حس خوبی به‌م داده‌بود به خودم گفتم: این یه نِشونَس! من این سفر را می‌روم. باید بروم... مینی‌بوس با تاخیر رسید. سوار شدم. راه که افتادیم پدر را از پنجره می‌دیدم که با پدر دختر مذکور(!) صحبت می‌کرد و می‌شد استرس و ناراحتی را کاملاً در چهره‌اش دید...

در مینی‌بوس کنار ریحان نشسته‌ام. ریحان رو می‌کنه به یکی از بچه‌ها که چند ردیف جلوتر نشسته:«مریم!... خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز که به‌ش تو وبلاگت لینک دادی اینه‌ ها!!»(اشاره به من). سلام و احوالپرسی می‌کنم. سرد، لبخند می‌زنه. بعد برمی‌گرده به ریحان می‌گوید:« اون لینک را برداشتم!». جا می‌خورم!... به ریحان می‌گویم:« کاش اینو نگفته‌بودی... چرا این طوری کرد؟! ناراحت شده که به وبلاگش لینک ندادم؟!»...« گفت آره مریم هم تریپ حساسه!»... خلاصه در اولین فرصت از مریم عذرخواهی کردم و با هم دوست شدیم. مخصوصاً که او هم یک وبلاگنویس خبرنگار است و این دو نقطه‌ی مشترک، باعث شد که دوستش داشته‌باشم. اصولاً من همیشه از دوستی با وبلاگنویسان خبرنگار خیلی لذت می‌برم. چون واقعاً آدمهای جالبی هستند!... امید که وبلاگ در انتظار باران هم به زودی، مثل خود مریم، جذاب، به‌روز و فعال بشه...

     

بالاخره رسیدیم. 60 کیلومتر بالاتر از سمیرم. ساعت حدوداً 9:30 صبح روز جمعه. راه خاکی از وسط زمینهای کشاورزی و روی تپه و بعد یک شیب تند تا پایین جاده خاکی. چند اتوبوس و مینی‌بوس هم پارک کرده‌بودند. با ریحان قرار گذاشتیم که او ناهار و وسایل ضروری‌اش را در کیف من بگذارد و یک کیف ببریم و به نوبت حملش کنیم. بعداً فهمیدم این یک اشتباه بود. چون کیف واقعاً سنگین شد و بعد وقتی داشتم از روی یک سخره می‌پریدم، سنگینی‌اش باعث شد که با زانو زمین بخورم و همان اول کار، شلوارم پاره بشه!
به طرف ابشار حرکت کردیم. از رودخانه رد شدیم، از روی سخره‌ها گذشتیم، اولین بار که وارد آب شدیم، خیلی سرد بود ولی بعد عادت کردیم. آب گاهی تا کمرمان بود. گاه پایین‌تر و گاهی هم بالاتر، حتی! جاهایی سرعت آب شدید بود، سنگها، لیز و خب زمین خوردن وسط آب هم کیف دارد!... کفشها پر از سنگریزه و گل شدند! و بالاخره رسیدیم به آبشار... زیر آبشار عکس گرفتیم، آب‌بازی کردیم و وقتی همه‌مان کاملاً خیس شدیم، روی سخره‌ها نشستیم تا حداقل کمی خشک شویم و بعد برگردیم. نکته آموزشی در اینجا اینه که لباس رنگ روشن نپوشید، مقنعه سرتان کنید و لباس اضافی ببرید، چون خیس شدن در حالتی که لباسهای خنکِ رنگ روشن پوشیده‌اید، خیلی خوشگله!!( البته که این نکته مخصوص جامعه نسوان است و آقایان اصولاً "رها" هستند!!)

کمی بعد که از آبشار به اندازه‌ی کافی لذت بردیم، برگشتیم تا بین راه جایی را پیداکنیم برای ناهار و حمام آفتاب(البته که حمام آفتاب در دبی و اینجاها منظورمان نیست! شما چه‌قدر منحرفید، واقعاً که!!) یک محوطه باز که پر از شن بود، بهترین جایی بود که توانستیم، در برق آفتاب بنشینیم تا لباسهایمان خشک شوند، ناهار خوردیم، کمی باز‌ی‌هایی مثل گل‌یاپوچ و اینها، بحثهای اجتماعی-روشنفکری- جوانانه، مسابقه‌ی پرتاب سنگ روی آب و دیگر ساعت نزدیک 4 شده، باید برگردیم.

   

بیشتر کسانی که آمده‌بودند تا از این طبیعت زیبا لذت ببرند، جوانانی بودند که رها از همه‌ی محدودیتها، دوست داشتند یکروز را درکنار هم خوش‌بگذرانند. دو اتوبوس از بچه‌هایی که دانشجوهای دانشگاه فلان بودند. یک سری از پسران جوان (به مریم گفتم: کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور را دیدی؟! اینا نمونه‌های واقعی اون شخصیتهای جوات‌اند!). کنار ما دو خانواده نشسته‌بودند (دو خواهر که با خانواده‌هاشون اومده‌بودند پیک‌نیک) دو بچه داشتند، یک دختر حدود 10،13 ساله و یک پسر حدود 8،9 ساله. بچه‌ها تصمیم گرفتند از روی سخره‌ی بلندی که کنار ما بود، توی آب شیرجه بزنند در حالی که آب عمق چندانی نداشت.(فکر کنم ارتفاع سخره، حدود 2:30 متر و عمق آب حدود 1:60 متر بود!) همه‌ی ما به‌شان گفتیم این کار را نکنید خطر داره. داشتیم با تعجب می‌پرسیدیم «مامان این بچه کجاست؟» خانمی که کنارمان نشسته بود، گفت مامان بچه داره بسم‌الله می‌خونه! و شروع کرد به زمزمه کردن! بچه‌ها تا وقت رفتن، مدام از سخره پریدند و طوریشان نشد خداراشکر! بعد هم که آن دسته جواتها آمدند، این کار را به نحو "حماقت‌بارتری"(جان؟!) ادامه دادند ولی بازهم خدا رحم کرد و نخواست که ما ناراحتی روحی بگیریم!

یکی از بچه‌ها، قلاب ماهیگیری آورده‌بود. دوساعتی(!) طول کشید تا قلاب را آماده‌کرد. ژست گرفت و قلاب را پرتاب کرد و ناگهان... قلاب به جای این‌که در آب فرودبیاید، به شاخه‌ی درختی در طرف مخالف رودخانه، گیر کرد! در همین حین، یکی دیگر از بچه‌ها، با دست یک "کت‌فیش" از آب صید کرد. سریع یک ظرف آوردند، گربه ماهی بیچاره را در آن انداختند و همه مشغول تماشای این ماهی سیبیلو شدیم! با نمک بود. گرفتن گربه ماهی آن هم با دست خیلی کار مهمیست چون بدنش لزجه(این را خود ماهی‌گیرنده گفت. البته!)... ماهی‌گیر قلاب‌دار هم آمد، شاخه درختی که صید کرده‌بود را نشان داد و گفت: منم "گل‌فیش" گرفتم!!

بالاخره برگشتیم. راننده مینی‌بوس زودتر از ما برگشته‌بود و وقتی ما رسیدیم، فهمیدیم که آن سربالایی وحشتناک را باید پیاده‌برویم، از سربالایی که بالا آمدیم، بالاخره موبایلها آنتن دادند و ما توانستیم ملتی را از نگرانی نجات دهیم! بالای سربالایی، فهمیدیم که راه خاکی پیش‌رو را هم باید خودمان، پیاده طی کنیم و بالاخره به مینی‌بوس رسیدیم. اول دخترها سوار اتوبوس شدیم، پرده‌ها را کشیدیم و لباسهای خیسمان را عوض کردیم و بعد بالاخره راه افتادیم. در راه بحث رشته‌های دانشگاهی بود بعد این‌که این سفر به‌ما خوش گذشته یا نه و...

یکی از مهمترین خصوصیات این گروه، جمع خانوادگی-دوستانه آن است که یک فضای مثبت، سالم و صمیمی به وجود آورده و همین رمز موفقیتشان است. امید که این جو تا ابد تداوم یابد. این دوستی‌هاست که باعث می‌شود بتوانیم خیلی از جوهای مسخره‌ی اجتماعی را تحمل کنیم. سفرهای خانوادگی، همیشه کیف خودشان را دارند و در جای خودشان عزیز و دوست‌داشتنی‌اند اما یک جوان به  تجربه‌ی « زندگی کردن و تعامل داشتن با هم‌نسلانش» هم احتیاج دارد. امید که مسئولان و غیرمسئولانی که خود را مسئول می‌پندارند نیز روزی این چیزها را بفهمند...الهی آمین!

من به نسبت بقیه، زیادی ساکت و نجیب بودم در این سفر! نمی‌دانم شاید به خاطر این بود که همه‌همدیگر را می‌شناختند، به جز من! بچه‌ها از "خانومی" من صحبت می‌کردند! ریحان می‌گه:«برید توی جلسان نقد بی‌رحمانه‌ی پنجشنبه‌هاش ببینیدش!»، یکی دیگه لطف می‌کنه و لقب "یولی" به‌م می‌ده. به‌ش می‌گم:« خیلی نامردی، بانو چویی!!».... اما خودم هم نمی‌دانم گاهی چرا این‌قدر آرومم و مظلوم! یک جرقه می‌خواهم که خُب در این سفر، زده‌نشد. شاید هم به خاطر کم‌خوابی 24 ساعته، یا جرو بحث قبل از حرکت، یا غریبی(!)، نمی‌دانم... سفر خیلی خسته‌کننده نبود. یک تجربه‌ی جالب و به‌یادماندنی بود که دوست دارم "تکرار نشدنی" نباشه. بالاخره ساعت 8 رسیدیم اصفهان. بر اثر یک سوءتفاهم در تخمین مسیر، نیامدند دنبالم و من در اوج عصبانیت و از طرفی کمی ترس از برخورد دوستان امنیت اجتماعی یا کسان دیگر، سریع سوار تاکسی شدم و نیم دیگر مسیر را هم مجبور شدم، ده دقیقه منتظر تاکسی بایستم و بالاخره رسیدم خانه، یک دوش آب ولرم، کمی یانگوم و چه لذتی دارد خواب بعد از یکروز پرمشغله!

----> گزارش تصویری این تور یکروزه را در فتوبلاگم ببینید.

نوشته شده توسط نفیسه در 15:36 | Balatarin | | لینک به این مطلب