تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388
برای اصفهان،شهری که عاشقانه دوستش دارم!
امروز روز ملی اصفهان است. روز شهر زیبای آرام ِ رامِ دوست داشتنی من!
اصفهان را باید در اردیبهشت ببینی. نه! باید اردیبهشت اصفهان را زندگی کنی. باید عاشق باشی و با آدمهای دوست داشتنی زندگی‌ات بروی کنار زاینده رود و قدم بزنی در پارکهای تمام نشدنی‌اش! تماشایی‌های اصفهان اردیبهشتی تمام نشندنی‌اند. باید خودت کشفشان کنی...
روزت مبارک شهر دوست داشتنی من!
این عکسها گلچین روزها و شبهای خوب عکاسی‌ام اند...
نوشته شده توسط نفیسه در 16:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و یکم فروردین 1388
استقبال از مستر پرزیدنت در نقش جهان!

حتماً می‌دانید که مستر پرزیدنت دیروز به پایتخت سابق فرهنگی جهان اسلام، آمد و به همین مناسبت درست از دیروز موجی از نزولات آسمانی و شادی و نشاط و... خلاصه اینکه دیروز صبح بعد از کلاسهایم، رفتم استقبال!(مگه من دل ندارم واقعاً؟!)

1. خب آدم هوس می‌کند دیگر! بس که این صدا و سیمای استانی وعده دیدار 9 صبح مردم شمال شهر با مستر پرزیدنت را تبلیغ می‌کرد و دفعه قبل هم که مسیر عبور مستر پرزینت از جنوب شهر و دقیقاً ازخیابان ما بود، توفیق دیدار حاصل نشده و حسرتی پدیدار گشته بود!...2. دوربین به دست، عینک آفتابی به چشم(هوا ابری بود!)، کاپشن به دست، کیف سنگین به دوش، ساعت 1 پی‌ام رسیدم میدان تاریخی نقش جهان که بیچاره، یک تنه نقش آثار باستانی، استادیوم چند هزار نفری برای میتینگهای سیاسی، سالن برگزاری کنسرتهای عموپورنگ و اینا و غیره را ایفا می‌کند!
3. سخنان امام جمعه و استاندار را در اتوبوس شرکت محترم واحد شنیدم حیف که اواخر صحبتهای جناب استاندار که خیلی هم با هیجان صحبت می‌کردند ایشون، راننده محترم صدای رادیو را کم کرد، نفهمیدیم چی شد!
4. نرسیده به میدان، اتوبوس‌هایی را که زحمت حمل و نقل استقبال کنندگان را متحمل گشته بودند،  و دانش آموزان را که قبل از پایان صحبتهای مستر پرزیدنت، محل را ترک میکردند، مشاهده کردیم.
5. خیلی حس جالبی است که وقتی همه دارند از یک سمتی حرکت می‌کنند، آدم از  جهت مخالف حرکت کند! آدم قیافه‌ی آدمها را میبیند، برای بینش جامعهه‌شناسانه‌ی آدم خوب است!
6. مسترپرزیدنت داشت دعای آخر را می‌خواند که وارد میدان شدم، خب رفته بودم کمی عکاسی کنم! یک دور میدان را چرخ زدم، صحنه‌های جالبی دیدم که از برخی‌شان نمی‌شد یا نمی‌توانستم عکس بگیرم واز برخی‌شان می‌شد، می‌توانستم، شد! تا اینکه عکسها تار شدند، دوربین پت پت کرد و تمام! نه زمین خورده بود، نه دست کسی به‌ش خورده بود، نه باتریش تموم شده بود، مات مانده بودم که چه خبر است آیا باید "آن عقیده‌ی شومیت برخی‌ها" را قبول کنم؟!
7. خیلی‌ها در حال نامه نوشتن بودند. خیلی‌ها می‌خواستند بداند "ملاقات حضوری کجاست؟" یا "رئیس جمهور الان کجا رفت؟"! یا  "واقعاً این نامه‌ها را می‌دن به رئیس جمهور؟" بعضی‌ها هم بودند البته که بلند بلند آرزو می‌کردند "کاش یه چیزی به‌مون بدن!"
8. لازم به ذکر است که این حاشیه نگاری، دستاوردهای بسیار زیادی داشت که از آوت آو ورک شدن دوربین عزیزم گرفته تا دیدن چند سری جوات‌های کاریکاتورهای بزرگمهر حسین‌پور که در چمن‌ها چهچهه می‌زدند و شنیدن متلک‌های کلیشه‌ایِ لهجه‌دار ِبرخی لمپن‌های استقبال کننده که مدتها بود نشنیده بودمشان، در نوسان بود!
9
آیا دور سوم سفرها را هم خواهیم دید؟!  آیا دلفین‌ها دوباره آری خواهند گفت؟!
نوشته شده توسط نفیسه در 0:12 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه دوم فروردین 1387
دو عیدی جالب و متفاوت یک وبلاگ برای خوانندگانش!
این سومین «اولین پست سال جدید» است که در این وبلاگ می‌نویسم. امسال اعلام رسمی نموده‌بودم که عیدی خواهم داد. عیدی وبلاگی هم مزه‌ی خودش را دارد!... اولین سورپرایز: ترانه معروف و محبوب «یه توپ دارم قلقلیه» است که من و عقشولی‌ام*، با هم خوانده‌ایم! خودم خیلی دوسِش دارم. بفرمایید گوش بدهید!... و اما دومین عیدی... چند عکس زیبا از این روزهای اصفهان. این روزها زاینده‌رود به یمن ورود مسافرین نوروزی**، پرآب است. پارکها جان تازه‌ای گرفته‌اند و همه چیز سبز و قشنگ و بهاریه... دیدن زاینده‌رود پر از پرنده یکی از ناب‌ترین و لذت‌بخش‌ترین صحنه‌هایی است که برای همیشه در ذهن آدم ماندگار می‌شود... سالی سبز، سرشار از شادی، عشق، امید، نوآوری و شکوفایی برایتان آرزو می‌کنم. عیدتان مبارک!...

  عکس متفاوتی از یک نمای جالب از بازار قدیمی اصفهان  حوض بزرگ وسط میدان نقش جهان و تلالوء خورشید. عکس قشنگیه  زاینده رود و پرندگان و سی و سه پل و قایقرانی مسافران نوروزی

   

امسال برای مراسم تحویل سال، شبکه 5 را می‌دیدیم. هرچند سال تحویل با صدای رشیدپور و بدون صدای خوش‌آهنگ توپ، حس مسخره‌ای داشت ولی خب ما امیدواریم این حس مسخره تا آخر سال ادامه پیدا نکند!...
*:«عقشولی» همان «عشقولی» است البته اولی کلمه اختراعی «امیرمهدی ژوله» در کتابش «یادداشتهای یک کودک فهیم» است و دومی، کلمه اختراعی امیرمهدی ژوله در فیلمش «شبهای برره» است!
**: امسال مسافرین نوروزی زیادی امده‌اند ولی خیلی هم شلوغ نیست. شهرداری حسابی به فضای سبز رسیده و جابه‌جا روی رودخانه، قایقرانی دایر شده. خلاصه سفر عیدانه‌ی اصفهان هم کیف خودش را دارد. از ما گفتن بود!

لینکهای مرتبط:1-نوروز بی‌ساز و دهل و پیام احمدی‌نژاد  2-هفت سین در کاخ سفید!  3-هفت‌سین خانواده دانشجویان زندانی در مقابل زندان اوین  4-هفت‌سین در عمق خلیج فارس  5-صداي توپ مرواريد در تحويل سال 87 هم خاموش ماند.  ۶-سبزه های کله ای!-کاریکاتوری از بزرگمهر حسین پور  ۷-آلبوم عکسهای اصفهان(آخر زمستان-اول بهار)  ۸-هفت سین ات را در کدام کشور چیده ای؟!(مطلب خودم برای ویژه نامه عید پارسال اصفهان زیبا)

نوشته شده توسط نفیسه در 16:5 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه هجدهم اسفند 1386
وقتی در پاتوق ماشین‌بازهای اصفهان، گندم می‌کارند!
نمی‌دانم شما هم تا به حال موقع قدم‌زدن توی خیابان نظر و چهارباغ بالا و پایین یا وقتی توی یک «فست‌فود فروشی» توی یکی از این خیابانها مشغول گاززدن یک اسنک پر از سس گوجه و مایونز هستید یا حتی وقتی سوار «بی‌ام‌دبلیو»تان بارها و بارها از خیابان «میر» می‌گذرید، به این فکر کردید، که چند ده‌سال پیش، این جاها چه شکلی بوده‌اند؟!(خیابان‌های نامبرده، همه، از جمله ‌پاتوق‌های جوانانه اصفهان هستند!)... 
- «اون موقع که ما آمدیم اینجا خانه ساختیم، دورتا دورمان گندمزار بود. از جلوی خانه هم جوی آب رد می‌شد. تک و توک، به تعداد انگشتای دست، خانه دور و اطراف بود. این خیابان «میر» هم خاکی بود. برق داشتیم ولی آب و فاضلاب نه! چاه آب داشتیم. همون که الان هم توی حیاطه! این حیاط هم پر بود از گلهای رز رونده و پیچک امین‌الدوله و یاس و انواع گلها...
  بعداً «پدر» جلوی خانه را درست کرد، روی جوی را بست تا بشه ماشین را ببریم توی خانه. بعد هم انجمن محله که پدر عضوش بود، خیلی تلاش کردند تا توانستند این خیابان میر را آسفالت کنند. این طوری شد که کم‌کم خانه‌های بیشتری توی محله ساخته‌شدند و چون مسکونی شده‌بود، شهرداری اجازه کاشت گندم به باغداران نداد و آنها هم، زمین‌ها را تقسیم کردند و فروختند.»
این‌ها را مادربزرگ می‌گوید و از همسایه‌های قدیمی که بعضی‌هایشان هنوز هستند، از فصل دروی گندم و از جوی‌های آب که از جلوی خانه‌ها می‌گذشتند صحبت می‌کند.  
                                  تفسیر عکس: اینجا خیابان «میر» فعلی‌ست. این دخترک بامزه، خاله‌ام و مرد کشاورز هم کارگر مزرعه‌ی کناریست.

اصلاً از هر پدربزرگ‌ و مادربزرگ‌ یا حتی پدر و مادری که بپرسید، از باغ‌ها و بیشه‌های قدیمی اصفهان که حالا محله‌های جدید شده‌اند با آپارتمان‌های چند طبقه‌ی چند واحدی، می‌گویند و با یک حس غریب از «محله»ها‌ی قدیمی با آداب و رسوم خاصشان که همه همدیگر را می‌شناختند، حرف می‌زنند؛ حسی که نسل جدید نه تنها دوست ندارد که از آن متنفر است!...
باغ‌های زیادی بوده‌اند که حالا خیابان و بزرگراه شده‌اند. خانه‌های بزرگ باشکوهی بوده‌اند که حالا تبدیل شده‌اند به چندین آپارتمان چند طبقه‌ی چند واحدی. حالا بهار و تابستان که می‌شود، نمی‌‌توانی در کوچه پس کوچه‌ها قدم بزنی و از بوی اطلسی و یاس و شب‌بو مست شوی. این‌ها حس‌های گمشده‌ی بشر امروزند.
« از پل الهوردیخوان یا سی‌و سه چشمه، که خیابان چهارباغ را به دو قسمت تقسیم می‌کند، به سمت جنوب، خیابان چهارباغ بالا واقع شده که در دوره صفویه در هر طرف آن باغهای بزرگی قرار داشته ولی امروز کارخانه‌های صنعتی و بیمارستانها در جای آنها قرار دارد.این خیابان به اراضی وسیعی به نام هزارجریب منتهی می‌شود که در محل باغ معروف هزارجریب از آثار دوره شاه عباس اول واقع شده. اراضی هزار جریب به سمت جنوب ارتفاع می‌گیرد و به خط الراس کوه صفه منتهی می‌شود. در این کوه چشمه‌های طبیعی واقع شده که معروف‌ترین‌شان چشمه‌های: درویش(به شکل حوض طبیعی و مسقف در پایه‌ی کوه)، گل زرد( حدود دویست متر بعد از چشمه درویش با راه صعب العبور) و نُقَط (که آب از بالا در آن،قطره قطره می‌چکد.)نام دارند.»
این چند خط قسمتی از کتاب «اصفهان» نوشته دکتر «لطف‌ا.. هنرفر»  با تاریخ انتشار آذرماه 1346 بود. شبیه یک فیلم است. خیابان هزارجریب حالا و قدیم را تصور کنید. کوه صفه هم حسابی عوض شده. حالا «باغ وحش» و «آبشار» و «تله‌کابین» دارد. خیلی از راههایش هم دیگر «صعب العبور» نیست!...
وقتی صحبت از پاسداشت طبیعت می‌شود، آدم‌ها دو دسته می‌شوند برخی‌ها آه از نهادشان برمی‌خیزد و از باغ‌های پر از درختی که حالا جایشان را آپارتمان‌های بی‌قواره گرفته‌اند، صحبت می‌کنند. بعضی‌ها هم با بی‌تفاوتی سری تکان می‌دهند که یعنی برایشان فرقی ندارد که قبلاً چی‌بوده، اصلاً طبیعت و این‌حرفها یعنی چه؟!...
اما جنگ تکنولوژی و طبیعت مدتهاست آغاز شده و اوج گرفته. و مهم این است که ما در این جنگ در کدام سوی میدان‌یم؟! با طبیعت یا تکنولوژی؟! بُرد با کیست؟!...
برد با ماست فقط اگر در میانه‌ی این نزاع بایستیم. به فکر تکنولوژی باشیم در حالی که برای طبیعت ارزش قایلیم و درک کنیم که نابودی طبیعت، نابودی خودمان است.
اصلاً شما فکر می‌کنید ما برای نوه‌هایمان چه می‌توانیم تعریف کنیم؟! از همه مهمتر طبیعتی که آنها خواهند داشت چگونه است؟!...

نوشته شده توسط نفیسه در 10:34 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه هجدهم بهمن 1386
وقتی ییهو حس می‌کنی عاشقی!
گاهی وقت‌ها هست که آدم ییهویی یک حس عشق شدیدی به چیزهای مختلف در قلبش احساس می‌کنه! مثلاً بعضی وقتها هست که حس می‌کنم از ته ته قلبم عاشق این شهرم. کی‌ها؟! درست مواقعی که از روی سی‌و سه‌پل رد می‌شوم و از دهانه‌های پل، رودخانه‌ی عزیز زاینده رود را می‌بینم که پر از پرنده است. اصولاً فضای ضلع شمال شرقی سی‌وسه‎‌پل را خیلی دوست دارم. میز و صندلی‌های چیده‌شده، چای، قلیان صدای پرنده‌ها، موسیقی سنتی و... حالی می‌دهد اساسی! مخصوصاً اگر با یک یا چند همراه خوب باشی...

     

نوشته شده توسط نفیسه در 8:53 | Balatarin | | لینک به این مطلب