تبليغاتX
خبرنگار افتخاری نیویورک تایمز
پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388
یک زندگی، یک دف
چه قدر قشنگ و غمگین و تاثیرگزار و واقعی بود فیلم مستند دف! متشکرم آقای بهمن قبادی. متشکرم آقای بی‌بی‌سی فارسی!

آمدم بنویسم:« بمیری آقای 20:30، بمیری آقای صدا و سیما، بمیری آقای رسانه ملی، بمیری...» بی‌خیال شدم. نشستم به تماشای «آپارات» و فیلم مستند «دف»؛ یکی از قشنگترین مستندهایی که تا به حال دیده‌ام. پر از احساس، پر از عشق، یک مستند غمگینِ شاد! چه قدر ایده‌ی زیبایی بود که در تیتراژ نوشته‌اند:« با زندگی:». چه قدر دوست داشتم مفهوم جدیدی را که از ساز دوست‌داشتنی دف برایمان ساختی، آقای قبادی! چه قدر زود تمام شد فیلمت، آقای «لاک‌پشت‌ها هم پرواز می‌کنند»!

و دلم نمی‌آید اینجا ننویسم که چه قدر جای چنین زندگی-فیلم‌هایی خالی‌ست در رسانه‌ای که می‌گویند ملی است و کسی نمی‌تواند حتی بپرسد:«ببخشید، کدام ملت؟!»

   

لینک‌های مرتبط: فيلم "دف" جايزه ويژه هيات داوران جشنواره بين‌المللي اسپانيا را دريافت كرد، نگاهي به فيلم مستند دف ساخته بهمن قبادي، کاریکاتور- تجاوز عمومی، دف و باور شفا در کردستان-بی بی سی فارسی، Daf by Bahman Ghobadi

نوشته شده توسط نفیسه در 23:25 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه یازدهم مرداد 1388
قدم اول دوقدم مانده به صبح شنبه‌ها؛ شبیه یک معجزه در این شنبه‌ی عجیب!
داشتم مصاحبه‌ی محمود شهریاری با ایراندخت را می خواندم. رسیدم به آنجا که گفته بود مجری‌های منتخبش: جواد آتش افروز، اسماعیل میرفخرایی و محمد صالح علاء هستند. یه دفعه از جا پریدم. یادم رفته بود امروز شنبه است و من عاشق قدم اول و مخصوصاً شعرخوانی‌های استاد رشید کاکاوند در دو قدم مانده به صبح شنبه شب‌هام.

موضوع:«شعر کودک» با حضور «مصطفی رحماندوست». و این درست همان چیزی بود که می‌توانست آن شنبه‌ی عجیب غریب و افسرده کننده‌ی من (ما؟!) را التیام ببخشد.
همیشه وقتی مصاحبه‌های رحماندوست را می‌بینم/می‌شنوم آنقدر به وجد می‌آیم که دلم می‌خواهد کودکی داشته باشم و همین‌قدر عاشقانه و البته هوشمندانه تربیتش کنم. حالا افسوس می‌خورم که چرا آن روز که دو کتاب «بازی با انگشتها» را برای دو دخترخاله‌ی در شرف به دنیا آمدن و 4 ساله ام خریدم و دادم به او که برای این کودکان دوست‌داشتنی زندگیم، امضایشان کند، به فکرم نرسید، جلد سومی هم برای کودک آینده‌ی خودم بخرم و بدهم برایش امضا کند.

دو قدم مانده به صبح، مخصوصاً آن قدم اول شنبه شب‌ها از آن نوع برنامه‌هاست که پتانسیل‌های خوب رسانه‌ی دولتی را به آدم یادآوری می‌کند. امکانات و پتانسیل‌های گسترده‌ای که هر وقت در اختیار آدم‌های هوشمند قرار گرفته، نتیجه، شاهکارهایی بوده‌اند که باعث شده مخاطب شاکی «رسانه میلی» کمی آرام شود و به وجد بیاید. طعم شیرین «شب‌های برره»، «باز هم زندگی»، «فرش واژه»
، «نقره»، «همه‌ی بچه‌های من»و «دو قدم مانده به صبح» تا همیشه در یادها خواهد ماند... سپاسگزارم محمد رحمانیان، مرضیه برومند، مسعود فروتن، محمد صالح علاء، رشید کاکاوند، منصور ضابطیان، بیژن بیرنگ، مسعود رسام و... سپاسگزارم آدم‌های هوشمندِ صبورِ دوست‌داشتنی سرزمین من!
نوشته شده توسط نفیسه در 19:16 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه یکم تیر 1388
این روزها؛ رسانه ملی!
مرد می‌گوید: باید همه به نشانه‌ی اعتراض به موضع یک‌طرفانه و دروغ‌ پراکنی‌ها و توهین‌کردن‌های رسانه میلی، آنتن‌های تلویزیونمان را بگذاریم بیرون، توی کوچه!
زن می‌گوید: پس چه طوری جومونگ ببینیم؟!
نوشته شده توسط نفیسه در 22:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387
از «بازهم زندگی» تا «تیک‌تاک» برنامه‌هایی که از رسانه ملی بعیدن!
کمتر فیلم، سریال یا برنامه تلویزیونی هست که بتوانم برایش عبارت «دلم تنگ شده» را به کار ببرم؛ برنامه‌های مورد علاقه‌ای که گاهی یک دفعه بگویم:«چه قدر کیف می‌داد اگه الان هنوز پخش می‌شد یا چه قدر دلم هوای تماشاشو کرده!»… اما «باز هم زندگی» از این قاعده مستثنی است. پنجشنبه شب‌های زیادی بوده (هست) که هوس دیدن یک قسمت جدید از بازهم زندگی به سرم زده و دلم برای آن اجراهای عجیب، غریب و کمی لوس بیژن بیرنگ و میهمان‌های به شدت متفاوتش تنگ شده….
این‌ها را نوشتم که بگویم  «تیک تاک» را هم دوست دارم. فکر می‌کنم از این مدل برنامه‌های به یادماندنی بشه. از آن کارهای امضاداره. از آن کارها که از رسانه ملی بعیده. از آن کارها که «تفاوت» وجه قالبشان است. از آن برنامه‌ها که موقع دیدنش هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کنم، تمام حواسم را جمع و سعی می‌کنم خودم را غرق در فضای کار کنم و آدم‌ها را بشناسم. البته قسمت‌هایی هم بوده (اصولاً این جناب رضا رشیدپور زیادی مجری‌گری را جدی گرفته!) که آنقدر شبیه یک مصاحبه ساده بودند که ترجیح داده‌ام تلویزیون را خاموش کنم و بروم مثلاً فرفرگردی! اما تا حالا چند قسمت را به شدت دوست داشته‌ام. قسمت‌های: مسعود فروتن-مجید مظفری با موضوع «شهرت» (همیشه مجید مظفری را دوست داشته‌ام. حتی وقتی توی اون سریال مسخره‌هه بازی کرد! ولی اینجا خیلی عالی بود.)، رامبد جوان-امید روحانی با موضوع «خواب»، بهروز بقایی-ناصر کشاور با موضوع «کودکی»، سامان گلریز-سیامک انصاری با موضوع «طعم» (وااای این قدر خوشم اومد از سامان گلریز. اصلاً فکر نمی‌کردم همچین آدم باحال جالبی باشه. برعکس سیامک انصاری که به شدت خشک و مغرور و «وت بِلَنکِت»ه!! سامان گلریز به نظرم…

------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده توسط نفیسه در 15:27 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه یازدهم مهر 1387
تله تئاتر درمانی روابط اجتماعی به بهانه پخش تله تئاتر خرده جنایت‌های زناشوهری!
دوستش داشتم. تله تئاتر خرده جنایتهای زنا شوهری را می‌گویم! یادم نیست اولین بار کی نام کتاب «خرده جنایتهای زناشوهری اثر اریک امانوئل اشمیت» به گوشم خورد. اما یادم هست همین چند ماه پیش در فهرست کتابهایی که باید بخوانم، یادداشتش کردم. انگار توکای مقدس معرفی‌اش کرده بود و بعد هم در همشهری جوان و چلچراغ و چند مجله و وبلاگ دیگر در موردش خوانده بودم. اما بالاخره دیشب دیدمش! چه قدر زیبا و پر از حرف بود! چه قدر خوب که محمدرضا فروتن را برای نقش ژیل و نیکی کریمی را برای لیزا بودن، انتخاب کرده بودند.         نیکی کریمی/محمدرضا فروتن/فرهاد آئیش/تله تئاتر خرده جنایتهای زناشوهری/اریک امانوئل اشمیت/کانال 4       
داستان، داستان یک رابطه غلط است. یک رابطه که حرفها لابه لای روزمرگی‌اش گیر کرده‌اند آن قدر که دیگر اشباع شده و ناگهان انفجار...
فکر کردم چه قدر این داستان متداول است. دنیای ما پر است از رابطه‌هایی که از یک نقطه به بیراهه رفته‌اند و چه قدر تاسف‌بار که معمولاً این نقطه همان ابتدای طیف است. همان اول‌ها. یک حرف، یک نگاه، یک فکر، یک حرکت همه چیز را از مسیر اصلی منحرف کرده و آن قدر در مسیر غلط رانده‌ایم که برگشتن به مسیر درست غیرممکن به نظر می‌رسد!
کاش کسی فکری به حال این زندگی‌ها که می‌توانستند خیلی شیرین‌تر، پرفایده‌تر و سالم‌تر باشند، می‌کرد. کاش اصلاً همین شبکه چهار خودمان یک پروژه‌ی «تله تئاتر درمانی روابط اجتماعی» راه می‌انداخت. در مورد رابطه دو دوست، پدر و دختر، پدر و پسر، مادر و دختر، مادر و پسر، مادربزرگ و نوه، پدربزرگ و نوه، عمو/عمه و برادر/خواهرزاده، دایی/خاله و برادر/خواهزاده، دخترخاله/عمه و پسرخاله/عمه، دو خواهر، خواهر و برادر، دو برادر، دو همکار همجنس، همکاران از جنس مخالف، دو همکلاسی و.... احتیاجی نیست که زیاد دقت کنیم تا حرفهای نزده، احساسات آماس کرده و نگاه‌های در راه مانده را ببینیم. دنیای ما پر است از این حرفها و احساسات و نگاه‌های ناکام. پر است از قلب‌های جریحه‌دار شده، پر است از حسرت‌ها و تاسف‌ها و حرفهایی که روی دلمان مانده...
متشکرم اریک امانوئل اشمیت! به خاطر کتاب خوبیت.
متشکرم فرهاد آئیش! به خاطر انتخاب این کتاب.

پ.ن: اینطور که پیداست وبلاگستان نظر مثبتی نسبت به این تله تئاتر ندارد و انتقادات شدید است. اما بچه‌ها! بیایید منصف باشیم. مشخص است که نمی‌شود این نمایشنامه را مو به مو و بدون سانسورهای رایج، در ایران اجرا کرد. مشخص است که محدودیت‌های بازیگران زیاد است. اما به نظرم کلاً نمایش این گونه این تله تئاتر، بهتر از این بود که اصلاً اجازه تولید به‌ش ندهند.

|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای رسانه ملی‌ای 
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار، دودردو، برساحل سلامت،  بلاگ‌نیوز، یک ایرانی
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:چگونه زن و شوهر فرهاد آئیش روی اعصاب مردم راه می‌روند، دو تا آدم شل بی‌روح، خرده جنایت فرهاد آئیش!(پست انتقادی مریم مهتدی. شاید من هم اگر قبلاً خود کتاب را خوانده بودم، حالا کمی شاکی بودم. خدارا شکر که نخواندم!)، معرفی کتاب خرده جنایت‌های زناشوهری، خرده جنایت‌هایی از عشق و روزمرگی، کلاه بر سر نیکی کریمی، وقتی رسانه بازیگر را محدود می‌کند،   خانم نیکی کریمی شما چیزی درباره سوهان روح شنیده‌اید؟!

نوشته شده توسط نفیسه در 15:51 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و سوم شهریور 1387
سریال‌های رمضان و مشکل بودجه دولتی و بی‌رقیبی رسانه ملی!
خب! طبق معمول، امسال هم، مسئولین «رسانه ملی» به فکر منور کردن اوقات مقدس حول افطارمان افتاده‌اند! و نتیجه شده 4 سریال عجیب برای 4 ساعت بعد از افطار! می‌گویم عجیب چون شدت سیاهی، بی‌مفهومی و بدآموزی سریال‌های امسال در مقایسه با سریال‌های سال‌های گذشته، قابل توجه است.
امسال، 4 سریال را که هرکدام، مفاهیم کلیدی‌شان، دروغ، ریا، زن دوم، اعتیاد، مرگ، مشکلات ازدواج، نارو و نابسامانی‌های اجتماعی است، برایمان تدارک دیده‌اند که تنها فرقشان اسپایس‌های مختلفیست که به هرکدام زده‌اند تا محتوا را کمی تلطیف کنند دریغ که این طعم‌دهنده‌ها نتوانسته‌اند به محتوای فقیر، کمکی کنند! دو تا را با طعم «طنز» سرو کرده‌اند، یکی «سنتی» است و دیگری هم «ماورایی» و این یعنی مثلاً مخاطبان از طیف‌های مختلف «باید» جذب شوند و مثلاً نزنند، اخبار Voa را تماشا کنند، به جایش «مثل هیچ کس» ببینند! یا چه می‌دانم MBC Persia را بی‌خیال شوند، «بزنگاه» ببینند و «روز حسرن» و «مامور بدرقه»!

سریال بزنگاه و روز حسرت

الف) شب اول ماه رمضان، اولین قسمت از اولین سریالی که قرار است هرشب دنبالش کنیم، با مرگ و مراسم ترحیم و گریه و زاری و البته با چاشنی «طنز»ی به شدت سطحی آغاز می‌شود. فکر می‌کنم خانواده‌هایی که تازه عزیزی را از دست داده‌اند و حالا نشسته‌اند سر سفره افطار و تلویزون را هم روشن کرده‌اند تا سریال طنز ببینند، چه حالی دارند حالا؟! اگر اندک نگاه روانشناسانه به فیلم‌نامه این سریال‌ها شده‌بود، اگر مسئولین رسانه ملی اصلاً اعتقادی به این چیزها داشتند و فقط برای صرف بودجه، سریال نمی‌ساختند، مطمئناً این سریال اصلاً اجازه تولید نمی‌گرفت!
«رضا عطاران» چند سالیست «کارگردان» شده. حضور او در این قالب باعث شد یک کاراکتر مهم در دنیای هنر هفتم، پدید آید: «مرد کنه‌ی بدریختِ کثیفِ بی‌پولِ پررو» که نقش اول تمام سریال‌ها و فیلمهای این کارگردان بِرجَسته‌ی رسانه ملی است.
یک سوال خیلی مهم در اینجا وجود دارد. آخر آقایان محترم! ای عمو عزت! چه طور می‌شود «مرد هزار چهره» مجموعه طنز باشد و «بزنگاه» هم؟! چه طور می‌شود مخاطبانت هم آن را دوست بدارند و هم این را؟! اصلاً آیا برای رسانه دولتی که بودجه «هم» دارد، رضایت مخاطبان معنای خاصی دارد؟!

ب) «مثل هیچ کس» آنقدر لوس است و ساده و سردستی که نمی‌توانم در موردش حرف بزنم حتی!
پ) «روز حسرت» عجیب است و اعصاب خوردکن! مخاطب از ابتدای قسمت اول دلشوره‌ی یک اتفاق را دارد. اتفاقی که در پایان قسمت اول افتاد. شب اول رمضان! بعد از آن دوباره داستان زن دوم و بچه مذهبی که متحول می‌شود و این‌هاست به اضافه تغییراتی از این قبیل که مادر شوهر داستان، عروس از گردن به پایین فلجش را در حد خدا می‌پرستد و آدم در هیچ جای داستان حس نمی‌کند این مادر پسر است نه مادر دختر! و یک عمر پسر را بزرگ کرده... بعد هم که ذلت و خواری زن دوم و اعتیاد به اضافه اینکه پسر، پسر واقعی خانواده هم نیست و این دو، فصل مشترک تمام سریالها و فیلم‌های رسانه ملی‌ست!

پ-پ.ن):قسمت آخر سریال روز حسرت که دیگه شاهکار بود! یک کارتون مزخرف! آدم همه‌اش منتظر بود این آقایی که توی پیام بازرگانیهای مخابرات میاد میگه:«بله! این ماجرا اتفاق افتاده» ظاهر بشه! آخه یعنی خودشون خجالت نکشیدن با این فیلم مزخرفشون؟! واقعا که چه رویی دارن!

ت) «مامور بدرقه» بد نیست. یعنی حداقل می‌‎شود نگاه کرد و گاهی، لبخندی زد به طنز سطحی و گاهی کمی بالاتری که دارد. همین! همین که توهینش به شعور مخاطب کمتر است، جای شکر دارد دیگر!

 +  اما اینکه رسانه ملی بودجه‌ی میلیاردی که از پول من و شما و نسل‌های آینده است را این طوری نابود می‌کند و این که چه قدر از قبل این سریالها و تبلیغات بی‌حد و مرز صدا و سیمایی‌اش، درآمد کسب می‌کند یک طرف و این مراسم تجلیل گرفتن برای خودشان هم یک طرف! اینکه هنوز یک سریال هر شبی، تمام نشده برایش مراسم تجلیل و تشکر می‌گیرند و کادو می‌دهند و از دسته گلشان که دسته علفی بیش نیست، تعریف می‌کنند، دیگر حسابی خون آدم را به جوش می‌آورد!

 +  به نظرم، مسئله چیز دیگریست. مسئله بودجه دولتی و بی‌رقیبی و عدم قایل شدن حق انتخاب برای مردم و نگاه به شدت غلط مسئولین به ماه خداست! 

سریال بزنگاه-شبکه 3-رمضانسریال مثل هیچ کس-شبکه 2-رمضانسریال روز حسرت-شبکه 1-رمضانسریال مامور بدرقه-شبکه 5-رمضان-عکس از وبلاگ sagseda
 +  اما چیزی که مرا بیشتر عصبانی می‌کند، رفتار رسانه ملی در مقابل شبکه‌های ماهواره‌ای رقیب است. این که هم بد عمل کنی و هم دیگران را منع کنی دیگر یعنی وقاحت تا چه حد! آدم دلش می‌خواهد فریاد بزند که: جناب آقای ضرغامی و دوستان! شبکه‌هایی امثال VOA یا حتی همان شبکه‌های مزخرف لس‌آنجلسی شرف دارند به رسانه ملی که علاوه بر هدر دادن پول و اعصاب ملت، رفتارها و منش‌هایی را در جامعه عادی‌سازی می‌کند که تاثیرات بدشان مشکلات و معضلات مضاعفی را به جامعه تحمیل می‌کنند. 
 +  این که مواد مخدر را امری دم دستی و عادی جلوه دهیم. اینکه شان و منزلت دختر(آنهم دختر سنتی که مثلاً نشانه‌اش اصلاح نکردن صورت است!) را در حد یک موجود بی‌خاصیت نفهم و سرباز پایین آوریم و مفاهیمی مثل کودک درون و انرژی‌های مثبت را به گند بکشیم، اینکه در هر فیلم و سریالمان زن دوم را به تصویر بکشیم(آنهم زن دوم در خفا که بعداً آشکار می‌شود و داستان هم به خیر و خوشی تمام می‌گردد!!)، اینکه به چیزهایی لقب طنز بدهیم که عمیقاً هجوند، اینکه با سریال‌هایمان به شعور ملت توهین کنیم و سطح سلیقه جامعه را پایین بیاوریم. اینها خدمت به ملت است یا [...]؟!
 +  زمانی بود که «رسانه ملی» اساساً وجود چیزی به نام ماهواره را انکار می‌کرد. حالا اما به جای رقابت، فقط درصدد سرکوب رقیب برآمده! این متد متداولی است در مملکت ما البته! اینکه پایینی‌ها بالایی‌ها را پایین می‌کشند به جای اینکه به بالارفتن و پیشی گرفتن از رقیب فکر کنند!

 پ.ن )به نظر من در کل رسانه ملی، فقط چند گروه هستند که استحقاق کار با پول بیت‌المال را دارند. اول گروه بیژن بیرنگ و مسعود رسام برای ساختن سریال و تاک‌شوهای اجتماعی. دوم گروه مهران مدیری و پیمان قاسمخانی(بدون حضور نویسندگانی چون مهراب قاسمخانی و مخصوصاً سروش صحت!) برای طنز. کیانوش عیاری هم با سریال تحسین‌برانگیز «دکتر غریب» و کمال تبریزی با سریال باارزش و جذاب «دوران سرکشی» و فیلم‌های سینمایی ارزشمندش و حسن فتحی با سریال‌های جذابش ثابت کردند که اگر مسئولین بخواهند و اجازه دهند، می‌شود از رسانه ملی انتظار ساخت کارهای ارزشمند را هم داشت! و البته «دو قدم مانده به صبح» و «مردم ایران سلام» هم آدم را کمی امیدوار می‌کنند. همین!

|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای رسانه ملی‌ای
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینک‌دهنده‌ها: بازنگار(تیتر یک امروز بازنگار)، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیس‌بوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینک‌های مرتبط:  تقدیم بزنگاه به حسن حامد(+)، گریه و خنده با بزنگاه(+)، انتقاد رئیس شورای نظارت بر صدا و سیما از بزنگاه(-)، تغییر فیلمنامه روز حسرت!(-)، فرهنگ و رسانه و روحانیت در گفت‌وگو با حجت‌الاسلام محمدرضا زائری(دانشجوی دکتری ادیان در دانشگاه فرانسوی بیروت)،  سریال‌های میمون ماه مبارک!(-)

نوشته شده توسط نفیسه در 18:20 | Balatarin | | لینک به این مطلب
جمعه سوم خرداد 1387
با چراغ خاموش و صدای بلند هدفون در گوش، قدم بردارید خانم!
باید اعتراف کنم همان شب که برنامه «چراغ خاموش» رامی‌دیدم، همزمان در ذهنم داشتم پستش را برای وبلاگم می‌نوشتم! اما اینکه چرا همان روز ننوشتم و پابلیش نکردم، شاید کمی تنبلی یا... به هر حال امروز صبح که داشتم طبق معمول، اسنرفرگردی می‌کردم، به این پست خوب کافه ناصری برخوردم و هوس کردم که کار نا تمام را تمام کنم چرا که گاهی هر کار می‌کنی، نمی‌توانی از «نوشتن از درد»، بگذری!
چراغ خاموش این هفته، برنامه جذاب، متفاوت، بسیار قابل تامل و بحث‌برانگیزی بود.
- می‌توانستی زنی باشی با عینک خوش‌بینی و ساده‌انگاری. تماشایش کنی و لذت ببری از اینکه رسانه ملی‌ات حرف دلت را زده، به فکر حفظ حریم تو افتاده و دلش می‌خواهد راهی برای درمان بیماری واگیردار، خطرناک و روبه گسترشی که مردان جامعه‌ات را تهدید می‌کند، پیدا کند.
- می‌توانستی زنی باش با عینک واقع‌بینی. تماشایش کنی. از اینکه بالاخره پرده‌ کنار رفته و مسئولین جامعه‌ات به سیاهی و بیماری فراگیر، اعتراف کرده‌اند و ادعا می‌کنند خواهان درمانش هستند، خوشحال باشی ولی در عین حال به این هم توجه کنی که زیر این پوسته‌ی توجه به مشکل و حفظ حقوق زن، قصد عادی‌سازی و راه‌گشایی برای نقض حریم خصوصی افراد جامعه، موج می‌زند و تو باید از این بترسی.(چه قدر این مینی‌مال حرفد دل است!)

 برنامه چراغ خاموش-امیرحسین مدرس-سردار رادان-طرح امنیت اجتماعی-دفاتر و ادارات خصوصی

اما جدای از همه‌ی خوش/بد/واقع‌بینی‌ها، نکات مهم و کلیدی‌ای در برنامه بود که جای تامل دارد.
الف. توصیف اجمالی برنامه:
1- دوربین مخفی: زن «بازیگر تئاتر» است. هوا تاریک است. گوشه‌ی خیابان منتظر تاکسی ایستاده است! ماشین‌ها ترمز می‌کنند. پیشنهاد رساندن، دوست شدن و... دختر با لحنی محکم، قاطع، بازپرسانه و پر از اعتماد به نفس بازخواستشان می‌کند که آیا شما تاکسی هستی؟ آرمت کو؟! و... چند متر جلوتر، آقای دوربین مخفی جلوی مرد متجاوز را می‌گیرد و بازخواستش می‌کند. مرد هم انکار می‌کند و دم از حس انسان‌دوستی می‌زند!
+ واای که چه قدر دلم می‌خواهد قیافه‌ی خانواده، بستگان، دوستان، فامیل و آشنایان این مردان و جالبتر از آن قیافه‌ی خودشان را در هنگام دیدن این برنامه ببینم!
2- دوربین مخفی: سرک به شرکت‌های خصوصی و تماس درمورد استخدام منشی.
آقای دوربین مخفی به منشی خانم:چرا روسری سرتان نیست؟... خانم دوربین مخفی به آقای استخدام‌کننده:می‌تونم راحت باشم؟!
3- دوربین مخفی: خانم «بازیگر» دوربین مخفی به خانه آقای استخدام‌کننده می‌رود.
صحبت می‌کنند. قرار می‌گذارند. بعد خانم بازیگر بلند می‌شود که برود. آقای استخدام‌کننده می‌آید جلو(که دست بدهد) کات می‌شود. آقای دوربین مخفی در حال مصاحبه با آقای بزهکار: اگر ناموس خودت... آشپزخانه، شیشه‌های الکل و ...
4- برنامه با حضور سردار رادان و با مجری‌گری امیر حسین مدرس اجرا می‌شود. صحبتهای کارشناس با دوربین مخفی‌ها کات می‌شود و دوربین‌مخفی‌ها با صحبتهای کارشناس.

ب. نکات تامل برانگیز:
1- لحن دختر بازیگر در دوربین مخفی1، بسیار جالب است. با اعتماد به نفس، خالی از ترس، قاطع، محکم و بازجویانه صحبت می‌کند. چیزی که در واقعیت وجود ندارد. در واقعیت وقتی زنی مورد تجاوز روحی قرار می‌گیرد، باید ساکت باشد چون اگر کوچکترین حرفی فی‌مابین ردوبدل شود، این دختر است که محکوم می‌شود. در این حالات باید سریع رد شوی یا خودت را به نفهمی بزنی.(حرف ما در مورد حالات معمولی‌ست وگرنه قبول دارم که متاسفانه گاهی دخترهایی هم هستند که در اینجور مواقع حتی سریع می‌روند سر اصل مطلب!!)
2- لحن آقای گزارشگر دوربین مخفی هم بسیار جالب است. طلبکارانه، بازجویانه و «ولی‌دم»‌انه!
هرچند که باید اعتراف کنم حسابی از بگومگوهایش با مردان بذهکار کیف کردم! مخصوصاً با موتورسواری که هنگام عبور از جلوی دختر، جیغ کشیده‌بود و ادعا می‌کرد به خاطر برد پرسپولیس بوده!!

ت. حرف‌های دل:
یاد گرفته‌ام وقتی تنها هستم، هدفون ام‌پی‌4 را بگذارم توی گوشم و صدا را تا آنجا که فقط متوجه alarmهای ضروری شوم، بلند کنم. از منتهاعلیه سمت راست پیاده‌رو حرکت کنم، فاصله عرضی را تا حداکثر امکان‌پذیری و بدون توجه به ظاهر مرد عبور‌کننده، رعایت کنم و سعی کنم همه حرفها و متلک‌ها را نشنوم از بیخ!

لینک‌های مرتبط: ماهواره و تیپ فشن و دوربین مخفی در شبکه اصفهان(چه می‌کنه این دوربین مخفی در رسانه ملی!)، ویدئوی دوربین مخفی مزاحمت‌های خیابانی، پیگیری گزارش برنانیوز در برنامه چراغ خاموش با حضور سردار رادان، گزارش بازتاب از مصاحبه سردار رادان با برنامه چراغ خاموش، نوشته میدان+زنان در مورد برنامه چراغ خاموش، بهای ناچیز تجاوز جنسی در ایران و چیزی به نام «حفظ امنیت روانی جامعه»!، به یک تحقیق حقوقی در مورد مقررات مربوط به پوشش زنان در ایران کمک کنید.

Who links this: بازنگار، الیزه، گردباد

نوشته شده توسط نفیسه در 18:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387
ماهواره و تیپ فشن و دوربین مخفی در شبکه اصفهان!
بدترین چیز اینه که بخوای یک حکمی را که در درست بودن یا نبودنش شک و شبه زیادی هست و احتیاج به بحث و واکاوی کارشناسانه از زوایای مختلف دارد، با فرضیات نه چندان محکم و حکم‌های اثبات نشده، اثبات کنی و این دقیقاً کاری است که بچه‌های «پیک هفته» برنامه (مثلاً) انتقادی که نمی‌دانم کی‌ها(!) از شبکه اصفهان پخش می‌شود، انجام دادند(می‌دهند؟!)
جمعه پیش موضوع برنامه‌شان «ماهواره» بود. بازهم مثل همیشه اول کمی «نظر»گردی کرده بودند و چند تصویر و مصاحبه‌ی محکومانه گرفته‌بودند. تیپ‌های فشن را آورده‌بودند جلوی دوربین و درمورد تاثیرپذیری‌شان از برنامه‌های ماهواره‌ای و تهاجم فرهنگی می‌پرسیدند. آن طفلکی‌ها هم خیلی ساده و از همه جا بی‌خبر با کمی خنده و شوخی می‌گذشتند... بعد این تصاویر وصل می‌شد به موعظه‌کردن‌های چند کارشناس که همه با هم متفق‌القول بودند که ماهواره چیز بدی است و خطر دارد و آدم را گمراه می‌کند و این کشورهای اروپایی این شبکه‌ها را تاسیس کرده‌اند تا جوانان ایرانی را از راه به در کنند و فرهنگشان را مورد تهاجم قرار دهند! وبعد از تمام این موعظه‌های یکسونگرانه، برای جذابیت ماجرا، بینندگان به ضیافت دوربین مخفی دعوت می‌شدند. بازیگر در چند قسمت با چند نفر برای نصب ماهواره تماس می‌گیرد. این بنده‌های خدا می‌آیند بالای پشت‌بام و آن بالا در حالی که یک دوربین در قسمت بالاتری کار گذاشته شده و یک دوربین هم در صحنه، روی دست می‌چرخد، به «محکوم» اعلام می‌کنند که بله! شما در مقابل دوربین شبکه اصفهان هستید و... در یک صحنه، دو نفر آمده‌اند برای نصب. یکی جوان‌تر است و بی‌تجربه‌تر. ماجرا که گفته‌می‌شود، طفلک قالب تهی می‌کند. مجری هم دست جوان را می‌گیرد، می‌آورد جلو و با خنده می‌گوید:« ببین چه قدر داره می‌لرزه!» بعداز او در مورد شبکه‌های کارتی می‌پرسه و...

isfahanTVshow!

بعد از این جور برنامه‌ها همیشه به دو چیز فکر می‌کنم. اول اینکه ما چه‌قدر مردم ساده، زودباور و حرف‌گوش‌کنی هستیم.(به حرفهای مردمی که خیلی محکم در محکومیت ماهواره صحبت می‌کردند، دقت کنید. همه یک تفسیر داشتند. همه یکجور حرف می‌زدند. همه همان چیزهایی که از زبان مسئولین شنیده‌اند را تکرار می‌کردند!» و دوم اینکه چه‌قدر مردم متوهمی هستیم! فکر می‌کنیم همه دنیا می‌خواهند ما را از راه به‌در کنند و خودمان جز فرارکردن هیچ کاری دیگری نمی‌توانیم بکنیم! استاد اخلاق اسلامی، می‌گفت:« آن‌زمان که تمدن در ایران بود،غربی‌ها یک فیلتر گذاشتند، علم و فکر شرقی‌ها را گرفتند و فرهنگشان را دور ریختند. اما ما دقیقاً برعکس این کار را کرده‌ایم و می‌کنیم و همین‌جا نقطه آغاز تباهی و بدبختی ملت ماست.» ما مدام در حال محکوم کردن وسیله‌ها هستیم. غافل از اینکه باید رفتار خودمان را محکوم کنیم...
هیچ‌ کدام از این کارشناس‌ها نیامدند به آن آقای مجری بگویند:« آخه پسرجان! این ماهواره که تو می‌خواهی اثبات کنی لولوخورخوره است، فقط یکجور «وسیله» می‌باشد که هم می‌توانی خوب استفاده کنی. هم بد. اصلاً خود شما در خانه‌تان سرویس کارد ندارید؟! انواع کاردهای مختلف از میوه‌خوری تا ساطور! می‌دانی این کاردها چه‌قدر خطرناکند؟ چند نفر با همین کارد زخمی، ناقص یا کشته شده‌اند. اصلاً کارد نباید باشد چون ممکن است شما تحریک بشوید بروید یک نفر را بکشید!... این وسیله جهانی هم همین‌طور است. همه هم که فقط فشن‌تی‌وی و تی‌وی‌های خلاف را نگاه نمی‌کنند. تازه به مسئولین بالا هم بفرمایید که خودتان می‌آیید از این شبکه‌های مزخرف سیاسی که عمراً کسی به جز خودتان نگاه بکند، برنامه پرمی‌کنید هم به بهانه خوابانیدن حس کنجکاوی عوام در مورد ماهواره که مثلاً فکر کنند ماهواره که می‌گویند همین کانالهاست که هی به‌هم فحش می‌دهند و تفسیرهای مسخره می‌کنند و البته یکسری کانال دیگر که خیلی بد می‌باشد و آدم را بی‌تربیت می‌کند! هم به خاطر حقانی جلوه دادن خودتان. و این هر دو هم یعنی استفاده غلط و ابزاری از این وسیله. بابام‌جان! تا کی می‌خواهید مردم را احمق فرض کنید و یکسری را هم در حماقت نگه‌دارید؟!...» البته دو، سه نفری از مردم کمی در همین حیطه صحبت کردند و این کمی باعث خنکی دل ما گشت اما گم بود...

پ.ن ۱: برنامه پیک هفته، جدیداً جمعه‌ها حدود ساعت 9 شب و شنبه‌ها، حدود ساعت 12 ظهر پخش می‌شود.این بخش ماهواره هم این جور که پیداست سه قسمتیه و علاوه بر این هفته، هفته دیگه هم پخش می شود. دومین دوربین مخفی شان این طوری بود که یک وانت را فرستاده بودند داد می زد ریسیور دیش، می خریم می فروشیم. بعد با مردم متعجب مصاحبه می کردند!

پ.ن ۲:می‌خواهم تاکید کنم معنای این نوشته این نیست که با تولید برنامه‌هایی برای گوشزد نمودن خطرات جبران‌ناپذیر ماهواره بر روح و افکار خانواده‌ها و مخصوصاً کودکان، مخالفم. برعکس به نظرم این روزها که ماهواره کم‌کم به یکی از ملزومات خانه، شبیه تلویزیون پلاسما، یخچال سایدبای‌ساید و ... تبدیل شده، و در جامعه‌ای که اول ابزارها می‌آیند، فراگیر می‌شوند، روش‌های غلط استفاده از آنها جا می‌افتد و آسیب‌ها آشکار می‌شوند آنوقت تازه مسئولین به فکر تصحیح روش و فرهنگ سازی می‌افتند، تولید چنین برنامه‌هایی که حتی یکسونگرانه و محکومانه به یک وسیله می‌نگرد، مفید و ضروری است. استاد اندیشه 2مان حرف خیلی درست و خوبی می‌زد:« من در کلاسهام می‌گویم اشکالی نداره. بروید کتاب 23 سال علی دشتی و آیات شیطانی را بخوانید. چون باید هر دو سو را ببینید ولی بعد سریع حرفم را پس می‌گیرم چون می‌بینم که جامعه ظرفیت ندارد. وقتی این کتاب را می‌خواند این براش خدا می‌شه. اصلاً فکر نمی‌کنه که در کنار این کتاب هزار تا کتاب دیگه هم باید بخواند و بعد خودش تصمیم بگیرد و تحلیل و بررسی کند. و این معضل جامعه ماست.»

Who links this: بالاترین- بازنگار- هات لینک- عصیان

نوشته شده توسط نفیسه در 10:46 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387
فاجعه‌ی استانی فقط به خاطر [...]؟!
- پخش سریال «فقط به خاطر من» از شبکه سراسری را به عنوان فاجعه‌ی استانی، به همه اصفهانی‌های عزیز تسلیت می‌گویم!...
- من که اصولاً فقط یک قسمتش را دیدم. آنهم نه به طور کامل که عمراً توانایی‌اش را داشته‌باشم!...
یک نمونه: در صحنه‌ای، «رشید» که به خاطر اینکه معشوقه‌اش در آستانه ازدواج با فرد دیگریست، بسیار ناراحت است، جلوی در پارکینگ با دوستش مواجه می‌شود. کمی درددل می‌کنند. رشید از آقای دوست، می‌پرسد: «دوسَم داری؟!» دوست با حالت سردی می‌گوید:«آره!». رشید، قر و قَمیشی به خودش می‌دهد و با حالت فوق چندشناکی در حالی که با گل رزی که دستشه، بازی می‌کند، می‌گوید:« پس بوسم کن!» آدم بعد از برگشتن به حالت عادی(از حالت تهوع) از خودش می‌پرسد این حالا یعنی چه؟! اصلاً به نظر شما این صحنه «موردی» نداشت؟!...
سوال مهمتر اینکه کف شرایطی که یک سریال برای پخش در شبکه سراسری باید داشته‌باشد چیست؟! اصلاً «کف»ی وجود دارد آیا؟! یا فقط پارتی و اینها؟!...
- آخ که این اپیزودهای «احسان ناظم بکایی» برای «عمو عزت» در هفته‌نامه «همشهری جوان» چه قدر احساس خنکی دل به آدم می‌دهد!...
نوشته شده توسط نفیسه در 8:21 | Balatarin | | لینک به این مطلب
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386
آدم‌های متفاوت رسانه ملی!
بعضی از آدم‌ها عجیبند. غریبند. یک جور خاصی هستند. با همه فرق دارند... بله! البته من هم عمیقاً معتقدم که همه آدم‌ها با هم فرق دارند و اصولاً دنیا پر است از دنیاهای موازی، متقاطع و متنافر. هر کدام از ما دنیای متفاوتی داریم و تازه در هر برهه‌ی زمانی هم دنیایمان تغییر می‌کند. به دنیاهای موازی، متقاطع یا متنافر دیگری می‌رویم و... اما بعضی آدم‌ها هستند که این «تفاوت»شان خیلی بیشتر به چشم می‌آید...
خیلی وقت پیش می‌خواستم درمورد «دو قدم مانده به صبح» بنویسم. چند روز پیش هم که آخرین قسمت سریال «سرزمین سبز» را دیدم حس کردم حرفهایی برای گفتن در این باره دارم. دیدم بهتر است هر دوی این موضوعات را مخلوط کنم و کلاً اندکی در مورد آدم‌های متفاوت رسانه ملی بنویسم...

"بیژن بیرنگ"همسران، خانه سبز، بازهم زندگی، سرزمین سبز و... از این نام‌ها به چه کسی می‌رسیم؟! «بیژن بیرنگ»... بیژن بیرنگ یکی از متفاوت‌ترین آدم‌های رسانه ملیست. زبان ویژه‌ای دارد و دنیای خاصی. یک جور معصومیت، سادگی و خلوص در کارهایش موج می‌زند و تو را میخکوب می‌کند. از مرحوم «بازهم زندگی» که رسانه ملی تاب تحملش را نداشت، بگیر تا «سرزمین سبز» که در زمان خودش اجازه پخش نیافت و حالا بعد از چندین سال، هنوز بوی کهنگی نمی‌دهد. مصاحبه‌‌ی او و «مسعود رسام» با «مردم ایران سلام» واقعاً دیدنی و پر از حرفهای نگفته بود...

اما «دو قدم مانده به صبح»... گاه‌گاهی می‌بینمش. اصولاً این «زلف گره زدن» با «محمد صالح علاء» را عجیب دوست دارم!...دو قدم مانده به صبح، با وجود تمام کاستی‌هایش، با وجود تپق‌های گاه‌وبی‌گاه آقای شاعر مجری‌اش، با ابعاد محدودش، بازهم برنامه‌ای متفاوت و دیدنی‌ست. انگار آدم حس می‌کند که این برنامه به این رسانه نمی‌خورد! البته باید اعتراف کنم که همیشه وقتی دو قدم مانده به صبح را می‌بینم، به این فکر می‌کنم که چرا چنین برنامه‌ای برای چهره‌های علمی نیست. مگر یک نفر بازیگر چه‌قدر حرف برای گفتن دارد که در شونصد برنامه حضور به هم می‌رساند و از زندگی و کارش صحبت می‌کند اما در مقابل، یک پرفسور ریاضیات (دو نفرشان را در دانشگاه خودمان داریم) باید هر روز گچ تخته بخورد و با یک دوجین دانشجو که گاهی حسابی قدرنشناسند، سر و کله بزند و هیچ کس هم نیاید بگوید جناب پرفسور، لطفاً تشریف بیاورید برنامه ما را مزین کنید و برای نسل جوان از زندگیتان بگویید بلکه یک نفر از این برزخی که برخی دوستان ساخته‌اند، رها شود. واقعاً حیف نیست؟!... ببخشید حرفمان چیز دیگری بود!...

کامران نجف‌زادهآدم‌های متفاوت رسانه ملی... کامران نجف‌زاده هم متفاوت است. چیز دیگری درباب او نمی‌گویم چون اول‌ها بهتر بود. حالا زیادی گزارش‌های اعصاب خوردکن و بدجور باطرفانه می‌گیرد!... «مردم ایران سلام» هم کلاً متفاوت است. محمدعلی اینانلو و جواد آتش‌افروز و قبلاًها منصور ضابطیان و... متفاوت است هنوز هم با وجود بعضی مواضع نه چندان عادلانه... راستی نود را هم دوست دارم  البته نه اینکه فوتبالی باشم‌ها!...
خب اگر این فرضیه را قبول کنیم که «وبلاگنویسان کلاً آدم‌های متفاوتی هستند.» این هم لیست دیگری از متفاوتین رسانه ملی است: حمید محمدی(این وبلاگ را از دست ندهید. پایه‌ی خنده است!)، کامران نجف‌زاده، مازیار ناظمی، محمدحسین رنجبران، افروز اسلامی، میترا لبافی، حمید امامی، محمد دلاوری، محمدکاظم روحانی نژاد، بهروز میرورزنده، علی زندی فر(گوینده خبر جوانه ها) فاطمه قیومی(گوینده اخبار خانواده) و دکتر عاطفه میرسیدی.
لینک مرتبط: سرویس نگاهی به وبلاگهای ایسنا

نوشته شده توسط نفیسه در 9:2 | Balatarin | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم بهمن 1386
آخرین شن‌های «ساعت شنی» هم از گردنه باریک گذشتند!
ساعت شنی هم به هر ضرب و زوری بود، بالاخره تمام شد تا ملت بتوانند یک نفس راحت بکشند!
حقیقتش، قسمت آخر را که دوشنبه شب بود، ندیدم و متن دیگری را برای این پست آماده کرده‌بودم ولی دیشب، (دیشب، همین دوساعت پیش می‌شه البته!) که قسمت آخر را دیدم، حیفم آمد نوشتن درباره‌ی این سریال متفاوت را نادیده بگیرم. برای همین هم تا بیش از پاسی از شب، بیدار ماندم، «دوقدم مانده به صبح» را دیدم و بعد با خیال راحت این پست را نوشتم و آپ نمودم!...سریال ساعت شنی-ماهرخ گلستان
و اما ساعت شنی... ساعت شنی، سریال متفاوتی است چون در ایران ساخته و از رسانه ملی پخش شد. این کار عجیبی بود! در کشوری با خط قرمزهای عجیب و غریب. با رودربایستی‌های من‌درآوردیِ زائد. با هزار و یک جور محدودیت نانوشته، در کشوری که افتخار برخی‌ها این است که تا شب عروسیشان نمی‌دانسته‌اند که چه طوری به وجود آمده‌اند. در کشوری که خیلی چیزها، زشت نیست ولی خیلی چیزهای خیلی طبیعی دیگر، زشت و حرف نگوست، در کشوری که... در این جغرافیا شما انتظار دارید رسانه ملی از «رحم اجاره‌ای» صحبت کند و هیچ کس هم فریاد وا... سر ندهد؟! خب همین می‌شود که می‌گویند خب حالا که تا اینجاشو گفتی، بقیه‌اش را هم زود، تند، سریع، خلاصه، در گوشم بگو و برو...
ساعت شنی سریال متفاوتی بود که بیش از هر فیلم و سریال دیگری که تا به حال از رسانه ملی پخش شده، جای بحث دارد اما چند نکته جالب اینکه:
 ۱.  دقت کردید، در این سریال همه زن‌ها مشکلات داشتند؟! بعضی‌ها مشکلات روحی، یرخی‌ها روانی و بقیه هم هر جفتشو با هم! ماهرخ گلستان، مهشید، ملوک، مینا، مش دریا، عمه خانم، روشنک، اون خانم آمپول زن و...
 2.  همه مردها هم دلسوز و مهربان بودند از حامد گلستان که نمونه یک مرد رویایی‌ست تا خسرو که آخر فیلم آن‌چنان دلسوز و مهربان می‌شود که عمراً به ابهت بی‌بدیل داریوش ارجمند بیاید! (ولی کاراکترش را انصافاً جذاب‌ و دلنشین کردها!)
 3.  شاید قاطی کردن چندین موضوع برای یک سریال پرحاشیه کار زیاد درستی نبود. رحم اجاره‌ای، ناباروری، زن سرپرست خانوار، اعتیاد، طلاق، شیزوفرنی، روابط تعریف‌نشده و... شاید قصد، کمرنگ کردن سرو صدا و جلوه‌ی موضوع اصلی بود ولی این همه حاشیه، آنهم حاشیه‌هایی که هرکدام یک موضوع اصلی هستند، کمی کار را شلوغ کرد و باعث شد حق مطلب، آن‌طور که باید ادا نشود...
 +  کسی می‌گفت: مردها هیچ وقت «بزرگ» نمی‌شوند چون هیچ وقت «مادر» نمی‌شوند.

ساعت شنی- سریال ساعت شنیلینکها: 1- مصاحبه چلچراغ با آزیتا حاجیان درباره «مش دریا» 
 ۲- پایان ساعت شنی به روایت کارگردانان!
  3- شهره لرستانی(بازیگر نقش "قناری" در ساعت شنی): بیشتر صحنه‌های بازی من پخش نشد و واقعاً دلم می‌سوزد که چقدر روی این صحنه ها زحمت کشیدیم.
   4- روزنامه جمهوری اسلامی: بچه رحم اجاره‌ای در میان صدای اذان یک موذن با سبک خوانندگان هندی، به دنیا آمد!

نوشته شده توسط نفیسه در 2:9 | Balatarin | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام مهر 1386
عشق‌های مثلثی در رسانه‌ی ملی!

خیلی عجیبه که چیزی درباره‌ی سریالهای ماه رمضان، ننوشته‌ام. نه؟! حقیقت این است که قصد داشتم بعد از اینکه، آخرین قسمت همه‌شان را دیدم، با خیال راحت، بنویسم. و حالا بالاخره بعد از این که مسئولان محترم [...]! این امکان فراهم گشت. 
 ۱- یک وجب خاک:
اصولاً برهمگان روشن است که شبکه‌ی سه، متخصص ساخت سریال برای گروه سنی «الف» می‌باشد!
همه‌ی بدبختی‌ها و گرفتاری‌ها، ییهو هوار می‌شود روی سر آدم خوب‌های سریال که از بس خنگند، اعصاب آدم را مورد عنایت قرار می‌دهند! و در قسمت آخر، ییهو، همه‌ی گرفتاری‌ها تمام می‌شود. آدم خنگها، باهوش می‌شوند. آدم بدها، شکست می‌خورند و همه چیز به خیر و خوشی تمام می‌شود. البته بازهم خدا را شکر که مجبور نشدیم در قسمت آخر، دایی‌جان و پسر و آقای مهندس را لباس دامادی به تن، همراه عروسانشان، ببینیم!
 ۲- اغما:
*- یک سوال داشتم:لباس کدام بچه میلیاردری، این قدر ضایع است؟! نه! منظورم این نیست که توقع بی‌جا از رسانه ملی داشته باشیم! ولی لباسهای "رز" حداقل در مقایسه با یه دختر پایین شهری مثل "مریم"(در یک وجب خاک)هم خیلی افتضاح بود. مخصوصاً پیراهن مردونه و دامنهای جواتی که توی خونه می‌پوشوندنش! یعنی طراح لباس، شاهکار کرده‌بودا!
**- آاوو... چه "دکتر پژوهان" خوش تیپی!
***- رابطه‌ی دکتر پژوهان و دخترش، حرص آدم را به واقع، درمی‌آورد! مثلاً با خبر ناگهانی تصادف دختر، دیدید چه راحت کنار می‌آید؟! یا موقع مرگ مولود چه "بده-بستان" بی‌مزه‌ی یخی دارن؟!
****- اما صحنه‌ی روبه‌روشدن "دکتر پژوهان" و "آقای موسوی"، در بیمارستان، بعد از تصادف پری، خیلی بانمک بود!
*****- بین همه‌ی صحنه‌های شاهکار این فیلم، اون سکانس، الیاس و گربه خیلی معرکه بود. بیچاره گربه‌هه، بیچاره حامد کمیلی! چه طوری گرفته بودن این صحنه را؟!!
******-آقا! این شیطون، در عرض 2سال خیلی پیشرفت کرده بودا! توی «او یک فرشته بود» یه آیه که می‌خوندن، آتش می‌گرفت و می‌رفت. اینجا، خودش نماز می‌خوند! آیه می‌گفت! خدا به‌خیر بگذرونه چند سال دیگه را!
 ۳-شکرانه:
من، نه "دختر دبیرستانی"بودم که این سریال را به خاطر «پوریا پورسرخ»ش ببینم. نه «پسر جوون» بودم که جاذبه‌ی دختر تاجیکی فیلم با اون مژه‌های بلند فردار، بنشاندم پای فیلم و نه از خیلی عظیم عاشقان سینه‌چاک "صدا و سیما"ی جناب ضرغامی(!)، که بشینم این سریال را ببینم. پس انتظار بی‌خود نداشته باشین لطفاً!!
 ۴-میوه‌ی ممنوعه:
منم 206قرمز براق می خوااام!*- عشق من! جذاب. پر کشش. جیغ‌درآر(!) همه‌ی اینها تا قبل از سه قسمت آخر. که حرص‌درآر، خسته کننده، فول تصنعی، و کشدار بودن.
**- چه برقی می‌زنه این 206 ِ«هستی»جون!... منم 206 ِ قرمز براق می‌خوااام!!...
***- اون قسمت آخر را با زور دیدیم. بس که تصنعی بود. اون شعارهای مسخره‌ای که به عنوان دیالوگ توی دهان «قدسی» گذاشته‌بودند در رابطه با ملت و دولت و محبت و این حرفا... یا توی بیمارستان. حرفهای آخر «حاج فتوحی» به «هستی» و از همه مسخره‌تر قبول شدن «سینا» در کنکور! همه چی به خوبی و خوشی تموم شد...
****-  چه اشکی ریخت. «هانیه‌ توسلی» بیچاره در این فیلم! قسمت سوم از آخر، کلاً روی اشکهای «هستی»، می‌گشت!
*****- حیف بود سریال به این خوبی، این طوری حروم بشه. واقعاً حیف بود.(لینک مرتبط:اعتراض بازیگران میوه ممنوعه به سیما) اما بازم خدا را شکر که مجبورمان نکردن عروسی «هستی» و «فرزاد» را ببینیم وگرنه دیگه واقعاً که...
 ----> آهان! حالا می پرسید این تیتری که برای این پست زده‌ام چه ربطی داره؟!... داره!...
دقت کردین، مدتیه رسانه‌ی ملی بدجور گیر داده به عشق های مثلثی؟! در خیلی از سریالها و فیلمهاشون سه نفر را معرفی می‌کنند که دونفرشون یکی را دوست دارن. یا یک نفر، یکی را دوست داره و فکر می‌کنه یکی دیگه هم اون یکی را دوست داره! یا یک نفر، یکی را دوست داره، اونم یکی دیگه را دوست داره! یا.... مثال؟! این هم چند مثال کوچک...
راه بی‌پایان: منصور-غزل-ابوالحسنی/ زن ابوالحسنی-ابوالحسنی-غزل؛ یک وجب خاک: ایاز-مریم-مهندس؛ اغما:دکتر جودت-دکتر بردیا-دکتر پژوهان/ آقای موسوی-پری-الیاس؛ میوه ممنوعه:فرزاد-هستی-حاج‌آقا فتوحی

لینکهای مرتبط: درخشش علي نصيريان در نقش يك دلباخته ريش سفيد، گفت‌وگو نويسي از مدار صفر درجه تا ميوه ممنوعه، جرح و تعديل سريال حسن فتحي در حد معمول است، الیاس جهود بهتر است یا سوسک مانا؟، افشین یدالهی و ترانه میوه ممنوعه!،مصاحبه با هانیه توسلی

نوشته شده توسط نفیسه در 11:54 | Balatarin | | لینک به این مطلب
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386
شوی صدا و سیما با هنرنمایی فرزاد حسنی-سهیلا آرین و احسان علیخانی-لوچیانا(فاطمه)!
اطلاعیه سازمان صدا و سیما: به چند نفر خانم تحصیلکرده‌ی پولدارِ خارجیِ مسلمان‌شده‌ی از دنیا گذشته، برای ورژن‌های مختلف برنامه‌ی «کوله پشتی»، نیازمندیم!
تا به حال،  سعادت دیدن دو قسمت از برنامه‌ی بی‌نظیر «ماه عسل» را داشته‌ام! برنامه‌های یکشنبه و دوشنبه با حضور جواد رضویان و خانم مسنی به نام لوچیانا که یک دورگه‌ی ایتالیایی-آلمانی مسلمان‌شده بود.
 الف- جواد رضویان اصولاً پتانسیل بالایی برای خنداندن مخاطب دارد و این می‌تواند سرپوش خوبی باشد برای اجرای تهوع‌آور جناب علیخانی. با آن فیگورهای حسنی‌وار و آن سوالات عجیب، غریبِ زرد!... گفت‌و گو، با سوالاتی درباره زندگی شخصی رضویان، این که چه طور خواستگاری رفته، چی گفته و ... آغاز می‌شود و خُب آن پتانسیل عجیب، باعث می‌شود که سوالات مسخره مجری، با جوابهای با نمک رضویان همراه شود و هرچند دقیقه یکبار تو را غافلگیر کند! وسط خنده‌های تو، اما مجری به فکر «عبرت گرفتن جوانان» است. کنار هر بخش از حرفهای میهمان یک «تبصره‌ی عبرت» اضافه می‌کند تا حرصت را درآورد! بعد هم برای اینکه همه‌ی "بی" یا "کم" ایمان های جامعه، متحول شوند، چندین بار صحنه‌ی نمازخواندن رضویان را در لوکیشن پاورچین درحالی که بقیه مشغول تماشای فوتبال اند پخش می‌کنند!... بخش پایانی گفت‌وگو طبق معمول، مختص پرسش از اعتقادات شخصی میهمان و سمفونی اشکریزی مجری و میهمان است و برنامه با کلوزآپ صورت اشک‌آلود جناب بازیگر طنزِِ معتقد برای «آمدن او» تمام می‌شود... حرکات و صحبتهای رضویان، باورپذیر است اما عکس‌العملهای اغراق‌شده‌ی مجری، همه چیز را خراب می‌کند و تو آرزو می‌کنی کاش برای این قبیل برنامه‌ها، مجری نمی‌گذاشتند!...
ب- متاسفانه اول برنامه را درست ندیدم ولی تا انجا که فهمیدم، لوچیانا (متاسفانه فامیلی‌اش را یادم نیست.) خانم 70ساله‌ایست، متخصص پوست که سالها پیش، با همسر ایرانی‌اش به ایران می‌آید، مسلمان می‌شود و حالا در ادامه‌ی پروژه‌ی ارشادی بی‌نظیر صدا و سیما (برنامه‌ی سهیلا آرین و فرزاد حسنی را که یادتان هست؟! پارسال همین موقع‌ها بود. صحبتها و اشک ریختن‌های میهمان و عکس‌العملهای مسخره‌ و اغراق‌آمیز مجری. بعداً  CDاش را روانه‌ی بازار کردند، چند بار تکرارش کردند و خلاصه تا توانستند، قضیه را لوث کردند!) به تلویزیون می‌آید تا ما «بچه مسلمان»ها را که در ایمانمان «سست»یم، ارشاد کند و مشکلات جامعه حل شود از بیخ! خلاصه خانم محترم که قبلاً در کشورش خیلی پولدار بوده و حالا «دنیا برایش ارزش ندارد»، از ایمانش می‌گوید از اینکه در شهرهای مختلف طبابت می‌کرده. مدتی هم در مشهد بوده، صبح‌ها طبابت می‌کرده و شبها، سیاه می‌پوشیده، از اتاقش در هتل پایین می‌امده، از لابی و سالن دنسینگ می‌گذشته و می‌رفته زیارت... بعد هم که همان پروسه‌ی «اشک من، اشک تو»ی مجری-میهمان و اعصاب داغان مخاطب!...
-اشکهای «مردی با عبای شکلاتی» هنگام نام‌نویسی برای دومین دوره انتخابات ریاست جمهوری، سرآغاز یک «مُد» شد. مدتیست مسئولان محترم فکر کرده‌اند با اشک ریختن جلوی دوربین، همه‌ی کارها درست می‌شود. سیاستمدار، بازیگر، مجری و... در زمانهای حساس زور می‌زنند تا دو قطره اشک بچکد و تمام. دوستان! کمی هم به ضرب‌المثلهای شیرین فارسی که در این لحظات در اذهان مخاطبان پدیدار می‌گردد، فکر کنید: «اشک تمساح»، «هر گردی، گردو نیست»، « کچل نشو که هر کچلی خواهان نداره» و...
نوشته شده توسط نفیسه در 5:48 | Balatarin | | لینک به این مطلب