درست مثل یک سفر یک هفتهای، فرصت آشنایی با آدمها، فضاها، تجربهها و حسهای متفاوت را برایم فراهم کرد و باز هم مثل همیشه، دیشب که تمام شد، هم نفس راحت کشیدم و هم خیلی زود دلم برایش تنگ شد؛ برای روزهای پر از جنب و جوش جشنواره، برای بعضی دوستانم و بعضی آدمهای جشنواره (مثلاً عمو مصطفی و برخی دوستانش دیگه!)، برای تئاتر کودک دیدن و خندیدن و کودکی کردن، برای میز کارم که ویوی جذابی داشت، برای صدای آب که تمام مدت در دفتر میآمد و هزاران چیز دیگر. حتی برای کشمکشهایی که هر روز با آدمهای مختلف داشتیم و مجبور بودیم مدام حواسمان به نگاههای ناجوانمرانه، بخلورزانه و مچگیرانهشان باشد و سعی کنیم در مواقع حساس، برجکشان را بزنیم. زیاد نبودند، اما بودند!
دیشب حس آمدن از یک سفر چند روزه را داشتم. یک جور حس غریبه بودن با خانه و اتاقم و شهر. یکی از مهمترین خصلتهای کارهای جشنوارهای هم همین است. این که آدم را در یک فضای خاص ایزوله میکند و بعد از تمام شدنش، یک جور حس گمشدگی به آدم دست میدهد! اما من به هر حال این حس را دوست دارم.
برای آنها که در جریان نیستند، بگویم که دارم از 16امین جشنوارهی بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان حرف میزنم. ما کبوترهای نامهبرش بودیم. یک تیم سه نفره که دلی کار کردیم؛ برای خودمان. به دید یک تجربه نگاهش کردیم برای آیندهای که سادهدلانه به روشن بودنش امیدواریم:)

| | لینک به این مطلب سومین سالیست که از نزدیک در حال و هوای این جشنوارهام، و البته امسال، نزدیکتر! البته اصلاً انتظار نداشته باشید که مثل پارسال یا سال قبل، پستهای روزنوشت و اینها بنویسم.(+) فوقش فقط میروبلاگهایم را گاهگاهی با این عنوان، آپ میکنم. به دلاایل مختلف که فقط یکیش این است که دیگر آن شور و شوق و شر و شور آن سالها را ندارم. تازه، همهی چیزهایی که آن موقع نوشتم را هم تکذیب میکنم;)
کار در جشنوارهی امسال برایم یک تجربهی کاملاً متفاوت است من هم که عاشق همین تجربههای متفاوت و آشنایی با آدمها و فضاهای مختلفم. امیدوارم تا آخر «تجربهی خوبی» باشد و به تراژدی چیزی ختم نشود!
منتظر عکسهایم باشید. شاید یک گزارش تصویری کوچک حتی!
| | لینک به این مطلب 
جشنواره بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان هم تمام شد. تجربهی جالبی بود مخصوصاً که استرس دودر کردن کلاسهای دانشگاه را هم نداشتم چون در بهترین روزهای ممکن برگزار شدهبود. روزهای وسط و آخر هفته که اصولاً کلاسهایم کمتر و کم اهمیتترند و دو روزش را هم کاملاً تعطیلم.
میخواستم حاشیههایی از جشنواره بنویسم. خدا را شکر، خبرگزاریها و روزنامهها آنقدر نوشتهاند که من مجبور نیستم خودم را به خطر زحمت بیندازم و از کاستیها بنویسم!
«!» فقط این سه مورد را مینویسم چون به نظرم مسئولان محترم بهتر است این موارد را حتماً سال آینده برای برگزاری جشنواره مد نظر داشتهباشند:
1 . مطمئناً حالا بعد از سه سال، دیگر مسئولین فهمیدهاند که عدم فروش بلیط برای نمایشها یک اشتباه بزرگ است و باعث نارضایتی، بینظمی و بروز خطرهای بسیار میشود. به همین دلیل اولین کاری که برای سال آینده باید انجام بگیرد. تعبیهی امکان بلیط فروشی در محل برای مخاطبین است. اینکه همهی بلیطها را بین ارگانها پخش کنند هم اصلاً کار درستی نیست. میتوانند حداکثر 50درصد بلیطها را بین خبرنگاران و میهمانان پخش کنند و بقیه را در محل به مردم بفروشند(مثلاً با قیمت 500تومان که استقبال مردم، افت نکند.) با شماره صندلی و مثل سینما که هیچ کس حق ایستادن نداشتهباشد. فضا آرام و ساکت باشد. هیاهوی بیخود و بینظمی هم به وجود نیاید.
۲ . کار دومی هم که باید انجام گیرد، افزایش تعداد اجراها و سالنهاست. فقط یک یا دو اجرا، خیلی کم است. باید حداقل 4،5 اجرا بگذارند یا حتی میشود برای نمایشهایی که با استقبال مخاطبین روبهرو بودهاند اجرای اضافه گذاشت. هزینهی این اجراها را هم میشود تا حدودی از بلیط فروشی به دست آورد. حتی شاید بهتر باشد، اجراها را طبقهبندی کنند. مثلاً صبحها فقط اجرا برای بچههایی که از مدارس میآیند و شبها اجرا برای بچهها همراه با خانوادههایشان.
۳ . صدای سالنها هم معضل بزرگیست. مخصوصاً در مراسم افتتاحیه و اختتامیه.
«!» و اما نکات حاشیهای جشنواره:
1 . راستش را بخواهید، اصولاً از کار در جشنوارهها خوشم میآید. از این که کارت مخصوص به سینه بزنم، خوشم میآید. از اینکه «مسئول» باشم، خوشم میآید! چند حس کوچک شاید مسخره که به هر حال کودک درونم را نوازش میکنند!!:دی
۲ . امسال افتتاحیه، آنقدرها هیجانانگیز و جالب نبود. نه به اندازهی پارسال! خبرنگار صدا و سیمای اصفهان هم تمام مدت در سالن میچرخید و از بچهها میخواست که از بزرگترها بخواهند سال دیگر هم جشنواره در اصفهان بماند و این کار را به لوسترین شکل ممکن انجام میداد البته!
۳ . افتتاحیه در تالار هنر برگزار شد و اختتامیه در سالن رودکی ملکشهر اصفهان. اختتامیه خیلی شلوغ بود. فکر کنم حدود 200 نفر از مردم عادی بدون کارت، جلوی در سالن تجمع کردهبودند و بقیه، میهمانان و بچههای مدرسهای بودند. به همین دلیل برای ورود کمی به دردسر افتادیم.
۴ . بولتن امسال هم از نظر چاپ و هم از نظر محتوا یک سر و گردن بالاتر از بولتنهای دو سال قبل بود. هر چند که سوتیهای ناشی از تعدیلات، کمبود وقت و فشردگی کار هم کم نبودند ولی منتهای ناجوانمردیست که بگوییم:« از دیگر نكات روزهای پایانی جشنواره، چاپ بولتن بود كه در آن اشتباهات فاحشی دیده میشد.»(خبرگزاری فارس/آفتاب) باید دوستان خبرنگار بدانند که «سوتی» خیـــلی با «اشتباه فاحش» فرق میکند! و این یک بیانصافی عمیق است که جای این دو را با هم عوض کنیم. خلاصه اینهم نکتهی جالبی بود که خبرنگاران پایتخت حس خوبی نسبت به بچههای بولتن نداشتند! هر چند ما هم مثل آنها خیلی معطل شدیم، به زور وارد سالنها شدیم برای دیدن نمایشهایی که باید دربارهشان مینوشتیم و ...
۵ . استقبال مردم، امسال بیشتر از سال گذشته بود و این استقبال در سالنهای مرکز شهر، مخصوصاً تالار استاد فرشچیان، فجیعتر بود! مثلاً برای نمایش آلمانی «اردک آلفرد کوآک»، حدوداً 60 درصد اضافه بر ظرفیت، در سالن دو طبقهی مجتمع فرشچیان بودند و برای نمایش انگلیسی از حداقل دو ساعت قبل از شروع نمایش، مردم جلوی درهای مجتمع فرشچیان تجمع کردهبودند و من بعد از نیمساعت، به این نتیجه رسیدم که عطای دیدن نمایش را به لقایش ببخشم! و بعداً از همکاری که مسئولیت نوشتن نقد درباره این نمایش را بر عهده داشت و با مصیبت توانستهبود نمایش را ببیند، داستان عجیب گیر افتادن خبرنگاران در راهرو را شنیدم!(+)
۶ . میهمانان خارجی و داوران جشنواره در هتل ملل بودند و قسمت عمدهای از وقت خبرنگاران بولتن هم در اتاق کوچک بولتن، در این هتل میگذشت. اما نکتهی ماجرا این بود که اصلاً فکر نمیکردم هتل ملل این قدر چیپ باشد! یعنی اگر بخواهم با هتلهای دیگر اصفهان که کافیشاپها، رستورانها و تالارهای پذیراییشان را تجربه کردهام یا درباره اتاقهایشان شنیدهام، مقایسهاش کنم، نمرهاش در حدود 3 یا حداکثر 4 از 10 است! تیپ، کلاس و نحوهی برخورد کارکنان، سرعت انجام کارها، پاکیزگی، شیکی و امکانات هتل همه چیز در حد همان 2،3 یا 4 بود متاسفانه!
۷ . روز اول بالاخره بعد از اینکه آخرین میهمان تئاتری هتل، مشغول خوردن ناهار شد، بعد از حدود یک ساعت، سفارش ناهار ما را آوردند! اما جالبترین قسمت ماجرا جواب دکتر رحماندوست به پیشخدمت هتل که بابت کاستیها از ایشان پوزش میطلبید، بود. رحماندوست گفت:«نه! نگران نباشین. اینقدر سرمون شلوغ بود که هیچی ندیدیم!!» یک جواب بینهایت دندانشکن و به دور از تعارف! کیف کردم. آدم یاید این برخوردهای بدور از تعارف را یاد بگیرد!:دی
۸ . دو جلد از کتاب «بازی با انگشتها»ی دکتر رحماندوست را خریدهبودم که همراه یک سری نوار قصه و کتاب و اسباب بازی به عنوان کادوی تولد بدهم به دو دخترخالهی عزیزتر از جانم(که یکی، آذرماه به دنیا میآید و دیگری، آذرماه، ۴ساله میشود انشاءا...!) روز جهانی کودک بود که دیدم دکتر رحماندوست چند دقیقهای تنها توی لابی نشسته، رفتم دادم امضایشان کند. گفتم دومی اسمش «یکتا»ست. گفت: دختره یا پسر؟/ گفتم: دختره دیگه! مگه کسی هم پیدا میشه که اسم پسرشو بگذاره یکتا؟!!/ گفت: خب من اسم دخترمو گذاشتم «متین» خیلیها هم اسم پسرشونو میگذارند متین!/ گفتم: خب! متین بله! ولی فقط دختر میتونه یکتاا باشه!:دی/ خندیدیم و کمی در مورد فمینیسم و فمینیست صحبت کردیم! برایم کمی دور از انتظار بود ولی رحماندوست از دور خیلی مهربانتر به نظر میرسد. از نزدیک که ببینیدش، یخ خاصی دارد حتی در برخورد با بچهها!
۹ . امسال گروهمان بزرگتر شد. این به نظرم رشد خوبیست و جالبتر اینکه تعداد خانمها برای اولین بار در تاریخ «اکسیر» بیشتر از آقایان شد! خب در گروه ما «شایستهسالاری» بیشتر حکمفرماست دیگه! اسمایلی فمینیستی :دی
1۰ . امسال جشنواره تئاتر کودک و نوجوان به صورت بینالمللی برگزار شد اما اگر بخواهیم روراست باشیم، این بینالمللی بودن در افتتاحیه، اختتامیه و نمایشها زیاد نمود نداشت. البته خب تعداد میهمانان خارجی هم زیاد نبود. تعدادشان به زور به یک دهم تعداد میهمانان داخلی میرسید و تازه گروه یازده نفرهی روسها هم فقط روسی میفهمیدند!
۱1 . نکتهی جالبی که در این سه سال وجود داشته، استقبال گستردهی بزرگسالان از این نمایشهاست. بزرگسالانی که به بهانهی بچهها یا حتی بدون این بهانه آمدهاند تا تئاتر ببینند و فرقی هم نمیکند که این تئاتر مخصوص بزرگسالان است یا کودکان! این البته به نظر من اصلاً خصوصیت بدی نیست. چون بالاخره کودک درون آدم هم به این قبیل تنفسها احتیاج دارد!
۱۲ . بیانیهی هیات داوران بخش ملی جشنواره به شدت عاالی بود. با لحنی شوخطبعانه-جدی-خودمانی از گروهها خواستند که در مصرف ریتمهای شش و هشت صرفهجویی کنند. از مخاطب نخواهند که وسط نمایش برایشان دست بزنند چون اگر کارشان خوب باشد آخر نمایش، مخاطبین خودشان این کار را میکنند. کپیکاری نکنند که زیاد خوب نیست! و... احمدلو بیانیه را خواند و مورد استقبال هم قرار گرفت.
۱۳ . امسال فقط دو نمایش از بخش بینالملل(مالزی و المان)، یک نمایش بخش جنبی(که باید گزارش ازش میگرفتم.) و نصف نمایش ایرانی شرکت کننده در بخش بینالملل(نمایش ماموران ویژه که مجبور بودیم ببینم تا بعدش بتوانیم با گروه مالزی مصاحبه کنیم.) را دیدم.
۱۴ . نمایش مالزی متفاوت و خندهدار بود. در حالی که هیچ دکور جذاب یا لباس خوشگلی نداشتند و فقط نحوهی اجرایشان بامزه بود! اما جالبترین قسمت این نمایش پسربچهی 5،6سالهای بود که با مادرش آمده بود و آن قدر بامزه و خندهدار میخندید که آدم ناخودآگاه از خندهی او به خنده میافتاد. بعد از نمایش رفتم با او و مادرش حرف زدم. خیلی بامزه بود.
۱۵ . کارگردان آلمانی، امسال برای دومین بار به جشنواره آمدهبود. به نظرم نمایشهای او سه خصوصیت ویژه دارند: پر از رنگ و لباسهای متنوع و خوشگل هستند. کمی تم سیاسی دارند و کمی هم طولانی و دیالوگ محورند. امسال کار متفاوتی که کردهبود گنجاندن کمی حرکات موزون همراه با موسیقی در انتهای نمایشش بود که مخاطب محروم اصفهانی را به وجد آوردهبود! و تم سیاسی ماجرا هم یکی دو صحنهی کوتاه حرکت دست بود که مردم را به تحسین و هورا واداشت. آخر نمایش آدم به خودش میگفت بیچاره این مردم که با یک صدای «ف» تا «فساد حاکم بر دربار آغا محمدخان قاجار» برایشان تداعی میشود!
۱۶ . نکتهی بامزهی جشنواره، گلسینههای تخممرغی بود که همهمسئولین تهرانی جشنواره، یکی، به یقهی کتشان زدهبودن! خیلی بانمک بود!
۱۷ . یکی از بخشهای خوب اختتامیه، اجرای کوتاهشدهی نمایش «سفر مورگان» بود که خیلی چسبید! کاش همهاش را دیده بودم! خیلی نمایش جالبی بود محصول گروه کانادایی شرکت کننده در جشنواره که دو نفر بیشتر نبودند! یک مرد کارگردان/بازیگر و یک خانم کانادایی/ایرانی که تهیهکنندهی کار بود و به خاطر همین بود که مرد کانادایی بعضی از دیالوگها را به فارسی میگفت! کلماتی مانند: «سلام»، «دروود» و حتی «خفن»!!
۱۸ . بالاخره این جشنواره هم با همهی خستگیها و مشقاتش تجربهی قشنگ و به یاد ماندنیای بود که به خاطرهها پیوست
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای جشنواره تئاتر کودک و نوجوان
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، بالاترین(+)
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: گزارشی از پانزدهمین جشنواره بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان(+)، جشنواره شانزدهم هم در اصفهان و با دبیری رحماندوست خواهد بود(+)،// * گزارشهای تصویری: عکسهای ایرنا از اختتامیه جشنواره تئاتر کودک و نوجوتن اصفهان(||)، //* گزارشهای تحلیلی: همشهری آنلاین(+)، آفتاب-هیاهوی تماشاگران و آفتاب-بینظمی تالارها در روزهای پایانی جشنواره(+)،آفتاب- ثبت جهانی بینظمی در اصفهان(+)، // اخبار مرتبط: بازیگر آوار گنجشکها برگزیده جشنواره تئاتر کودک و نوجوان شد(.)،
| | لینک به این مطلب اما مدتیست دوباره جان گرفته، انگار!... این روزها عجیب دلم شعر میخواهد. شعرهای کودکانه... اینروزها مدام سه فایل صوتی را گوش میدهم. «تق،تق؛تق،تق... بر در زد... بابا از بیرون آمد... رفتم در را وا کردم...» شعریست که شاعر دوستداشتنی کودک، دکتر مصطفی رحماندوست، در افتتاحیه جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان، با بچهها خواند و من هم ضبطش کردم. هم با MP4ام و هم با دوربین. یا این یکی«... خدا جونم! جوجهی من، سه،چار روزه گم شده... شاید حالا جوجهی مردم شده...» شعری که در اختتامیه خواند. شعرهای رحماندوست عجیــب دلنشیناند و پاک و دوستداشتنی...
حالا انگار به کودکی بازگشتهام. یک جور حس ناب عجیبیست. شبیه آن روزهای بچگیام شدهام که تا مامان یک کتاب قصه برایم نمیخواند، نمیخوابیدم. یا بعداً که هر شب یا با «قصه 9 شب» رادیو میخوابیدم یا با نوار قصههای بینهایت جذاب شرکت 48 داستان: سیندرلا، جن پینهدوز، غنچه گل سرخ، گرگ بد گنده، پری کوچولوی دریایی و...آخ! هوس کردم یکبار دیگه بشنومشان... حیف که فقط همین چندتایشان را دارم... چند بار تا به حال شنیدهام اینها را؟!... نمیدانم!
گاهی فکر میکنم به اندازه کافی کودکی نکردهام. همانطور که فکر میکنم در حال حاضر هم، جوانی نمیکنم... گاهی فکر میکنم درست وقتی کودک درونم در اوج بوده، سرکوب شده. مرده، اصلاً!... گاهی فکر میکنم جوانی یعنی تجربه یک عالمه حس ناب، یک عالمه هیجان، یک عالمه شور. جوانی یعنی ریسک کردن یعنی تجربهی نرمی ماسهها، با تمام وجود. اما... کجایند اینها؟! زندگی من چه قدر فرق دارد با زندگی یک کودک، نوجوان، میانسال یا حتی یک پیرزن؟!... مسخره است نه؟!... نه! تاسفآوره! وحشتناکه!...
لینک مرتبط: روزنوشتهای جشنواره، مصاحبه با ناهید امیریان(صدای من در نوار قصه های بسیاری شنیده می شود از جمله "48 داستان" که از برجسته ترین آنهاست.)
| | لینک به این مطلب
بهیادماندنیِ حدوداً سه ساعته. دکتر محمود عزیزی، رضا و داوود کیانیان، گلاب آدینه، علیرضا خمسه، رضا بابک و رضا فیاضی از جمله هنرمندان حاضر و دکتر سقاییاننژاد(شهردار اصفهان)، بختیاری(استاندار اصفهان)،کوهکن(نماینده لنجان) از جمله سیاسیون حاضر در اختتامیه بودند.دکور برنامه، عبارت بود از تخممرغ لگوی جشنواره، بادکنک، نمایی از چند آپارتمان در دو طرف صحنه، درخت و ده،پانزده تا دختربچه با لباسهای محلی!
باباجون سلیمون هم آمد تا برای بچهها برنامه اجرا کند.«همه، دستها را از عقب بیارند جلو و بگن یووو»...«نه! این خوب نیست .دوباره، محکم...» و این بازی، بیست دقیقهای طول کشید. فضای جالبی بود ولی در تمام مدت به حرفهای شب گذشتهی داوود کیانیان در نشست تئاتر کودک فکر میکردم که از برنامههای کودک صدا و سیما انتقاد میکرد و میگفت: مجری باید کاری کنه که مخاطب خودش دست بزنه و همراه بشه نه اینکه بگه:"دست بزنید....نه این طوری نه! محکمتر"... اینها خلاقیت را در بچه میکشه.
بهترین نمایش، از نظر بچهها «مشمش قلیخان» شناخته شد. آمدند و کمی از برنامه را اجرا کردند. جایزه ویژه هم این بود که امکان ۵ شب اجرا در اصفهان بهشان می دهند. نمایش اصفهانی «نارنج و ترنج» هم خیلی جایزه برد و جالب اینکه همهی جایزهها را خودِ کارگردان آمد روی سن و دریافت کرد.(کار گروهی را حال کردید؟!) خمسه گفت: آقای «امید نیاز» بعد از این جشنواره، «امید بینیاز» میشود!
گروه نمایش کشور یونان، برای اختتامیه نماندند ولی گروه آلمانی، برای گرفتن لوح تقدیر آمدند روی سن و کارگردان نمایش گفت که میخواهد یک نمایش کوتاه برای بچهها اجرا کند. با یک کیسه شکلات، یک قرص جوشان و یک لیوان آب، یک نمایش حدوداً 15 دقیقهای جالب اجرا کرد و شدیداً مورد استقبال قرار گرفت.

چون نقش خانمها در نمایشها خیلی کم بود، بازیگر برگزیده اول نداشتیم.
رضا کیانیان، دعوت شد تا درباره برادرش، داوود کیانیان، پیشکسوت تئاتر کودک، صحبت کند. خیلی عصبانی بود. سخنرانی کوبندهای کرد که متنش را در ادامه این پست برایتان نوشتهام.
بعد، آخر برنامه، «باباجون سلیمون» آمد در حالی که مثلاً گریه میکرد. بچههای روی سن، دورش جمع شدند و بعد یهو خندید و دوباره شروع کرد به اجرای برنامه به همان طریق. گفت:«این برنامه، مالِ بچههاست. نه بزرگها»... حالا همه آنها که کودک درونشان کودکه، بایستند و این بازی را با ما انجام بدهند.البته چون آخر برنامه بود، و کمی دیر شدهبود، بچهها را بردهبودند. ما هم ایستادیم و بازی کف زدن را انجام دادیم. با نمک بود...

5شماره برای جشنواره 5روزه و 1شماره برای توزیع در اختتامیه، منتشر کردیم. همیشه هم با کمبود جا مواجه بودیم. خداییش خیلی زحمت کشیدیم. اگر بولتنهای امسال را با پارسال مقایسه کنید واقعاً میفهمید که چندین پله بالاتر و قویتر است و این به خاطر گروه خوب، اکتیو و همدلیست که وظیفه انتشار نشریه روزانه را به عهده گرفت و «دلی» کار کرد.
لینکهای مرتبط:
- حاشیههای مراسم افتتاحیه
- حاشیههایی از آغاز بهکار جشنواره 
-رضا و داوود کیانیان؛ خمسه، آدینه و بابک در آخرین روز جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان
معرفی برگزیدگان چهاردهمین جشنواره تئتر کودک و نوجوان اصفهان
آلبوم تصویری اختتامیه چهاردهمین جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان
ادامه مطلب
| | لینک به این مطلب
و «جلسه پرسش و پاسخ تئاتریها با دکتر رحماندوست». با اینکه من اصلاً تئاتری تیستم ولی به نظرم برنامههای خیلی خوبی بودند. جلسه پرسش و پاسخ هم جالب بود.آخرین نمایشی که دیروز در دو سانس اجرا شد، نمایش «سارا و لوبیای سحرآمیز» بود که با استقبال وحشتناک مخاطبین روبهرو شد. البته منظورم این نیست که همه خیلی دوستش داشتند. منظور این بود که حدس میزنم بیش از 300 نفر، اضافه بر ظرفیت تالار دو طبقهی فرشچیان برای نمایش آمدهبودند. تصور کنید که تعداد بیشماری بین صندلیها و روی زمین نشستهبودند. تعدادی هم روی پلههای گرد بین دوطبقه، ایستاده یا نشسته نمایش را نگاه میکردند و جالبتر این که حداقل 60درصد تماشاگران، بزرگسال بودند.
فکر میکنم خیلی بهتر باشد که سال دیگر، مردم برای دیدن نمایشها، پول بدهند و تاکید بشود که هر نمایش دقیقاً برای چه گروه سنیای است.
دیروز، یکی از بچهها قرار بود همراه عکاس بولتن بروند برای یک مصاحبه کوتاه و چند عکس برای جلد شماره آخر از گلاب آدینه و علیرضا خمسه و رضا بابک. خیلی اصرار کردند که من هم بروم(عمرن اگه من گفته باشم میخوام همین طوری بیام!) خلاصه، همه رفتیم هتل اسپادانا که محل اقامتشان بود و الحق که هتل خوبی نبود(این را خود جناب رحماندوست هم گفت.) همکار مصاحبهگر از «خانوم گلاب» شروع کرد و او آنقدر محافظهکارانه جواب داد که گفتم:«خانوم آدینه شما اگر رئیسجمهور میشدید چه میکردید؟!» خمسه گفت:«این همه محافظهکاری میکنه و باز هم این همه مصاحبههای الکی ازش چاپ میکنند!» همکار که درحال مصاحبه با رضا بابک بود، به گلاب آدینه گفتم:«گاهی که ظهرها خانه هستم، سریال خواستگاران را میبینم.» نظرم را پرسید و یک عالمه درموردش توضیح داد. بعد رفتیم بیرون برای عکس گرفتن. بعد از یکی از عکسها، یکدفعه «خانوم گلاب» گفت :«اینو پاکش کن. همین الان. زبونم بیرون بود!» خمسه گفت:« اینو بگذارید و زیرش بنویسید:چه جشنواره خوشمزهای بود!». خلاصه «خانوم گلاب» همه عکسهای عکاس را چک کرد و بعد هم قرار شد متن اون مصاحبهی کوتاه را قبل از چاپ بخواند.
دیشب رضا کیانیان هم آمدهبود. وقتی با برادرش از رستوران خارج شد، خبرنگاران و بیشتر، مردم عادی دورشان را گرفتند و همه میخواستند با «رضا کیانیان» عکس بیندازند.(او هم یکی از عقشولیهای دیگر من است! ولی من اصلاً حاضر نشدم از این کارهای غیرحرفهای انجام بدهم!). مجبور شدند چند دقیقهای بایستند توی سالن اما عکاس ما بیشتر روی «داوود کیانیان» زوم کرد. چون مصاحبهاش را برای شماره آخر میخواستیم. او هم خیلی تحویل گرفت و قول داد بعد از مراسم، بیاید دفتر بولتن. حیف که خیلی دیر تمام شد و من هم دیگر رفتم. این خبرنگار رادیو فرهنگ هم که ما را کشت. بعد از این که مراسم تمام شد، آمدهبود تا داوود کیانیان را ببرد برای مصاحبه تلفنی.سهشنبه، من مسئول مصاحبه با گروه کشور یونان بودم. خیلی اذیت کردند و نمیگذاشتند مصاحبه کنیم ولی ما بالاخره موفق شدیم. من و خبرنگار رادیو فرهنگ رفتیم در دفتر مدیر مجموعه فرشچیان و درحالی که رئیس اداره ارشاد اصفهان و تنی چند از دوستانشان، آنجا نشسته بودند با کارگردان نمایش صحبت کردیم. بعد هم خبرنگار خبرگزاری مهر، خواهش کرد که مصاحبه را بهش بدهم و خب منم خیرخوااه! اما فرداش دیدم کارگردان و مترجم نمایش، بیرون ایستادهاند و خبرنگار همشهری قصد داره با کل گروه نمایششان مصاحبه کند. رفتم جلو سلام کردم و خیلی هم تحویل گرفتهشدم. یک سوال دیگر پرسیدم و اضافه کردم به مصاحبه. عکسش هم خیلی خوب شد. کلاً این مصاحبه و مصاحبهای که با کارگردان گروه نمایش آلمان انجام دادم خیلی تک شد البته نمیگویم عالی شدها! چون خیلی سریع انجام شدند ولی نسبت به مصاحبههای خبرگزاریها و سایت ایران تئاتر، خیلی بهتر بود.
امروز اختتامیه است.
لینکهای مرتبط:
- حاشیههای مراسم افتتاحیه
- حاشیههایی از آغاز بهکار جشنواره
| | لینک به این مطلب
دیروز صبح، داشتم میرفتم دانشگاه که یک اساماس آمد:«قیصر امین پور هم رفت...» یک لحظه جا خوردم. خبر خیلی بدی بود. عصر، دکتر رحماندوست آمد دفتر بولتن، خیلی خسته و کلافه به نظر میرسید. سردبیرمان علت را پرسید. «قیصر همهمون را دیوانه کرده...» و بعد تعریف میکند از تصادف 2سال پیش قیصر در راه شمال و مریضیهای بعد از آن و این که همین شنبه به عیادت دخترش(دختر دکتر رحماندوست)رفتهبوده...
- قبل از شروع تئاتر یونانی، دکتر رحماندوست روی سن رفت. از مرگ قیصر امینپور ابراز تاسف کرد وبعد داستان نمایش را کمی، توضیح داد چون دوبله نمیشد.
حالا برای شب چلهامسال چلچراغ باید گفت:«پارسال کسی در میان ما بود که امسال دیگر نیست...» همین چند وقت پیش بود که تیتر یک چلچراغ شدهبود بیت زیبایی از او:«انگشتهای سکوت ما را نشانه گرفتهاند.»
اما حالا از حاشیههای دیروز و پریروز جشنواره کمی بگویم...
-دوشنبه، «باباجون سلیمون» آمد دفتر بولتن و یک ساعتی با بچههای بولتن گپ زد. از کارش گفت و از کودکیاش. میخواست چندتا از بازیهای «اصفهونی» را یاد بگیرد! بعد میگوید شما هم اگر انتقادی به کار من دارید بگویید خیلی خوشحال میشوم. میگویم: من فقط میخوام بگم چرا میگویید:«اصفهون»؟! من نمیفهمم تهرانیهای عزیز این «ون» را از کجا آوردهاند! ما، خودمان میگوییم:«اصفاهان» یا حداکثر:«اصفان»!
استقبال از نمایشها فوقالعاده بود! برای نمایش آلمان،دو طبقهتالار فرشچیان کاملاً پرشدهبود و دست کم، 100 نفر در اقصی نقاط سالن ایستاده یا نشسته بودند روی زمین!
دیروز،ظهر رسیدم دفتر. سردبیر که میدانست دکتر رحماندوست را خیلی دوست دارم گفت:« دکتر، پایین پیش بچههاست اگر میخوای برو پایین. به سرعت رفتم پایین. سلام کردم و ایستادم کنار میز. او بلند شد، گفت :« خوب! یا جای منه یا جای خانومها!» و خداحافظی کرد و رفت. خوب البته از این که به این طرز فجیع ضایع شدهبودم خیلی افسردگی مرا فراگرفته بود! بعداً فهمیدم که خانوم همکار، قبل از من رفتهبوده و رحماندوست خیلی تحویلش گرفته و صندلی کنارش را خالی کرده و تعرف کرده که بنشینه ولی او گفته :«نمیشینم. باید برم. مصاحبه دارم». آنوقت از آنجا که اینجانب به شدت شونساکو میباشم، این بلا سرم آمد!!
دیشب متنخوانی هملت بود. علیرضا خمسه، نورا هاشمی، گلاب آدینه و رضا بابک متنها را خواندن. با تاخیر یکساعته برگزار شد وخیلی کشدار و خسته کننده بود برای من. از 10:30شب تا 11:30 حدوداً ادامه داشت. دوستش نداشتم.
حاشیهها خیلی زیاده ولی بعداً مینویسم. وقت ندارم فعلاً!
-دوربینم هم هنوز درست نشده. پس عکسی نمیتونم بگذارم. ولی اینقدر عکس دارم و البته بولتن هم این قدر عکس داره و آنقدر هم عکسهای قشنگیه که نگو!
-فردا عصر اختتامیه است. زمانش قرار بود صبح باشه ولی عصره. امروز در اصل آخرین روز کاری ماست. خیلی زود گذشت...
این صدا و سیمای سراسری هم خیلی واقعاً که! تا میتونن از یک اجلاسی که فقط به خودشون مربوطه صحبت میکنند درحالی که درمورد یک جشنواره که به درد مردم میخوره، چیزی نمیگویند. شما چیزی در مورد جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان شنیدهاید اصلاً؟!
لینکهای مرتبط:
- حاشیههای مراسم افتتاحیه
- گزارش تصويري حضور شاعران و اهالي فرهنگ در بيمارستان دي
| | لینک به این مطلب دیروز، از ساعت 9 صبح تا 10:30 شب این طرف و اون طرف رفتم و واقعاً به اندازه 2 روز گذشت.
از مراسم افتتاحیه براتون بگم که...
- اکثریت میهمانان افتتاحیه، دختربچههای دبستانی بودند با مقنعههای زرد و سفید و صورتی و آبی که پرچم تکون میدادن، جیغ میکشیدند، بالا و پایین میپریدند و خیلی بانمک «باباجون سلیمون» را تشویق میکردند.
- «بچهها! مدیرکل ارشاد را یه تشویق جانانه بکنید .بفرمایید آقای حسینی»... بچهها، انگار دارن «عموجون سلیمون» را تشویق میکنند. همه دست میزنند و جیغ میکشند تا مدیر کل، پیام وزیر ارشاد را بخونه براشون...
- سخنرانی رحماندوست هم خیلی جالب بود. «بچهها ! اجازه میدین جشنواره امسال را شروع کنیم؟»...«بـــــله!». «خیلی ممنون»!
- رحماندوست یکی از شعرهاشو که من حفظ نیستم و نشنیده بودم، با بچهها میخونه و جالبه که همهشون حفظند!...
- مربیای که کنار من نشستهو یک سری از بچهها را آورده ،میپرسه:«فیلم،کی نشون میدن؟!»... «فیلم؟! چند تا برنامه افتتاحیه هست و بعد هم یک تئاتر اجرا میشه.»... «به ما گفتن انگار جشنواره فیلمه!»... «بازیگرهای تئاتر، همین بچههان که روی سن نشستهاند؟!»... «نه! تئاتر برای کودکانه ولی بزرگترها اجرا میکنند.»...
- «باباجون سلیمون» ابتدای جلسه، ردیف آخر و کنار ما نشسته. بچهها متوجه حضورش نمیشوند. تا اینکه یکی یکی میفهمند. یکی از ردیف جلو برمیگرده، نگاه میکنه بعد یکی دیگه و... بعد با هم میخونند:«بابابجون سلیمون! باباجو سلیمون»...
- دختر بچهی خوشگلی یواش یواش مییاد جلو و با یک حالت حسرت، عشق و نمیدونم نگاه خیلی قشنگ و نابی بود اصلاً نمیشه توصیفش کرد، به «باباجون سلیمون » نگاه میکنه. تا جلوشون میره و بعد برمیگرده ولی «باباجون سلیمون» انگار ندیدش. فقط من و همکار یه عالمه ابراز احساسات میکنیم براش.
- «باباجون سلیمون» حالا دیگه دعوت میشه روی سن تا سه شعر بخونه..
-شعر دخترا را بخونم یا پسرا؟!
-دختراااااااا!
- اِ! خُب معلومه! اینجا همه دخترند.
- بچهها خیلی سرذوق اومدن، همخوانی میکنند.
-حالا آهنگ پسرا را هم بخونم دیگه!

-نـــــه خیر!(این را قسمتی از بچهها یکصدا جواب میدهند!) البته اون آهنگ هم خونده میشه...
- «حالا همه کسانی که دوست دارند بازی کنند و همه اونهایی که کودک درونشان هنوز بزرگ نشده، بلند شوند، بایستند تا بازی کنیم.» این را باباجون سلیمون میگه و رحماندوست هم میایستد. همه تشویقش میکنند ولی خب معلومه که نمیشه بازی«دست، دست دست... پاپاپا... حالا همه بچرخن» را انجام بده. فقط برمیگرده و بچه ها را نگاه میکنه. حقیقتاً آدم جالبیست.
- آخر مراسم، یک مسابقه برگزار شد. مجری، یکی از بچهها را انتخاب کرد که بیاد بالا. یه دختربچه دیگه هم خودش اومد بالا و مجری مجبور شد بگه:«شما هم که خودتون اومدید بالا...» مسابقه از این قرار بود که باید« یک صحنه از آخرین تئاتری که دیدهاند را بازی کنند» دختر بچه انتخابی، گفت:«نصف مال من- نصف مال تو را دیدهام. اون صحنه که دو تا زنها به هم میرسند را بازی میکنم.»و آنقدر طبیعی و البته با لهجه اصفهانی، صحنه گفتگوی دوهوو را بازی کرد که سالن از خنده منفجر شدهبود. من و پریزاد و همکار دیگر هم که گوشهی سالن وایسادهبودیم، از خنده ریسه رفتیم! ... «حالا چه نتیجهای از این فیلم گرفتی؟!»... «نتیجه میگیریم که وقتی کسی دو تا زن میگیره باید مواظب باشه، لو نره!» این بار دیگه سالن رسماً ترکید!
- از میهمانان دیگری که آمدهبودند، علیرضا خمسه، رضا بابک،نورا هاشمی، گلاب آدینه، سودابه سالم و...بودند.
راستش را بخواهید. یکی از آرزوها یا حسرتهای کودکیام، داورجشنواره فیلم شدن، بود. و حالا بودن در
این جمع را خیلی دوست دارم.آن طور که من شنیده و دیدهام، نمایشها با استقبال خیلی خوبی روبهروشدند و همه سالنهای نمایشدهنده پر از تماشاگر بودند. نمایشها هم خیلی خوب بودند . من دوتا نمایش «آلبین و لیلا» و « شاپرک و رقص برگها» را دیدم که هردو خوب بودند.
--->یک عالمه عکس و فیلم گرفتم ولی این کامپیوتر لعنتی که ویروسی شده و کشتم خودمو و درست نشد باعث شده امپی فور و دوربینم هم ویروسی بشه و حالا دوربینم را که وصل میکنم، عکسها توش هست ولی توی درایو هیچ عکسی نیست! دعا کنید درست بشه!
---> یک هفته پر از شلوغی
| | لینک به این مطلب
خلاصه کلام این که، جشنواره از روز یکشنبه، رسماً آغاز میشود و پنجشنبه هم اختتامیه است. برنامههای خیلی جالبی هم دارد از جمله:کارناوال شادی، اجرای گروههایی در مدارس مناطق محروم، اجرای گروه فتیله در شهرستانهای استان، اجراهای تلویزیونی خاله شادونه،خاله سارا، خاله نرگس و عمو پورنگ در حاشیه جشنواره و البته اینکه رضا بابک با نقشخوانی گلاب آدینه، مهدی هاشمی و رضا خمسه نمایشنامه هملت را خواهد خواند .کار روزانه همیشه سختیهای خاص خودش را داره ولی یه جورایی جذابه...
میشناسید منو که؟! شاید اگر وقت بشه، یادداشتهای روزانهای از حاشیهی جشنواره بنویسم. یا اگر نشد، همه را جمع میکنم برای یک پست ویژه. تا خدا چی بخواد!
فعلاً که از یک ماه پیش جلسات هماهنگیمان شروع شده و حسابی برنامهریزی کردیم واسه بولتن. این هفتهی آخر هم یک سری مصاحبه گرفتیم و کارهای شمارهی اول تغریباً تمام شد. چند تا چیز جالب بگویم براتون!...
1- پوستر اولی که برای جشنواره طراحی شدهبود قشنگتر بود ولی بعداً فهمیدند که کپی بوده، این پوستر جدید زیاد قشنگ نیست یعنی اصلاً کودکانه نیست. نه طرحش نه رنگهاش.
2- این را هم بگویم که آنچنان هم بینالمللی نیست! اول قرار بود از 5،6 کشور بیایند اما بعد از سخنرانی جناب پرزیدنت در دانشگاه کلمبیا، انصراف دادند و حالا فقط دو گروه از دو کشور آلمان و یونان میآیند.
3- دیروز من مسئول این بودم که به 12 کارگردان زنگ بزنم و ازشان بخواهم که برای شماره یک، چند عکس باکیفیت برایمان ایمیل بزنند. به جان خودم نباشه، به جان شما! غریب به اتفاقشان، گویی اصلاً تا به حال در عمرشان یک ایمیل هم نفرستاده بودند! یکی میپرسید:«ایی ابتدای آدرس ایمیلتان را با حروف بزرگ بنویسم یا کوچک؟!»، اون یکی میپرسید:«جی میل دات چی؟! آی آر؟!». یکی دیگهشان هم که سیبیلش از پشت تلفن رفت تو چشمم!! بس که عصبانی بود! خلاصه که ما در این چند روز خیلی باید زحمت بکشیم!
لینکهای مرتبط:پیام مصطفی رحماندوست به چهاردهمين جشنواره تئاتر كودك و نوجوان اصفهان ، اجرای عمومی سه نمایش برگزیده جشنواره تئاتر کودک و نوجوان اصفهان در تهران،پيام رئيس مركز هنر هاي نمايشي به چهاردهمين جشنواره سراسري تئاتر كودك و نوجوان اصفهان
پ.ن: دوست دارم همین جا یک تبریک ویژه بگم به ریحان عزیز.همین!
| | لینک به این مطلب 





