| | لینک به این مطلب 
این منم وسط آن دشت سرسبز با لباس بلند تیره، دقایقی قبل از طلوع آفتاب... منم یا لیزی؟!(1)
این منم با آن کلاه و چشمان سبز، روی چهارپایه، جلوی آینه... منم یا اسکارلت؟!(2)
این منم با آن لباس بلند و ماسک عروسکی سپید زیر چلچراغ وسط سالن... منم یا سم؟!(3)
این منم با آن پیراهن و کت بلند صورتی وسط سوییت مجلل شخصیام... منم یا پرنسس میا؟!(4)
این منم با آن بلوز قرمز و شلوار جین، روی موتور... منم یا دفنی؟(5)
این منم با آن موهای وز قهوهای و عینک گرد مشکی توی کلاس... منم یا میا؟(6)
این منم با آن روح لطیف و عشق به نویسندگی توی کلبه وسط مزرعه... منم یا امیلی؟(7)
این منم با آن موهای قرمز و ککمکهای روی صورت ... منم یا آنه؟!(8)
...
هیچ چیزی قشنگتر از این نیست که گاهی از قالب خودت جدا بشی و فضاهایی را تجربه کنی که در واقعیت هیچوقت امکان تجربهشان را نداشته، نداری و نخواهی داشت. فضاهایی که تو را از فرهنگ، اعتقادات، تفکرات و فضاهایت جدا میکنند و بهت این امکان را میدهند که حداقل برای ساعاتی، آدم دیگری شوی با تفکرات و عقاید و تجربیاتی که بعضیهایشان را دوست داری و از بعضیهایشان خوشت نمیآید. عااشق این تغییر فضاهای بانمک، رمانتیک، فانتزی، عجیب و حتی مسخرهام. گاهی حسابی حکم یک ریفرش کمعمق ِروحی ِلازم را دارند...

1- Pride & Prejudice 2- Gone With The Wind 3- A Cinderella Story 4- The Princess diaries 2
5- What a girl want 6- The Princess diaries 1 7-Emily of newmoon 8-Ansherly
|+|موضوع مطلب:سینمایینوشتها
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
|+|لینکهای مرتبط: در ستایش زن بودن(شهروند امروز)
| | لینک به این مطلب SMS- آرههه...حالا فیلمش زیاد مهم نیست. دلم واسه خودت یه ریزه شده!
«به همین سادگی» فیلمی نبود که خیلی برای دیدن کنجکاوم کند. شاید چون علیرغم تعریف و تمجیدها و جوایزی که برده، فکر میکردم فیلم خیلی خاصی که ارزش در سینما دیدن را داشتهباشد، نیست! و شاید هم دلیل عمده این تصور، دلزدگی حاصل از پخش زیاد تیزرهای تلویزیونیاش بود اما دیدن فیلم در حضور کارگردان و اینکه بعد از فیلم میتوانی حرفهای سازندهی فیلم را هم بشنوی، حس خوبی دارد که نمیتوانی از دستش بدهی. جالب بود با وجود اینکه برنامهای برای دیدن «به همین سادگی» نداشتم اما هیچ نقد و بررسیای هم در موردش نخواندم چون حدس میزدم ممکن است بخواهم ببینمش و خواندن تفاسیر، تمام حس ناب و شخصیای که از فیلم میتوانم تجربه کنم را نابود خواهد کرد. مثل اتفاقی که در مورد «میم مثل مادر» برایم افتاد و بعد از پایان فیلم، فکر کردم چه حیف شد که نتوانستم فیلم را با تمام وجود حس کنم.
اما «به همینسادگی» اتفاقاً فیلم خاصی بود. غریب نبود ولی عجیب، چرا! همهی ما میتوانیم به همین سادگی خودمان را بسازیم. همهی ما در زندگیمان زنانی میشناسیم که صبورند و فداکار و عجیب و دوستداشتنی شاید مادرمان یا مادربزرگ یا خاله و عمه و ... «به همین سادگی» هدیهای بود به قشر ناپیدای مظلوم مدفون در بطن جامعه، زنان خانهدار. زنان/مادرانی صبور، فداکار، عجیب و ساده که تعالی خود را در تعالی فرزندانشان میبینند.
«به همین سادگی» ساده بود و لطیف و دوستداشتنی... حس نمیکنی فیلم میبینی. حس میکنی دوربینی است که خودت با زن فرستادهای و همه چیز، همه حرفها و حسها راست و طبیعیاند. عاشق سه بازیگر اصلی فیلمام. عاالی بودند. اول از همه پسربچه که واقعاً بیشترین لذتی که از فیلم بردم مربوط به صحنههای بازی او بود. بعد مادر داستان و بعد از آن، دختر بچه.
«رضا میرکریمی» هم از کارگردانان محبوبم است. این را بعد از «به همین سادگی» فهمیدم. از «زیر نور ماه»ش که در سینما دیدم تا به حال، تقریباْ همه فیلمهایش را دوست داشتهام. در همهشان یک جور پاکی، خلوص و صداقت عجیب موج میزند که دیوانه ات می کند! فیلم هایش ذهنت را سخت درگیر نمیکنند ولی همیشه پر از حسهای عجیب و اشارههایی هستند که خودت باید کشفشان کنی و من عاشق این حسها و این اشارههایم.
فیلم که تمام شد با خودم فکر کردم اگر من میخواستم داستان «به همین سادگی» را بنویسم، چه مینوشتم؟! به نظرم نوشتهی من بارها سختتر و سنگینتر و طولانی تر از این داستان میشد!
لینکهای مرتبط: سعی كردم "به همین سادگی" سرشار از واقعیت باشد
| | لینک به این مطلب - محمد حسین لطیفی هست.
- داستان بر سر زندگی خصوصی یک سوپراستار است.
- میخواهیم فیلمی برای گیشه بسازیم.
- موفقیت «آتش بس» بدجور وسوسهمان میکند!
- اما...
«توفیق اجباری» فیلم جذابی نیست. حیف... میگویند میرود که رکورد اخراجیها را بشکند. لبخندی بر لبانمان نقش میبندد و با خود میگویم: واقعاً هیچ کدام لیاقت این لقب «پرفروشترین فیلم تاریخ سینمای ایران» را ندارند اما از ته دل آرزو میکنم این «توفیق اجباری» که نصیب ما هم شد، همینطور بفروشد تا رکورد آن قبلی را بزند و در دل ما عروسی بگیرند!
- دیدن اون 2 تا آلبوم قبل از فیلم چسبید. ریحان خانوم!
- ایضاً آن پاپ کورنهای خوشمزه
- اما بامزهتر از همه ابراز علاقههای گاه و بیگاه اطرافیان نسبت به جناب سوپراستار بود: «عزیـــــــزم!»...«آخـــــــــی!. عزیزم!» و...
- این جناب «رضاخان عطاران» در چند سال اخیر تبحر شدیدی در ایفای نقشهای حرصدرآر پیدا کردهاند. «هوو»، « » و «توفیق اجباری»... واای که چه قدر ادم دلش میخواهد یک مشت ناقابل نثار چانهی این بشر کند!
- یکی از مدهای جدید فیلمسازی این است که برای بالارفتن نمک ماجرا، دو گروه: یکی (مثلاً)فمینیستی و دیگری متشکل از چند دختر لوس کنهی حرصدرآر در قصه میگنجانند تا یکی به احمقانهترین شکل ممکن از (مثلاً) «حقوق زنان» دفاع کند و دیگری... و به این ترتیب «حقوق زنان» مترادف میشود با چند شوخی و جک بامزه(!) که برای دست انداختن خوب است،فقط!دست همگی درد نکند،کلاً! بچهها متشکریم!!
شنیدهایم که گویی تهمینه خانم میلانی عزیز نیز به فکر ساختن یک فیلم با موضوع «زندگی خصوصی یک سوپراستار» افتادهاند. کاش همهی کارگردانان مثل تهمینه خانوم فیلم میساختند! شیک، خوشگل، جذاب و برای گیشه. چه اشکالی دارد؟! آدم یکی، دوساعت لذت بصری میبرد، میخندد، خوابش نمیگیرد و شادمان از سالن سینما خارج میشود...
لینکهای مرتبط: توفیق اجباری و اصلاح دیالوگهای فیلم در طول زمان اکران!، گزارش نفوذی چلچراغ:همه حاشيه هاي توفيق اجباري
| | لینک به این مطلب نمیخواهم نقدی بر «پاداش سکوت» بنویسم. چون اصولاً هیچ علاقه، اطلاعات و مهارتی در نقد فیلم ندارم.
من اصلاً، اصولاً آدم سینمارویی هم نیستم! یک زمانی، بعد از آدم برفی خانوادگی، افتادهبودیم روی دور سینما رفتن، مرد آفتابی، عشق بدون مرز، دو زن،توتیا، سیاوش... ماهی یکبار سینما میرفتیم. بعد کمکم دیدیم فیلمها ارزش دیدن روی پرده را ندارند، انگار و حالا دیگر سینما رفتنهای خانوادگی، تمام شدند. حالا دیگر هرکس خواست، خودش میرود سینما و میآید به بقیه میگوید:«این فیلمه را بیخیال شین!» مثل «رئیس» که پدر، اصلاً دوستش نداشت یا پاداش سکوت که من... «پاداش سکوت» فیلمیه که فقط یک دلیل میتواند باعث شود، ببینیمش:«وظیفه». من و همنسلان من که چیز زیادی از آن همه رنج پدران و مادرانمان در آن 8سال سخت، نمیدانیم «باید» این قبیل فیلمها را ببینیم و پاداش سکوت حرف جدیدی داشت برای ما. نمایانگر رنج یک همرزم، یک فرمانده، بر سر دوراهی احساس و عقل. هیچ شخصیت سیاهی هم نداشت.
اما از این مسایل که بگذریم، نکتهی جالب و مسخره(!) این بود که در کل فیلم، 4 زن حضور داشتندکه رفتار 3تایشان، حال آدم را بههم میزد!
من آن سکانس آغازین فیلم(در دکه بلیط فروشی و نمایش هنرمندانهی معضلات اجتماعی از دریچهی کوچک دکه ) و آن نمازخواندنهای تا سر«مالک یومالدین» و در آخر، نماز کامل در مغازهی پدرشهید را دوست داشتم.
نمیخواستم، حالا درمورد پاداش سکوت چیزی بنویسم و میخواستم بگذارمش برای وقتی که کتاب «من قاتل پسرتان هستم.»را خواندم ولی دیدم معلوم نیست کی بتوانم این کتاب را بخوانم چون از این کتابهای درنوبت خواندن زیادند! زیاد...
| | لینک به این مطلب 





