درست مثل یک سفر یک هفتهای، فرصت آشنایی با آدمها، فضاها، تجربهها و حسهای متفاوت را برایم فراهم کرد و باز هم مثل همیشه، دیشب که تمام شد، هم نفس راحت کشیدم و هم خیلی زود دلم برایش تنگ شد؛ برای روزهای پر از جنب و جوش جشنواره، برای بعضی دوستانم و بعضی آدمهای جشنواره (مثلاً عمو مصطفی و برخی دوستانش دیگه!)، برای تئاتر کودک دیدن و خندیدن و کودکی کردن، برای میز کارم که ویوی جذابی داشت، برای صدای آب که تمام مدت در دفتر میآمد و هزاران چیز دیگر. حتی برای کشمکشهایی که هر روز با آدمهای مختلف داشتیم و مجبور بودیم مدام حواسمان به نگاههای ناجوانمرانه، بخلورزانه و مچگیرانهشان باشد و سعی کنیم در مواقع حساس، برجکشان را بزنیم. زیاد نبودند، اما بودند!
دیشب حس آمدن از یک سفر چند روزه را داشتم. یک جور حس غریبه بودن با خانه و اتاقم و شهر. یکی از مهمترین خصلتهای کارهای جشنوارهای هم همین است. این که آدم را در یک فضای خاص ایزوله میکند و بعد از تمام شدنش، یک جور حس گمشدگی به آدم دست میدهد! اما من به هر حال این حس را دوست دارم.
برای آنها که در جریان نیستند، بگویم که دارم از 16امین جشنوارهی بینالمللی تئاتر کودک و نوجوان اصفهان حرف میزنم. ما کبوترهای نامهبرش بودیم. یک تیم سه نفره که دلی کار کردیم؛ برای خودمان. به دید یک تجربه نگاهش کردیم برای آیندهای که سادهدلانه به روشن بودنش امیدواریم:)

| | لینک به این مطلب شاید حالا برای ما حتی تصور زندگی بدون برق، تلویزیون، کامپیوتر، اینترنت و تکنولوژیهای جدید عجیب و حتی دردناک باشد! اما این دقیقاً موقعیتی است که بخش مهمی از زندگی نسل اولیها یعنی پدربزرگ و مادربزرگهای ما را تشکیل میدهد. مادربزرگ میگوید که چیز زیادی از کودکی به یاد ندارد. میگویم:« چیز زیادی نمیخواهم. همان تصویرهای مبهم ذهنتان برایم کافیست.» کمی فکر میکند. کودکی مادربزرگ یعنی چراغ مرکبی و زندگی با دایی افسر و مادربزرگ با سواد و خالههای جوانش. او برایم از شبهای زمستان میگوید که خالهها و مادربزرگش از مغازهی کنار خانه، کتابهای «لیلی و مجنون» و «بیژن و منیژه» و داستانهای قدیمی را کرایه میکردهاند تا وقتی همگی زیر کرسی نشستهاند، بخوانند و سرگرم شوند. مادربزرگ یاد مراسمهای قدیمی میافتد و مدرسه و معلم کلاس اولش که به شدت پیر بوده و مزهی ترکههایش هنوز در پس ذهن شاگردان قدیمی مانده. بعد، از توقع و رفاه بالای نسلهای جدید میگوید و یادش میافتد که نوجوانی او و همنسلانش خیلی کوتاه بودهاست.
کودکی نسل دوم، یک دوران تحصیل پر از تعطیلی!
نسل دومیها، زندگی شیرینتری دارند! برق هست و سر و کلهی تلویزیون هم کمکم در خانهها پیدا شده. خاله از دوران تحصیلی پر از تعطیلی و استرسش میگوید. «انقلاب» و «جنگ» دو واقعهی مهم ایران معاصر که دوران نوجوانی و جوانی این نسل را بدجور تحت تاثیر قرار داده. یاد لباس فرم دبستانش میافتد جوراب شلواری و سارافون طوسی و روبانهای سفید با خالهای رنگی و موهایی که باید دم موشی میبستند. بعد از «کتابهای طلایی» و «مارتین» و «قصههای خوب برای بچههای خوب» میگوید که سری کاملشان را با پول توجیبیاش خریده و بسیار هم دوستشان داشته! و یادش میافتد که چه قدر حرص میخورده وقتی زمان انقلاب هر موقع تلویزیون کارتون پخش میکرده، برق میرفته!

کودکی نسل سوم، پر تعداد و پر شر و شور!
ما نسل خوشبختی بودیم! تعدادمان زیاد بود و شاید یکی از دلایل امپراطوریمان بر سینمای کشور، هم همین بود! «پاتال و آرزوهای کوچک»، «کلاه قرمزی و پسرخاله»، «مدرسه موشها»، «گلنار»، «مدرسه پیرمردها»، «خواهران غریب»، «مریم و میتیل» و یک عالمه فیلم دیگر که برای بچهها ساخته و پرفروش هم میشدند. آن روزها، همین موقعها همه جای شهر میشد پروانههای رنگارنگ را دید که نماد جشنواره فیلم کودک و نوجوان بودند و من چه قدر آرزو داشتم داور جشنواره شوم و این یکی از حسرتهای کودکیام شد!
نسل من هم البته در کودکی طعم جنگ را چشید و در نقاشیهایش صدام بود و تانک و شهید. اما نسل خوبی بود. برای نسل من، «نوبت» معنای خاصی داشت چون تعداد، زیاد بود و امکانات، کم. شلوغ بودیم و پرشر و شور!
و اینک: کودکی نسل تو، کمتعداد و شلوغ و مرفه!
اما نسل چهارمیها شایدخوشبختترین نسلها هستند. کودکی نسل چهارم پر است از تکنولوژیهای نوین. کودکان و نوجوانان امروز وبلاگ مینویسند. چت میکند. با دوستانشان اساماس بازی میکند. دنیایشان پر است از بازیهای سه بعدی کامپیوتری و کارتونهای خوش رنگ و لآب که کمپانیهای بزرگ در رقابت با همدیگر، برایشان میسازند و آنها میتوانند داغ داغ ببینندشان. بچههای امروز کودکی شلوغی دارند. امکانات، زیاد است و وقت، کم. آنها از همین حالا «به فکر یک سقف» و «حساب پس-انداز» و «یخچال فلان» و «سیمکارت بهمان»اند! «آینده» مفهوم پربسامدیست برای نسل جدید. امروز جامعه پر است از بچههایی که همیشه سرشان گرم کلاسهای موسیقی و زبان و ورزش و درس است چون باید «آینده»ی پرباری داشتهباشند و تک فرزندند چون پدر و مادرهایشان دیر ازدواج میکنند و بعد هم آنقدر درگیر آماده کردن همهی امکانات برای همین یک فرزندند که مجالی برای فکر کردن به فرزند دیگر نمییابند. راستی! به نظر شما برای نسلهای آینده، مفاهیمی مانند خواهر، برادر، عمو، عمه، خاله و دایی چه معنایی دارند؟!
پ.ن: این مطلب به مناسبت روز جهانی کودک در نشریه روزانه جشنواره بین المللی تئاتر کودک و نوجوان، با تعدیلاتی، منتشر شد.
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای کودکانه|+|به اشتراک گذاری: ۳مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو، زهرا اچ بی،
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط:
| | لینک به این مطلب 





