سه شنبه نوزدهم آذر 1387
به یاد یک مادربزرگ، نوستالژی عید قربان
تصمیم نداشتم امروز پست جدید بنویسم اما یک نوستالژی باعث شد هوس نوشتن یک پست جدید به سرم بزنه. در ضمن این پست تقدیم میشود به مرحوم مادربزرگ عزیزم که من «خانوم دکتر»ش بودم، نوهی ارشد و دوستداشتنیاش...
عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم میآید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانهمان اجرا میشده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار میشه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسمها را روی تکههای کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایهها را بده. البته دعوای اصلی من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را بهش میدادیم شکلات و آدامس بهمان میداد! جالب این بود که ...
عید قربان همیشه حس متفاوتی برایم داشته. از زمانی که یادم میآید سنت قربانی کردن صبح عید قربان، در خانهمان اجرا میشده. بچه که بودم بین من و برادرخان دعوا بود که کی صبح زودتر بیدار میشه تا بتونه کنار مادربزرگ بایسته، اسمها را روی تکههای کوچک کاغذ بنویسه و بگذاره روی ظرف گوشت هر کس و بعد به ترتیب سهم گوشت قربانی همسایهها را بده. البته دعوای اصلی من و برادرم سر دادن گوشت «زهراخانم» سوپر کوچک سر کوچه بود که وقتی گوشت را بهش میدادیم شکلات و آدامس بهمان میداد! جالب این بود که ...
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نوشته شده توسط نفیسه در 12:53 |
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب چهارشنبه سوم مهر 1387
عشق مهر ماهی!
7 صبح اولین روز سال تحصیلی میروم دانشگاه! آفتاب زده و حس صبح زود ندارد. خیابان شلوغ است. بچهها با فرمهای مدرسه، همه جا هستند. مادرها دست بچهها را گرفته جلوی سوپر مارکتها تجمع کردهاند. بعضیها منتظر سرویساند. بعضیها...حس خوبی دارم. دختربچهها با مانتو و مقنعههای زرد و صورتی و آبی و سبز و کیفهای رنگارنگ با مدلهای عجیب و غریب میآیند از جلویم میگذرند و من به همهشان لبخند میزنم!
یاد خودم میافتم.
یاد دبستان بزرگمان که صبح اول مهر طوسی و سفید و مشکی میشد! یاد خانم نوری که قدبلند و چاق بود و وقتی راه میرفت یاد اردک میافتادم! یاد خانم کلانتری که دوستش داشتم. با بچهها برای روز معلم برایش سکه خریدیم و کلاس تقسیم شد به دو گروه سرود و با عشق برایش خواندیم. یاد خانم گلچهره جوانمردی که مدیر چاق و کوتاه و مهربانمان بود و من که دوستش داشتم، اصرار میکردم اسم خواهر کوچک که تازه به دنیا آمده بود را گلچهره بگذاریم! دبستان برایم یعنی فریناز قارون و ریحانه علیخانی و ساناز سیدرصاف و دوقولوهای پردیس و پگاه و ارگ و بستنی دوقلو و خانم ناظم سیبیلو و مبصر کلاس سومیها شدن و شیما که یکی یکدانه بود و لوس و کلاس چهارم، باهاش قهر کردم!
یاد راهنمایی و تیم هندبال و آمادگی جسمانی و کاملیا و شهره و ناهید اسماعیلیان و فریده بهارزاده و فریبا و نیکو و رها و ساناز و موهای چتریاش و خانم داوودیان که معلم ریاضی بود و عشق بچهها و خانم عزیزی که عشقم بود و معلم زبان! و چه قدر مسابقاتی که پنجشنبهها داشتیم و ورژن انگلیسی «مسابقه هفته» بود، را دوست داشتم. هنوز گلسری را که در یکی از مسابقهها بردم، با عشق نگهداشتهام!
یاد دبیرستان که پر از شور و نشاط و آرزو و عشق و عجیب و دوستداشتنی بود. حداکثر تخلف متصورمان ابرو برداشتن بود، نه موها را افشان میکردیم و مانتوهای به شدت تنگ میپوشیدیم. نه خبری از کلکل سر گوشی موبایل و تعداد بیاف بود! ساده بودیم و روشنفکر و پرشر و شور!
|+|موضوع مطلب: روزنوشتهای مناسبتی
|+|به اشتراک گذاری: ۱مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار، دودردو
| ! |فضولی بلامانع است: فید وبلاگ/ من در: فیسبوک، توییتر، فرندفید، گودر
|+|لینکهای مرتبط: دلم خواست برم مدرسه!(زهرا اچبی)
نوشته شده توسط نفیسه در 17:43 |
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب جمعه هفدهم خرداد 1387
برای آقای ابوالمشاغل!
نفر اول: شنیدی نادر ابراهیمی هم رفت؟!نفر دوم: آره. دیشب شنیدم. خیلی ناراحت شدم.
نفر سوم: این نادر ابراهیمی کیه اصلاً؟!
نفر دوم: ای بابا! خیلی معروف بود که! یه نویسنده بزرگه. چند تا کتاب مهم داره:« یک عاشقانه آرام»، «و بار دیگر شهری که دوست میدارم» «آتش بدون دود» و ... فیلمسازی و ترانه سرایی کرده و هزارتا کار دیگه. لقب «ابوالمشاغل» بهش دادن. خیلی معروفه... تازه همین چند هفته پیش بود که همشهری جوان یه پرونده کوچک درباره نادر ابراهیمی کار کرده بود. عکس آخرین لیست کارهاشو که هنوز توی اتاق کارشه را هم چاپ کردهبود. خیلی تکان دهنده بود...
نفر سوم: تو چند تا از کتابهاشو خوندی؟!
نفر دوم:[مکث] خب من مدتهاست سه،چهارتا از کتابهای معروفترشو نوشتم توی لیست کتابهایی که باید بخونم اما هنوز وقت نشده بگیرمشون! ولی خب خیلی دربارهی خودش و کتابهاش مطلب خوندم!
|+|موضوع: مناسبتی
|+|شرینگ: ۳ مرتبه
|+|لینکدهندهها: بازنگار
|+|لینکهای مرتبط: نادر ابراهیمی هم رفت(گفتنیها)، کدام مرگ- کدام زندگی، پرونده بالاترین برای مرگ نادر ابراهیمی، «هلیا»:نامی که نادر ابراهیمی ساخت، آخرین مصاحبه نادر ابراهیمی، شناختنامه نادر (به قلم همسرش)
نوشته شده توسط نفیسه در 11:35 |
| | لینک به این مطلب
| | لینک به این مطلب 





